۱۳۸۱ بهمن ۱۱, جمعه
اين ماجراي سه قسمتي از مجموعه طنز «پاورچين» که درباره اختلاف پايين و بالا بررهاي ها بود رو اگه از ديد ديپلماتيک نگاه ميکرديم چيز خيلي چرندي بود. اما اگه فقط از ديد طنز بهش نگاه ميکرديم جالب به نظر ميرسيد. گرچه مهران مديري و گروهش شديدا قصد داشتن بعد سياسي ماجرا رو به تماشاگران القا کنن. ناشيانه عمل کردن اين ماجرا در القا نخود و اقتصاد نخودي به جاي نفت و اقتصاد نفتي، اختلاف دو برادر يکي از پايين برره و ديگري از بالا برره به جاي کشور هاي دوست و همسايه صاحب نفت (بخوانيد خاور ميانه و لابد ايران و عراق) و اختلاف اندازي خاندان ديوبرريه (بخوانيد آمريکا) بين اونها حتما به قصد القاي اين تفکر انجام شده که بررهاي ها (ايران و عراق) بايد بر عليه ديوبرريهها (آمريکا) متحد بشن و ديوبرريهاي ها تنها خواهان دستيابي به منابع عظيم نخود هستند و به همين علت تفرقه افکني ميکنن.
نميخوام بيشتر وارد جزئيات اين قضيه بشم و قياس بيشتري انجام بدم. اما به نظر من مهران مديري بهتره که وارد مقوله طنز سياسي نشه و به کارهاي طنز اجتماعي - خانوادگي ادامه بده. در غير اين صورت شکست بزرگي رو در ارائه اين دست طنز پذيرا ميشه.
نميخوام بيشتر وارد جزئيات اين قضيه بشم و قياس بيشتري انجام بدم. اما به نظر من مهران مديري بهتره که وارد مقوله طنز سياسي نشه و به کارهاي طنز اجتماعي - خانوادگي ادامه بده. در غير اين صورت شکست بزرگي رو در ارائه اين دست طنز پذيرا ميشه.
سيصد و پنجاه و شش... سيصد و پنجاه و هفت...
نزديک بود بيفتد. شاخه ها بد جور جلوي راهش را گرفته بودند. اگر ميافتاد مجبور بود تمام راه را برگردد و دوباره شروع کند. سعي کرد به کمرش قوسي بدهد و شاخه ها را رد کند. اما گوشه کلاهش به شاخه اي گير کرده بود و مانع از جلو رفتن ميشد. تکان سريعي به خودش داد تا خلاص شود اما همين کار نزديک بود که باعث سقوطش شود.
آه... آزاد شد.
سيصد و پنجاه و هشت... سيصد و پنجاه و نه...
اگر گامهاي بعدي را هم درست بر ميداشت ميتوانست براي اولين موفقيتش به خودش تبريک بگويد و خودش را به صبحانهاي دوستداشتني مهمان کند.
سيصد و شصت... سيصد و شصت و يک...
نزديک به يکسال ميشد که اين کار را شروع کرده بود. دقيقا ۱۱ ماه و ۲۸ شب. هر بار تنها يک قدم بيشتر از شب قبل. و بعد افتاده بود.
سيصد و شصت و دو... سيصد و شصت و سه...
هر بار سعي کرده بود که شايد بتواند اين يک قدم بيشتر را تبديل به دو قدم کند. اما نتوانسته بود و...
سيصد و شصت و چهار... سيصد و شصت و چهار...
اين بار انگار کمي با شبهاي ديگر فرق داشت. اين بار انگار ميتوانست دو قدم بيشتر بردارد.
اما به آرامي از روي جدولهاي حاشيه پارک پايين آمد.
هنوز يک شب ديگر به پايان سال باقي بود.
نزديک بود بيفتد. شاخه ها بد جور جلوي راهش را گرفته بودند. اگر ميافتاد مجبور بود تمام راه را برگردد و دوباره شروع کند. سعي کرد به کمرش قوسي بدهد و شاخه ها را رد کند. اما گوشه کلاهش به شاخه اي گير کرده بود و مانع از جلو رفتن ميشد. تکان سريعي به خودش داد تا خلاص شود اما همين کار نزديک بود که باعث سقوطش شود.
آه... آزاد شد.
سيصد و پنجاه و هشت... سيصد و پنجاه و نه...
اگر گامهاي بعدي را هم درست بر ميداشت ميتوانست براي اولين موفقيتش به خودش تبريک بگويد و خودش را به صبحانهاي دوستداشتني مهمان کند.
سيصد و شصت... سيصد و شصت و يک...
نزديک به يکسال ميشد که اين کار را شروع کرده بود. دقيقا ۱۱ ماه و ۲۸ شب. هر بار تنها يک قدم بيشتر از شب قبل. و بعد افتاده بود.
سيصد و شصت و دو... سيصد و شصت و سه...
هر بار سعي کرده بود که شايد بتواند اين يک قدم بيشتر را تبديل به دو قدم کند. اما نتوانسته بود و...
سيصد و شصت و چهار... سيصد و شصت و چهار...
اين بار انگار کمي با شبهاي ديگر فرق داشت. اين بار انگار ميتوانست دو قدم بيشتر بردارد.
اما به آرامي از روي جدولهاي حاشيه پارک پايين آمد.
هنوز يک شب ديگر به پايان سال باقي بود.
۱۳۸۱ بهمن ۹, چهارشنبه
اين بار هم هيچ چيز اونجور که ميخوام نميگذره. نميدونم. شايد اشتباه ميکنم. شايد اصلا اونجوري که به ذهنم رسيده نيست. بعضي وقتا آدم توي اوج اطمينان يه شک بزرگ توي دلش نمو پيدا ميکنه. يه حالتي که خيلي وحشتناکه. آدم ميمونه که شايد بنيان تفکرش اشتباهه... شايد اصلا اون حسي که اومده به سراغش يه چيز اصيل و قوي نيست... شايد اون فقط يه تجسم واهي و يه توهم توخاليه... يه خيال خام يا تراوشات ماليخوليايي يه مغز درمونده و يا يه دل منتظر. ميگم دل منتظر. شايد بهتر باشه بگم يه حفره خالي. خالي از اون چيزي که بايد باشه و نميدوني چيه. هيچ وقت حسش نکردي. شايد يه وقتايي فکر ميکردي هست. اما هر چي که دنبالش گشتي نبود. حالا هم تا يه لحظه يه خورده گرما مياد توي رگهات، خيال ورت ميداره که حتما يه چيزي هست که داره حرکت ميکنه توي بدنت و گرما پخش ميکنه. فکر ميکني بهار شده و شيره درخت داره به سختي راه خودش رو توي آونداي بدنت وا ميکنه. صداشو ميشنوي و مطمئن ميشي. اما... يه ذره که گذشت شک ميکني. اين صداي حرکت مايع حياته يا صداي حرکت يخهاي سرد روي درياچه؟
اميدوارم اين بار اشتباه نکرده باشم. اين بار اگه اشتباه باشه بايد از جا درش بيارم و بندازمش يه جايي که هرگز پيداش نکنم. هرگز.
اميدوارم اين بار اشتباه نکرده باشم. اين بار اگه اشتباه باشه بايد از جا درش بيارم و بندازمش يه جايي که هرگز پيداش نکنم. هرگز.
۱۳۸۱ بهمن ۸, سهشنبه
درگيري با شکلکهاي ياهو مسنجر:
: نميشد يه بار اون يکي چشمش فلاش بزنه؟
: مارمولک: چيه وولک! تا حالا تمساح نديدي؟
: پايان يکي از جلسات اوليا و مربيان.
: اينم مال وقتيه که اصرار دارين مرغ يه پا داره و کلي قيافه هم ميگيري، اون وقت ميبيني مثل مجسمه بودا از هر طرفش يه پا زده بيرون.
: چونه چاله دار و تيغ کند.
: من در تصور خوردن کله پاچه.
: بعضيا در تصور خوردن کله پاچه.
: خدايا يه پولي به من بده يه عقلي هم به نورهود.
: خيلي بي مزه بود نه؟
: نميشد يه بار اون يکي چشمش فلاش بزنه؟
: مارمولک: چيه وولک! تا حالا تمساح نديدي؟
: پايان يکي از جلسات اوليا و مربيان.
: اينم مال وقتيه که اصرار دارين مرغ يه پا داره و کلي قيافه هم ميگيري، اون وقت ميبيني مثل مجسمه بودا از هر طرفش يه پا زده بيرون.
: چونه چاله دار و تيغ کند.
: من در تصور خوردن کله پاچه.
: بعضيا در تصور خوردن کله پاچه.
: خدايا يه پولي به من بده يه عقلي هم به نورهود.
: خيلي بي مزه بود نه؟
۱۳۸۱ بهمن ۷, دوشنبه
من تقريبا دارم مطمئن ميشم که شادمهر عقيلي هر روز مياد وبلاگم رو ميخونه. حالا اگه خودش نباشه پسر عموش حتما مياد اينجا. آخه هر روز که ميرم کانتر اينجا رو ميبينم، معلومه که يکي مياد و کلمه شادمهر و به فارسي يا انگليسي Search ميکنه. بعدشم مستقيم مياد اينجا. حالا يا طرفداراش زياد شدن که اينقدر جستجوگر داره يا خودش کلا با خودش خيلي حال ميکنه. به هر حال جناب جستجوگر سلام ما رو به اين عزيز برسون و از طرف ما بگو حالا که مياي اينجا يه Comment هم تو اين نظر خواهي بنويس. البته اکه ننوشتي هم خيالي نيست ولي بنويسي بهتره.
۱۳۸۱ بهمن ۶, یکشنبه
۱۳۸۱ بهمن ۵, شنبه
۱۳۸۱ بهمن ۳, پنجشنبه
۱۳۸۱ بهمن ۲, چهارشنبه
۱۳۸۱ بهمن ۱, سهشنبه
۱۳۸۱ دی ۲۹, یکشنبه
لابد شنيديد که شادمهر عقيلي که اين روزها آلبوم خيالي نيست رو داده بيرون، توسط پليس مهاجرت کانادا دستگير و زنداني شده. بعد از شنيدن اين خبر به سرم زد ببينم که شادمهر سايت هم ثبت رده يا نه. اين بود که طبق معمول آدرس خواننده هاي ديگه که سايت هم دارن به ته اسمش يه موزيک اضافه کردم و رفتم ببينم همچين سايتي هست يا نه. خلاصه رفتيم تو آدرسش. ببينيد چه چيز جالبي گذاشته اونجا! البته انگار جاي يکي، دو تا سايت ثبت کرده. اين آدرس ها مال شادمهره:
http://www.shadmehraghili.com
http://www.shadmehrmusic.com
http://www.shadmehraghili.com
http://www.shadmehrmusic.com
هليا! ميان بيگانگي و يگانگي، هزار خانه است. آنکس که غريب نيست شايد که دوست نباشد. کساني هستند که ما به ايشان سلام میگوييم و يا ايشان به ما. آنها با ما گرد يک ميز مینشنينند، چاي میخورند، میگويند و میخندند. «شما» را به «تو»، «تو» را به هيچ بدل میکنند. آنها میخواهند که تلقين کنندگانِ صميميت باشند. مینشينند تا بِناي تو فرو بريزد. مینشينند تا روز اندوه بزرگ. آنگاه فرارِسندهی نجاتبخش هستند. آنچه بخواهي براي تو میآورند، حتي اگر زبان تو آن را نخواسته باشد، و سوگند میخورند که در راه مهر، مرگ، چون نوشيدن يک فنجان چاي سرد، کم رنج است. تو را ننگين میکنند در ميان حلقه گذشتهايشان. جامههايشان را میفروشند تا براي روز تولدت دسته گلي بياورند -و در دفتر يادبودهايشان خواهند نوشت. زماني فداکاریها و اندرزهايشان چون زورقي افسانهاي، ضربههاي تند توفان را تحمل میکند؛ آن توفان که تو را -پروانههاي خشکشده و گلهاي لابهلاي کتابت را- در ميان گرفته است. آنها به مرگ و روزنامهها میانديشند. بر فراز گردابي که تو واپسين لحظهها را در آن احساس میکني میچرخند و فرياد میزنند: من! من! من! من!
بايد ايشان را در آن لحظهی دردناک بازشناسي. بايد که وجودت در ميان تودهی مواج و جوشانِ سپاس، معدوم شود. بايد که در گلدان کوچک ديدگان تو باغ بيپايان «هرگز از ياد نخواهم برد» برويد. آنگاه دستي تو را از فنا باز خواهد خريد؛ دستي که فرياد میکشد: من! من! من! و نگاهي که تکرار میکند: من!
از ياد مران که اينگونه شناسايیها بيشتر از عداوت، انسان را خاک میکند. مگذار که در ميان حصار گذشتها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزديکترين کسان خويش، آن زمان که مسيحاصفت بهسوي تو میآيند، بشور! تمام آنان که ديوار ميان ما بودند انتظار فروريختن، عذابشان میداد. کساني بودند که میخواستند آزمايش را بيازمايند؛ اما من، از دادرسي ديگران بيزارم هليا. در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک، چيزي بهجاي نمیگذارد. مهر، آن متاعي نيست که بشود آزمود و پس از آن، ضربهی يک آزمايش به حقارت آلودهاش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نيست تا بتوان آن را به آزمايش گذاشت. باز آنها را زير هم نوشت و باز آنها را جمع کرد. آنچه من میشنيدم آنچه میگفتند نبود. کلمات در فضا دگرگون میشد و آنچه به گوش من میريخت با کشندهترين زهرها آلوده بود.در برابر من، زنان، مردان، کودکان و ابزارها سخن میگفتند. شهري مرا سنگسار میکرد.
بار ديگر شهري که دوست میداشتم - نادر ابراهيمي
بايد ايشان را در آن لحظهی دردناک بازشناسي. بايد که وجودت در ميان تودهی مواج و جوشانِ سپاس، معدوم شود. بايد که در گلدان کوچک ديدگان تو باغ بيپايان «هرگز از ياد نخواهم برد» برويد. آنگاه دستي تو را از فنا باز خواهد خريد؛ دستي که فرياد میکشد: من! من! من! و نگاهي که تکرار میکند: من!
از ياد مران که اينگونه شناسايیها بيشتر از عداوت، انسان را خاک میکند. مگذار که در ميان حصار گذشتها و اندرزها خاکسترت کنند. بر نزديکترين کسان خويش، آن زمان که مسيحاصفت بهسوي تو میآيند، بشور! تمام آنان که ديوار ميان ما بودند انتظار فروريختن، عذابشان میداد. کساني بودند که میخواستند آزمايش را بيازمايند؛ اما من، از دادرسي ديگران بيزارم هليا. در آن طلا که محک طلب کند شک است. شک، چيزي بهجاي نمیگذارد. مهر، آن متاعي نيست که بشود آزمود و پس از آن، ضربهی يک آزمايش به حقارت آلودهاش نسازد. عشق، جمع اعداد و ارقام نيست تا بتوان آن را به آزمايش گذاشت. باز آنها را زير هم نوشت و باز آنها را جمع کرد. آنچه من میشنيدم آنچه میگفتند نبود. کلمات در فضا دگرگون میشد و آنچه به گوش من میريخت با کشندهترين زهرها آلوده بود.در برابر من، زنان، مردان، کودکان و ابزارها سخن میگفتند. شهري مرا سنگسار میکرد.
بار ديگر شهري که دوست میداشتم - نادر ابراهيمي
۱۳۸۱ دی ۲۵, چهارشنبه
خبر بازداشت نويسنده وبلاگ رنگين کمان رو از سايت راديو فردا خوندم. و توي گردون نوشتم. فقط متاسفم. جز تاسف چه چيز ديگه اي ميشه گفت؟ من دو تا آدرس از وبلاگ رنگين کمان دارم. يکيش اينه و يکيش هم اينه که هر دو مال يه نفرن. هر چي هم خوندم چيز خاصي که ربطي به بازداشت داشته باشه نديدم. اميدوارم اين موضوع اصلا ربطي به وبلاگش نداشته باشه. راستي، نسبت به اين بازداشت نظرتون چيه؟ فکر ميکنيد ربطي به وبلاگش داره يا نه؟
۱۳۸۱ دی ۲۴, سهشنبه
امروز تمام وسايلي که باقي مونده بود رو از کافي نتم جمع کردم. براي آخرين بار وقتي نگاش ميکردم، يک لحظه تمام خاطرات و اتفاقات خوب و بد اين مدت از جلوي چشام رد شد. مثل فيلم. براي اولين بار و از ته دل لعنت کردم کسايي رو که باعث اين اتفاق شدن. لعنت کردم دزدايي رو که يک شبه همه چيزم رو غارت کردن و بردن. کسي اون بالا صداي منو ميشنوه؟ فکر نکنم!
دزدي تو روز روشن!!! ماشالله اين ديگه خيلي ناجوره که يه سايت دولتي بياد از يه سايت خصوصي کپي کنه. آقايون با اين همه دبدبه و کبکبشون وقتي ميخوان يه صفحه طراحي کنن راحت ميرن تو سايت ديگرون ازش کپي ميگيرن رنگ زمينهش رو عوض ميکنن بعد اسم سايتشون رو هم ميذارن شرکت مخابرات آذربايجان شرقي. آقايون براي صفحه سايتهاي دولتيشون نيومدن يه اجازه از من بگيرن که مثلا آقاي ادمين سايت گردون، ما اجازه داريم از صفحه تون استفاده کنيم يا نه؟ لااقل يه لينک به گردون ميداديد.
۱۳۸۱ دی ۲۲, یکشنبه
صفحه موزيک گردون آپديت شد. اين بار با عنوان E Festival (جشنواره حرف E) با آهنگهايي از Eloy, Elvis Presly, Enigma, Enya, Eric Clapton. چه ميکنه اين موزيکا... چه ميکنه.
۱۳۸۱ دی ۲۱, شنبه
دو تا مطلب کوچيک. يکيش اينکه در حال حاضر تعداد کاربران بلاگر بيشتر از يک ميليون نفر هست. يعني يک ميليون وبلاگ فقط تو بلاگر وجود داره. اينم اصل خبر. اما دومي مربوط به يه سرويس دهنده ديگه فارسي براي وبلاگ هاست. پرشين لاگ يه سرويس دهنده ديگه هستش که در حال حاضر 165 وبلاگ رو شامل ميشه اما URL اين وبلاگها ديگه بصورت ساب دومين نيست.
۱۳۸۱ دی ۲۰, جمعه
لامپ هم سوخت. بهتره بگم خودش رو سوزوند. اينم دعاي آخرش:
اَللّهُمَّ اِنّي الخُدا الحافِظُ مِنَ الخوانَندِجانِ وَ اَفعَلُ الآرِزُو السَلامَة وَ الشاديِة وَ الطُولِ العُمرِ الکُلِّ اللّامباتِ وَ الّامبونِ. فَاِذَا تَرَکُم الذَرَّةِ البَدي وَ الخوبي مِنِّي، فَاِستَبخِشِشي بِالخُوبيکُم وَ الَاکبَرِ الوَاريکُم اَجمَعِينَ. آمين.
حالا کي وقت سحر از غصه نجاتمون بده؟ وندر آن ظلمت شب يک دونه لامپمون بده؟
اَللّهُمَّ اِنّي الخُدا الحافِظُ مِنَ الخوانَندِجانِ وَ اَفعَلُ الآرِزُو السَلامَة وَ الشاديِة وَ الطُولِ العُمرِ الکُلِّ اللّامباتِ وَ الّامبونِ. فَاِذَا تَرَکُم الذَرَّةِ البَدي وَ الخوبي مِنِّي، فَاِستَبخِشِشي بِالخُوبيکُم وَ الَاکبَرِ الوَاريکُم اَجمَعِينَ. آمين.
حالا کي وقت سحر از غصه نجاتمون بده؟ وندر آن ظلمت شب يک دونه لامپمون بده؟
حيات نو و حديث هميشگي مرگ واژهها
از روزنامه حيات نو هم بوي توقيف ميآد. عجب پارادکسي بين اسم اين روزنامه و اتفاق اخير برقراره. شايد اين بهترين تيتر واسه روزنامه هايي باشه که قراره خبر توقيف اين روزنامه رو امروز صبح چاپ کنن: مرگ حيات نو
اما دليلش چاپ يه کاريکاتوريه که فرد مورد تصوير در اون گويا شباهت به آيت الله خميني داره. در حاليکه توضيح حيات نو درباره اين کاريکاتور اينه: «طرح چاپ شده، در سال 1937 ميلادي يعني 65 سال پيش، در جريان اختلافات تاريخي مسئولان آمريکا کشيده شده و در مطبوعات اين کشور به چاپ رسيده است و اشاره به مخاطرات ناديده گرفتن سرمايه هاي اجتماعي داردو تصويري از نماد يک مقام قضايي است که موجب شبهه شده و هيچگونه ارتباطي با ايران و مسائل آن ندارد و همانطوريکه در طرح مشهود است کلمه انگليسي "دادگاه" و ترازوي عدالت در آن آورده شده است.» و آدرس صفحه اينترنتي که کاريکاتور از اون برداشته شده اينه. به خدا دنيا بهمون ميخنده وقتي بشنوه که يه روزنامه رو به خاطر اين مساله بستن.
از روزنامه حيات نو هم بوي توقيف ميآد. عجب پارادکسي بين اسم اين روزنامه و اتفاق اخير برقراره. شايد اين بهترين تيتر واسه روزنامه هايي باشه که قراره خبر توقيف اين روزنامه رو امروز صبح چاپ کنن: مرگ حيات نو
اما دليلش چاپ يه کاريکاتوريه که فرد مورد تصوير در اون گويا شباهت به آيت الله خميني داره. در حاليکه توضيح حيات نو درباره اين کاريکاتور اينه: «طرح چاپ شده، در سال 1937 ميلادي يعني 65 سال پيش، در جريان اختلافات تاريخي مسئولان آمريکا کشيده شده و در مطبوعات اين کشور به چاپ رسيده است و اشاره به مخاطرات ناديده گرفتن سرمايه هاي اجتماعي داردو تصويري از نماد يک مقام قضايي است که موجب شبهه شده و هيچگونه ارتباطي با ايران و مسائل آن ندارد و همانطوريکه در طرح مشهود است کلمه انگليسي "دادگاه" و ترازوي عدالت در آن آورده شده است.» و آدرس صفحه اينترنتي که کاريکاتور از اون برداشته شده اينه. به خدا دنيا بهمون ميخنده وقتي بشنوه که يه روزنامه رو به خاطر اين مساله بستن.
مينوشم به سلامتي خيابان يکطرفه. مينوشم به سلامتي اين آرامگاه هاي خاموش به بازديد... و مردگان خسته از تنفس. مينوشم به سلامتي رقص برگهاي خسته از تابستان... و تناوري درختان خسته از ايستايي. از تجسم پشت پلکهايم واهمه دارم. از دلگيري ميان دستها، از چشمه خشکيده ميان سينه ها، از گلبرگ روي ناخنهايت دلم را مي بازم. و به دنبال خاکستري از کبريتي ميگردم که آنشب افروختي. و ته سيگارهاي نيمه خاموش را جمع ميکنم. تصويري از صداي موسيقي محزون جمعه ها ميخواهم که بر ديوار خرابه ام بياويزم. نميدانم چرا حتي وقتيکه راه نميروم، ريش هاي قالي به هم ميريزد و هر چه انتظار ميکشم غنچه هايش باز نميشود. نميدانم چرا ديگر بوي چاي تازه دم، بيدارم نميکند و چرا ساعت يک بعد از نيمه شب، ديگر برايم شب نيست.
به سلامتي خيابان يکطرفه.
به سلامتي خيابان يکطرفه.
ديروز عجب روز فرهنگي اي داشتيم.
طبق معمول پنجشنبه ها رفتيم تئاتر شهر واسه نمايشنامه خوني اما به علت فوت خواهر يکي از بازيگراي اين هفته برنامه کنسل شده بود. با نويد تصميم گرفتيم که بريم تئاتر يکي از بچه ها رو که تو تالار مولوي بود ببينيم. رقص روي ليوانها. خلاصه بعد از ديدن تئاتر بود که ميخواستيم بيايم بيرون که اين بار نويد چند تا از آشناهاي قديميش رو اونجا پيدا کرد که توي تئاتر بعدي بازي ميکردن. گفتيم کار دکتر صادقي ديدن داره. سرود مترسک پرتغالي اما اصلا اون چيزي نيود که انتظار داشتم. زياد نچسبيد. با اينه ميدونستم يه چيزي حول و حوش ۹ ماه روش تمرين کردن، اما به نظر من چنگي به دل نميزد. به هر حال ديدن دو تا تئاتر، اونم پشت سر هم کافيه تا اون روز يه روز فرهنگي (!) کامل بشه. مگه نه؟
طبق معمول پنجشنبه ها رفتيم تئاتر شهر واسه نمايشنامه خوني اما به علت فوت خواهر يکي از بازيگراي اين هفته برنامه کنسل شده بود. با نويد تصميم گرفتيم که بريم تئاتر يکي از بچه ها رو که تو تالار مولوي بود ببينيم. رقص روي ليوانها. خلاصه بعد از ديدن تئاتر بود که ميخواستيم بيايم بيرون که اين بار نويد چند تا از آشناهاي قديميش رو اونجا پيدا کرد که توي تئاتر بعدي بازي ميکردن. گفتيم کار دکتر صادقي ديدن داره. سرود مترسک پرتغالي اما اصلا اون چيزي نيود که انتظار داشتم. زياد نچسبيد. با اينه ميدونستم يه چيزي حول و حوش ۹ ماه روش تمرين کردن، اما به نظر من چنگي به دل نميزد. به هر حال ديدن دو تا تئاتر، اونم پشت سر هم کافيه تا اون روز يه روز فرهنگي (!) کامل بشه. مگه نه؟
۱۳۸۱ دی ۱۸, چهارشنبه
همشهري روز چهارشنبه 18 دي مقاله اي داشت با عنوان عجايب هفتگانه اينترنت. متاسفانه توي سايتش اين مقاله رو پيدا نکردم. در اين مقاله اين عجايب به اين ترتيب عنوان شدن: Google, Yahoo, Project Ggwten berg, Multimap, Ebay, Amazon, Blogger آوردن Blogger تو اين ليست پر بيراه هم نيست. چون به هر حال تحول بزرگي براي کاربران اينترنت بوجود آورده. اما در بخشي از اين مقاله گفته شده: اوان ويليامز يکي از موسسان بلاگر معتقد است روزي خواهد رسيد که ديگر اين خدمات رايگان نباشد. (خدا به خير بگذرونه)
امروز فيلم بماني ساخته داريوش مهرجويي رو ديدم.
بماني روايت دختران امروز ايرانيست که در تو در توي تعصبهاي قبيله اي و بومي گرفتار آمده اند. روايت دردناک دلآرام ها، نسيم ها و بماني هاست که هر روز گرفتار تيغ تعصب آلوده پدران و مادران و فرهنگ کورکورانه اي هستند که شخصيتشان را به خودسوزي ميکشاند. بماني حکايت حصار ممنوعه جهل است.
بماني روايت دختران امروز ايرانيست که در تو در توي تعصبهاي قبيله اي و بومي گرفتار آمده اند. روايت دردناک دلآرام ها، نسيم ها و بماني هاست که هر روز گرفتار تيغ تعصب آلوده پدران و مادران و فرهنگ کورکورانه اي هستند که شخصيتشان را به خودسوزي ميکشاند. بماني حکايت حصار ممنوعه جهل است.
۱۳۸۱ دی ۱۷, سهشنبه
اين ديگه خيلي جالبه. امشب يه فيلم پخش شد از شبکه دوم تلويزيون که قراره پنجشنبه هم تکرارش رو بذارن. اسمش بود مزرعه محبوب من. نکته بامزه ش اين بود که موسيقي فيلم رو برداشته بودن و جاش يه موسيقي متن ديگه گذاشته بودن. اونم آهنگي از برادران خواجه نوري. اين افتخار و ابتکار رو به جناب لاريجاني اينا تبريک ميگم.
۱۳۸۱ دی ۱۵, یکشنبه
فقط او را ميخواستم. بي هيچ منتي. نميخواستم حتي اندکي بيانديشم به بايدها و نبايدها. به خواستن ها و نخواستنها. همچون کودکي که تنها بازيچه اي را ميخواهد که پشت ويتريني ديده است. نميخواستم قدم بگذار در شهر ممنوعه ها. دور از آن تمدن مفاهيم متفاوت است. حقارت واژه حقيريست. تکرار «ميخواهم ميخواهم» عصيان هيچ کسي را بر نميتابد. خواسته بود که خواستم. تمام وجودم پر از بوي بومي کاهگل بود. بي کم و بيش.
ما دايره بسته يک تحوليم. تکرار شدني و تکرار کردني. و با اينکه ميدانيم همچون عقربه ها دوران ميکنيم. تيک تاکمان بي تغيير مي دود. و ما ميچرخيم تا کوکمان ته بکشد. آنگاه گنگ مي مانيم تا دستي ديگر بيايد و با چرخشهاي بي واهمه به حرکت وادارمان کند. و در اين توالي ممتد پير ميشويم. و باز ميخواهيم و ميخواهيم و ميخواهيم.
منتظر دست ديگري براي تکرار چه احمقانه پيرمان کرده است.
ما دايره بسته يک تحوليم. تکرار شدني و تکرار کردني. و با اينکه ميدانيم همچون عقربه ها دوران ميکنيم. تيک تاکمان بي تغيير مي دود. و ما ميچرخيم تا کوکمان ته بکشد. آنگاه گنگ مي مانيم تا دستي ديگر بيايد و با چرخشهاي بي واهمه به حرکت وادارمان کند. و در اين توالي ممتد پير ميشويم. و باز ميخواهيم و ميخواهيم و ميخواهيم.
منتظر دست ديگري براي تکرار چه احمقانه پيرمان کرده است.
۱۳۸۱ دی ۱۴, شنبه
اين ديگه خيلي جالبه. قراره کميته اي عليه سايت های اينترنتی غيرمجاز (!؟) تشکيل بشه. شايد هم قراره مجوز بگيريم مثلا از وزارت ارشاد: گزارش ها از ايران حاکی است که کميته ای مامور شده است تا سايت های اينترنتی "غيرمجاز" را شناسايی کند. به گزارش خبرگزاری جمهوری اسلامی (ايرنا)، اين کميته که از سوی شورای عالی انقلاب فرهنگی برای اين کار ماموريت يافته، از نمايندگان وزارتخانه های اطلاعات، فرهنگ و ارشاد اسلامی و همچنين صدا و سيما تشکيل شده است. قرار است با مسئوليت وزارت اطلاعات اين کميته پايگاه های اينترنتی غيرمجاز را تعيين و به وزارت پست و تلگراف و تلفن معرفی کند. ...خبر کامل... يه چيزايي هم درباره وبلاگها ميگن. فکر نميکنيد اون آقاهه که تو مراسم برترين وبلاگها اومده بود، همون که رئيس يه جايي مثل کميته مبارزه با جرايم کامپيوتري بود، قراره از وبلاگها براي مبارزه با جرايم شروع کنه؟
۱۳۸۱ دی ۱۳, جمعه
اينجا يه سايتي هست که پر از گالري عکسهاي مختلفه درباره ارواح، متافيزيک ويوفوها. من اين همه عکس در اين مورد رو يکجا نديده بودم. سايتش سوراخ سمبه زياد داره يه گشتي توش بزنيد بدک نيست. اسم سايتش هست Alien/UFO Gallery, Ghosts& Metaphysics
۱۳۸۱ دی ۱۱, چهارشنبه
هوهوي جغدانهاي مي آيد
از ژرفاي معبدي کهن
ترسي ناشکفته از قنداق کودکيم
فراخوان ايام تنها ميشود
يک نفر ميشکند
و براي تولدش سهمي گزاف ميپردازد
گويا گرفتار نفريني گشته است
از رشدي ناخواسته
تکرار کن
تکرار کن
آن ورد جادويي را
آن زمزمههاي آسماني را
تکرار کن
آن تراوش ارغوان روحاني را
و بدان که تشنهام
و سنگين از جمود دلزدگي
کسي نيست به جاي من زندگي کند؟
از ژرفاي معبدي کهن
ترسي ناشکفته از قنداق کودکيم
فراخوان ايام تنها ميشود
يک نفر ميشکند
و براي تولدش سهمي گزاف ميپردازد
گويا گرفتار نفريني گشته است
از رشدي ناخواسته
تکرار کن
تکرار کن
آن ورد جادويي را
آن زمزمههاي آسماني را
تکرار کن
آن تراوش ارغوان روحاني را
و بدان که تشنهام
و سنگين از جمود دلزدگي
کسي نيست به جاي من زندگي کند؟
اشتراک در:
پستها (Atom)