۱۳۸۱ اسفند ۹, جمعه

۱۳۸۱ اسفند ۸, پنجشنبه

چگونه ياد گرفتم خودم را با ديگران مقايسه کنم و به آن عشق بورزم؟

والله. دروغ چرا؟ تا قبر آآآآ اين عزيزي که توي نظر خواهي دو مطلب پايينتر برام يه چيزي نوشته بودن اين شور رو در من پديدار کرد و چون شور در من اوفتاد نمک از من برون افتد، لاجرم! ايشون تقرير فرمودند که:

olaagh joon to khode derakhshan nisti?

عارضم حضور انور جنابعالي که ترجمه اين متون که به زبون فارسي دري وري نوشته شده اينه: الاغ جون تو خود درخشان نيستي؟

والله تمامي کلمات اين جمله براي من قابل درک و فهم بود به جز اين کلمه درخشان. اولين کلمه اي که توي اين جمله توجه منو به خودش جلب کرد کلمه «الاغ» بود که اولش به خاطر بيسواديم خوندمش اولاق که خب طبعا چون معني نميداد فهميدم که همون الاغ خودمون منظور نظر ايشون بوده. اما کلمه که منو گيج ميکرد اين کلمه درخشان بود. خب والله فکر کرديم که حتما منظورش حدر خودمونه. اين بود که يه لحظه روم به ديفال شکلاتي رنگ شدن تنبونمون. اين بود که براي رفع هر گونه شبهه به مقايسه خودم با درخشان پرداختم. البته اول گفتم که ببينم چه تشابهي داريم. اين بود که نتايج زير مستحصل گرديد که به سمع و نظر شما انور حضوران ميرسه:

تشابهات: هر دو تامون هم سن و ساليم يعني متولد ۵۳ و هر دو تامون هم وبلاگ داريم. (بجز اين دو تا و شباهتهايي از قبيل اينکه هر دومون غذا ميخوريم و ميخوابيم اين حرفا چيز ديگه اي به ذهنم نرسيد.)

تفارقات: (ايناش ديگه شماره بندي داره)

۱- ايشون ابوالبلاگر تشريف دارن در حاليکه من فقط اسم يکي از بابابزرگام ابوالقاسم بوده.

۲- ايشون متاهلن در حاليکه من غلط بکنم از اين شکر خوري ها بکنم.

۳- ايشون روزنامه نگارن در حاليکه من از روزنامه فقط براي پاک کردن شيشه و سفره يه بار مصرف استفاده ميکنم.

۴- ايشون خلد آشيانن (يعني تورنتو سکونت دارن) و من خلد اکباتان زندگي ميکنم.

۵- ايشون سردبير خودشونن در حاليکه من خيلي زحمت بکشم سربه زير خودم هستم تازه اونم گاهي اوقات.

۶- ايشون رنگ به رنگ درگيري هاي کنوني دارن و من فقط با خودم درگيرم.

۷- از وبلاگ ايشون با ويزاکارت و مستر کارت حمايت ميشه در حاليکه از وبلاگ من با ملي کارت و سپه کارت و اينترنت کارت هم حمايت نميشه.

۸- ايشون اگه به من ايميل بدن من جوابشو ميدم وگرنه بهش برميخوره اما من تا حالا ۱۰ تا ايميل براش فرستادم اما اصلا به يه ور فلانش (همون يه دکمه موسش) نگرفته و من بازم از رو نميرم.

۹- ايشون نگاه انتقادی به ايران، فرهنگ عامه و تکنولوژی دارن در حاليکه من اصلا به اين چيزا نگاه نميکنم.

۱۰- از همه مهمتر ايشون کچل تشريف دارن و طبعا خوش شانس در حاليکه من روي سرم جنگله و بالطبع بدشانسم.

۱۱- بسه يا بازم بگم جناب نظردهنده؟
امروز رفتيم توچال جاتون خالي. با چند تا از دوستاي خوب. عرايض، غريب آشنا، آيدا، غزل، نازنين و مجيد. تازه بعدشم ناهار ور به اتفاق همين دوستان و در جوار سحر و سياوش ميل فرموديم.

سخنان برگزيده امروز:

1- من نميتونم فشار رو تحمل كنم... فقط ميتونم فشار بدم.

2- بدترين چيزي كه ميتونه تو پاچه آدم بره، برفه!

تحرير: اين دوستم مجيد زانوش به خاطر يه کيت کت ناقابل پيچ خورد.

بعد التحرير: ساعت نه و نيم بردمش بيمارستان تا ببينم موضوع خطريه يا نه.

اغراض ما بعدالتحرير: ويلچر سواري دولا دولا که نميشه اما خيلي حال ميده با ويلچر دختر بلند کني! هاها!

۱۳۸۱ اسفند ۷, چهارشنبه

تعطيلات وسط هفته خود را چگونه گذرانديد؟

4- خب. اين روزا که اينجا ننوشتم. کلي اتفاق افتاد و کلي هم کاراي مختلف انجام دادم. اولش که چند تا از دوستاي خوب و قديميم که البته جزو وبلاگيها نيستن (اما ميدانند که وبلاگ چيست و چه کاربردي دارد) برام يه جشن کوچولو گرفتن که با اينکه تعدامون زياد نبود اما خوش گذشت. بماند اينکه کلي هم کادوهاي خوب خوب بهم دادن. از کتاب و ادوکلن و انواع پوشاک بگيرين تا انواع پوشاک و ادوکلن و کتاب و من سريعا به اين نتيجه رسيدم که تولد بهتر است تا علم و ثروت و اين حرفا.

3- و اما در چند روز گذشته چه کار خوبي انجام داده ايد؟ من يه دونه قالب جديد اضافه کردم به مجموعه قالبهاي فارسي گردون به اسم کيميا که تو صفحه چهارم ميتونيد ببينيدش. در حال حاضر دو تا قالب هم که با سيستم پرشين بلاگ بخونه اونجا گذاشتم. يکي ديگه هم آماده‌ست که همين امروز و فردا ميذارمش اونجا.

2- چهارشنبه يه آگهي ثبت دومين و طراحي صفحه داده بودم براي نيازمنديهاي همشهري که به خاطر تشخيص(!) حروفچين يا هر کس ديگه يه کلمه‌شو سرخود حذف کردن و در نتيجه حذف اون کلمه کليدي قيمت مورد نظر اصلا معقول نبود. پس هيچکي هم زنگ نزد واسه اين آگهي و ما بعبارتي ميخ گشتيم اونم از نوع ميخ طويله‌ش. راستي شماها نميخواين دات کام بشين؟ ثبت دومين و 5 مگابايت هاست و 10 تا ايميل... مفـــــــــــــــــــت فقط 30 هزار تومن. (فکر کنم پوز اين نيازمنديهاي همشهري خورد با اين تبليغ)

1- ... بعد همه اهل قصر جمع ميشن. هملت ضربه‌اي به لايرتيس ميزنه و لايرتيس هم يکي به اون. هملت ميچرخه، زخمي هم به عموش ميزنه. در همين موقع ملکه از گيلاس زهرآلودي که شاه درست کرده مينوشه. ملکه ميميره، شاه ميميره، هملت ميميره، لايرتيس ميميره. درست بالاي جسد اوفليا. و کنار جايي که پولونيوس مرده. به يه چشم به هم زدن يا سر جنبوندن. همه اون بدبختها مثله شده‌ن، زخم خورده‌ن، تکه تکه شده‌ن و مرده‌ن. بعد سر و کله يه گربه به اسم فورتينبراس پيدا ميشه و ميگه: "اين چه اوضاعيه؟ تا حالا همچين شلم شوربايي نديده بودم. ..."

اينم يه تکه از کتاب هملت از زبان مردم کوچه و بازار از عمو شلبي که يکي از کادوهام بود.

0- چرا من خوابم نميبره؟

۱۳۸۱ اسفند ۵, دوشنبه

توي اين فلش بگرديد و کليد چراغ رو پيدا کنيد و روشن کنين لامپو. اگه هم دوست داشتين اين فلش رو ميتونيد بصورت بزرگتر ببينيد.




codebase="http://download.macromedia.com/pub/shockwave/cabs/flash/swflash.cab#version=6,0,0,0"

WIDTH="" HEIGHT="" id="4" ALIGN="Center">




TYPE="application/x-shockwave-flash" PLUGINSPAGE="http://www.macromedia.com/go/getflashplayer">




اينم از بيست و هشت سالگي ما که شوت شد و رفت. رفتيم تو بيست و نه. 28 سال پيش تو يه همچين روزي ششم اسفند 1353، ما الکي الکي افتاديم توي اين دنيا (اين جمله شد مثه برنامه تقويم تاريخ).

۱۳۸۱ اسفند ۴, یکشنبه

۱۳۸۱ اسفند ۳, شنبه

بهتر نيست مثبتها رو حفظ کنيم به جاي يادآوري منفي ها؟

من از بعضي اتفاقات متاسف ميشم. نبايد از دست بديم داشته هامون رو. بعضي از واقغيات تلخن ولي آيا دوستا هم بايد فرصت زندگي دوباره رو از هم دريغ کنن؟ اون وقت آدم از غريبه ها چه انتظاري داره؟

۱۳۸۱ اسفند ۲, جمعه

3 تا سايت يا وبلاگ اينجا هست که ميخوام بهتون نشون بدم. لازم هم نيست که بگم شبيه کدوم سايت هاي ديگه هستن.اوليش کپي گويا هست. دوميش هم شبيه پرشين بلاگه که اسمش هست ترکين بلاگ. سوميش هم قالبش شبيه به سايت بلاگره و اسمش هست Errors. (لينکها از طريق اين دوست عزيز)

۱۳۸۱ اسفند ۱, پنجشنبه

يه جايي رو در نظر بگيريد. يه جايي مثل يه خونه ويلايي که روي يه کوه بلند پر از برفه. تمام پله هاش و بالکنش از برف لبريزن و باد هر از گاهي برفاي روي اونا مثل پودر به اطراف مي پاشه. يه ويلاي دو طبقه که از سنگهاي همون کوه و چوب ساخته شده. وقتي واردش ميشي دو تا مجسمه آدم که خيلي طبيعي هستن توجه تو رو به خودش جلب ميکنه. هر دو تاشون لباس عشاير پوشيدن و با وسايل و توي محيط کوچ در حال کارن. تختهاي سنتي شيک (نه از اونا که تو دربند ميبيني) با گليم هاي خوشگل و ميزهاي غذاخوري چشم نوازي که آماده خريداري نشدن و مخصوص اونجا درست شدن دعوتت ميکنه که غذا بخوري. يه قسمت اين سرسرا با چند تا پله چوبي جدا شده و فضايي رو ايجاد کرده که ميتونست آشپزخونه خوبي بشه. يه سنگ بسيار بزرگ يه طرف اينجا رو بطور کامل تشکيل ميده. سنگي که بخشي از همون کوه بوده. سقف توسط تنه هاي درخت و حصير استحکامي رو داره که آرامش خاصي بهت ميده. لوسترهاي اينجا هم از زنجيرهاي کلفت و چوب تشکيل شدن. بيرون توي بالکن روشنايي توسط فانوسهاي قديمي تامين ميشه البته توش لامپ کار گذاشتن. راستي يه شومينه هم اينجا هست. يه شومينه واقعي با کنده هاي کلفت در حال سوختن. اين هال با يه پله بزرگ به طبقه بالا ميره که بسيار بزرگه و ميتونست جاي مناسبي براي ۳ تا اتاق خواب بزرگ و سرويس ها باشه. اينجا يه ويلاي قشنگ ميشد. البته اگه اون رو تبديل به رستوران سنتي نميکردن. اين رستوران سنتي اسمش خانه کردستانه که توي پارک جمشيديه هست. امشب اگه اونجا رو ديده بودين هيچوقت فراموشش نميکردين. مخصوصا توي اين برف. حيف که دوربينم رو دزدا بردن وگرنه عکساي خيلي قشنگي ميشد از اونجا گرفت.

۱۳۸۱ بهمن ۳۰, چهارشنبه

ديروز، چهارشنبه به خاطر فراخواني که براي برف بازي داده شد رفتيم پارک ملت. جاتون خالي خيلي خوش گذشت. خب اگه ميخواين بدونين که کيا بوديم، بايد بگم که به جز من، شوشو جون و دختر سنگي و سياوش روزهاي نوجواني و آرش نصفه نيمه و احسان عمو گارفيلد. بازم ميگم جاي باحالاش خالي.

و اما يه چيز ديگه. اونايي از شما که تو ايران هستين حتما با محصولات غذايي با آرم روزانه آشنايي دارين. البته تبليغات اين شرکت و کارکتر گاوي که توي اين تبليغات هست اونقدر محبوبيت داره که حتي اگه عروسکي از اون ساخته بشه بيشتر از خود محصولاتش مورد استقبال قرار بگيره. به هر حال اگه دوست داشتين سايتشون رو ببينيد آدرسش اينه که کار طراحيش رو هنرمندي به اسم زرتشت سلطاني انجام داده که کارش رو قبلا تو سايت اوهام ديديم. اين دوست عزيز انيميشن هاي قشنگي هم داره که اونا رو ميتونين تو سايتش ببينين.

۱۳۸۱ بهمن ۲۹, سه‌شنبه

هيچ وقت به من دروغ نگو! مي‌فهمي چي مي‌گم؟ هيچوقت. چون من هيچ وقت اينکار رو نمي‌کنم. فقط حقيقت رو بهم بگو. از شنيدن يه حقيقت تلخ کمتر ناراحت مي‌شم تا از کشف يه دروغ شيرين. پس لطفا فقط حقيقت رو بهم بگو. دروغ‌هاي کوچيک، مسخره ترين دروغ‌ها هستن. دروغ‌هاي کوچيک بيشتر منو اذيت مي‌کنن. اونقدر خوار و خفيف و کوچيک هستن که من فکر مي‌کنم شايد با گفتن اونا قصد داشتي منو احمق فرض کني. واسه همين ازشون متنفرم.
وبلاگ نوشتن به شيوه زيتون:

1- شنيدين گوگل شرکت اصلي بلاگر رو خريد؟ اينم خبرش.

2- اين نظرخواهي من بعضي وقتا مثه قلکم که تو بچگي داشتم خاليه. چه بد. آي ملت شهيدپرور خجالت نميکشين اين همه مياين و ميرين يه کامنت نميذارين؟ زبونم لال مشکل کاليبر که ندارين؟

3- هر کسي طاووس خواهد جور هندوستان کشد.

4- اين شماره سه هيچ ربطي به ماجرا نداره اما دلم خواست شماره ‌هاي نوشته‌م زياد بشه.

5- باز که دارن ميخونين! برين کامنت بذارين بابا.

6- من بر خلاف نوشته‌هاي بالا غمگينم. :(

۱۳۸۱ بهمن ۲۸, دوشنبه

بالاي کوه و يه عالمه ستاره روي زمين. اين همه چراغ روشن. اين همه خونه. توشون چه خبره؟ توي هر کدوم از اين خونه ها چه اتفاقايي داره ميفته؟ همين الآن... دقيقا همين الآن چه خبره؟ کيا با هم دعواشونه؟ کيا دارن قربون هم ميرن؟ چند نفر غصه دارن؟ چند تاشون قند تو دلشون آب ميشه؟ فقيرا، پولدارا، متوسطا دارن الآن به چي فکر ميکنن؟ چند تاشون دارن نقشه ميکشن واسه فرداشون؟ چند تاشون قراره خودکشي کنن؟

اما به نظر ميرسه يکي از اين خونه ها خونه منه. از همين جا حسش مي کنم. يکيشم خونه اونه. اون يکي... . اما چقدر دوره. همونه که روي پنجره‌ش يه شمع روشنه.

حيف که اگه برم پايين گمش مي کنم. حيف.

۱۳۸۱ بهمن ۲۷, یکشنبه

تا حالا شده ساعت 6 عصر بهتون زنگ بزنن و ازتون بخوان که ساعت 9 شب برين واسه اجراي يه صحنه از تئاتر اونم تو جشنواره تئاتر دانشجويي؟ واسه من امروز دقيقا همين اتفاق افتاد. نمايش اسو.
اين لابراتوار ظهور عکس ديزي يه کم قديميه. اينه که عکساي همايش برترين وبلاگهاي فارسي رو که گرفتن، تازه ظاهر شده. حالا اگه ميخواين اين عکساي سياه وسفيد رو که در زمان مظفرالدين شاه گرفته شده ببينيد، اينجا رو بکليکيد.

۱۳۸۱ بهمن ۲۶, شنبه

اين گوسفند بيچاره رو اونقدر چشمش زدن که خلاصه مرد. دالي رو ميگم. اولين گوسفند شبيه سازي شده. عمرش رو داد به صاحبش. بيچاره مادرش... حالا از داغ بچه ش چي ميکشه. گوسفند بي پدر. خجالت هم نميکشيد اينقدر زنده مونده بود. جسدش رو هم دارن ميذارن تو موزه اسکاتلند. خدايش رحمت کناد.
يکي بياد روحياتم رو واکس بزنه. البته بي زحمت.
ترس کوير تنهاييست

تنهايي آشناست. تنهايي لهجه ندارد. هميشه با توست. آنگاه که احاطه‌ات مي‌کند چون برگي مي‌شوي که درون آب غرق مي‌شود. مانند کفشي مي‌شوي در ابتداي باتلاقي پنهان و گنگ.

تنهايي تنها يک واژه نيست. آونگ زمان است. تنهايي مفهومي کاملا هرجاييست. تنهايي هرجاييست. بازوهاي ستبر مرگ است. ترس است.

ترس، کوير تنهاييست.

۱۳۸۱ بهمن ۲۴, پنجشنبه

برف خيلي قشنگي داره ميباره. از اون برفا که من دوست دارم. برفاي سبک و پوک و پودري. نتونستم طاقت بيارم و نرم پارک جمشيديه. فوق العاده شده بود. معرکه بود. معرکه.

۱۳۸۱ بهمن ۲۳, چهارشنبه

جمعه يه دونه‌ش غيرقابل تحمله چه برسه به چهارتاش توي يه هفته.

بيت:

و يک احساس پشمالو

که ميگويد

فرقي است بين کيوي و آلو
به سلامتي دولت فخيمه جمهوري اسلامي ايران به دليل جلوگيري از اشاعه فرهنگ غربي فروش هداياي روز عشاق يا Valentine رو ممنوع اعلام کرد. خدايا شکرت. اونم صد هزار مرتبه. ديگه مشکلي نداريم. فقط همين يه مشکل رو داشتيم که اونم به حول و قوه الهي حل شد. خبرش رو اينجا بخونيد.

۱۳۸۱ بهمن ۲۲, سه‌شنبه

ديروز خودمون رو با جشنواره خفه کرديم. روز تعطيل و آخرين روز نمايش فيلمهاي بيست و يکمين شنواره فيلم فجر. اولين فيلمي که ديروز ديديم سئانس ساعت ۵ سينما عصر جديد بود که فيلم اين چراغ روشن است رو نشون ميداد که حبيب رضايي به خاطر بازي توي اين فيلم جايزه بهترين بازيگر نقش اول فيلم رو گرفت. دومين فيلم هم سئانس ساعت ۹ سينما سپيده بود که فيلم گاهي به آسمان نگاه کن از کمال تبريزي رو نشون ميداد. رضا کيانيان، آتيلا پسياني و هانيه توسلي بازيگرهاي اصليش بودن. نمايش فوق العاده فيلم نفس عميق از شهبازي هم آخرين فيلمي بود که ديديم که تا ساعت ۱ بعد از نيمه شب ما رو توي سينما سپيده نگه داشت. اين يکي فيلم بسيار تاثيرگذاري بود. به نظر من يک فيلم کاملا تلخ و حقيقي با تفکراتي شبه متال. اينا رو هم يا باهاشون بوديم و يا ديديمشون. از وبلاگيها که با وحيد بوديم و سامان رو هم اين وسط ها ديدمش.
ديشب ساعت ۱۱ توي سينما سپيده فيلم دنيا رو ديدم با بازيگري محمدرضا شريفي نيا و هديه تهراني و گوهر خيرانديش. فيلم خوبي بود. اما فکر ميکنم موقع اکران اصليش يه جاهاييش مشمول سانسور بشه. به هر حال بعنوان تنها فيلمي که امسال توي جشنواره ديدم (البته تا حالا) فيلم جالبي به نظر ميرسيد.

۱۳۸۱ بهمن ۲۰, یکشنبه

خام بُدم، پخته شدم، سوختم



يه سال پيش تو همچين روزي يعني بيستم و يکم بهمن ماه شروع کردم به نوشتن نوشته‌هاي عصيانزده نورهود توي وبلاگي با نام عصيان.

توي اين مدت اتفاقات زيادي برام افتاد... خوب و بد. وقتي نشستم و نوشته‌هام رو دوباره خوندم، تمامشون رو به ياد آوردم. چه خوبه که آدم يه چيزي داشته باشه که اين حساشو بهش يادآوري کنه. وقتي که دقت ميکنم مي‌بينم از اين اتفاقات بيشتر خوباش يادم مونده تا بداش. و مي‌بينم که دوستايي توي اين مدت پيدا کردم که با دوستاي ديگه‌م تفاوت داشتن. دوستايي که اول با افکار و نوشته‌هاشون آشنا شدم قبل از اينکه ببينمشون.

خب الان بايد خيلي خوشحال باشم ديگه، مگه نه؟ خب هستم! اينم دليلش :)
تا حالا شب رفتين کنار دريا؟ تو همين سفري که داشتم به شمال يه شب ساعت ۱۰ زد به سرمون که بريم کنار دريا. من شب دريا رو خيلي دوست دارم. آروم باشه با توفاني فرقي نداره. يه ابهتي داره دريا توي شب. يه حس توهم عجيبي رو به آدم تزريق ميکنه. رفتيم کنار ساحل چمخاله. رفتيم و نشستيم کنار ساحل. هوا کمي سرد بود اما دريا آروم بود. احساس ميکردي جايي وايسادي که واقعا جرات ميخواد فقط ده متر بري توش.

نشسته بوديم که ديديم يه چيزي داره مياد به سمتمون. يواش و بي سر و صدا. اولش فکر کرديم که خياله. اما بعد ديديم يه ماهيگيره که روي يه تيوپ نشسته و از صيد قاچاق شبونه مياد. با يه بغل ماهي که هنوز نفس ميکشن. وقتي که آدم فکر ميکنه مقابل اون همه وسعت يه ذره بيشتر نيست، خيلي تحسين برانگيزه وقتي مي بيني يکي ميره توي اون همه عضمت تا گم بشه. اون وقته که احساس ميکني خيلي کوچيکي. خيلي.

۱۳۸۱ بهمن ۱۹, شنبه

ديدن شهري که تغيير کرده. ديدن بچه هايي که بزرگ شدن اونم خيلي بزرگ. ديدن آدمايي که پير شدن هم جالبه و هم يه جورايي دلگير کننده. اين سفر آخرم فرصتي بود که بتونم آدمايي رو که مدتهاست نديده بودم يه جا ببينم. کلي تعجب کردم از ديدن بعضيها. هاها ديدن دختري که مامانش جلوي روت کهنه‌نوشو عوض ميکرد و الان برات ابرو بالا ميندازه و عشوه مياد، خيلي بامزه‌ست. بامزه چيه؟ اصلا آخر خنده‌ست. يا وقتي ميري توي شهر يه گشتي بزني و ميبيني که بر و بچه هاي هم دوره‌ت دست زنشونو گرفتن و يه بچه هم داره کنارشون تاتي تاتي ميکنه سخته که نيشتو ببندي. يا مثلا وقتي بشيني و با معلماي دوره دبيرستانت مشروب بخوري و اونا از شيطنتهاي تو و دوستات بگن و تو هم بعضي از چيزاي ديگه رو که اونا نميدونستن پيششون اعتراف کني، بايد خيلي خنده‌دار باشه. يا مثلا وقتي کتايون ۸-۹ ساله رو ميبيني که مثل همه رقاصه‌هاي بزرگ دنيا بدون کوچکترين خطايي داره باباکرم ميرقصه و تازه چند تا پسر رو سر کار ميذاره ديگه احتمالا بايد ريسه رفته باشي از خنده.

اما ته همه اينا، اون ته تهشون يه چيزي دل آدمو فشار ميده. يه چيزي که نميدوني چيه اما هست. وزنشم خيلي زياده.
خب من برگشتم. يه عالمه حرف دارم واسه زدن. اين روزا که ميرم جايي همينجوري پشت سر هم يه چيزايي يادم مياد و به خودم ميگم که شايد براي بقيه هم جالب باشه. اما وقتي که ميخوام بنويسمشون يه چيزي بهم ميگه که اين مزخرفات چيه به خورد ملت ميدي آخه؟

به هر حال روزمرگيهاي اين روزامه. شايد دونه به دونه که يادم اومد نوشتمشون. اما الان نه. الان دارم از خواب لق ميزنم رو صندلي. ميذارمش واسه چند ساعت بعد.

۱۳۸۱ بهمن ۱۶, چهارشنبه

تا چند دقيقه ديگه راه ميفتم به سمت لاهيجان. هم عروسي پسر عممه امروز، هم قراره يه صحبتايي بکنيم تو مايه هاي کاراي ساختموني. حالا يا جمعه ظهر حرکت ميکنيم واسه برگشت، يا شنبه صبح. در هر حال از اونجا هم مينويسم. فقط کلي دارم با اين هوا حال ميکنم. بدجوري باحاله. جاي همتون خالي.
باز امشب در اوج آسمانم!

۱۳۸۱ بهمن ۱۴, دوشنبه



يکشنبه عصر بود. با دوستم مجيد بودم و حوصلمون هم سر رفته بود. پيشنهاد داد بريم کرج. آرش تازگيها اونجا باشگاه بيليارد زده. منم که خداي بيليارد هستم (البته از نوع ياهوييش) درجا موافقت کردم و گازيديم تا کرج. سه، چهار تا ضربه اول آي خنديديم به خودمون. چون اصلا نتونسته بوديم هيچ توپي رو بزنيم. اما بعدش آي کولاک کرديم... آي کولاک کرديم... اساسي.

تازه من يه چيزي رو کشفيديم: من ذاتاً بيليارد بازم.