۱۳۸۱ بهمن ۲۰, یکشنبه

خام بُدم، پخته شدم، سوختم



يه سال پيش تو همچين روزي يعني بيستم و يکم بهمن ماه شروع کردم به نوشتن نوشته‌هاي عصيانزده نورهود توي وبلاگي با نام عصيان.

توي اين مدت اتفاقات زيادي برام افتاد... خوب و بد. وقتي نشستم و نوشته‌هام رو دوباره خوندم، تمامشون رو به ياد آوردم. چه خوبه که آدم يه چيزي داشته باشه که اين حساشو بهش يادآوري کنه. وقتي که دقت ميکنم مي‌بينم از اين اتفاقات بيشتر خوباش يادم مونده تا بداش. و مي‌بينم که دوستايي توي اين مدت پيدا کردم که با دوستاي ديگه‌م تفاوت داشتن. دوستايي که اول با افکار و نوشته‌هاشون آشنا شدم قبل از اينکه ببينمشون.

خب الان بايد خيلي خوشحال باشم ديگه، مگه نه؟ خب هستم! اينم دليلش :)
تا حالا شب رفتين کنار دريا؟ تو همين سفري که داشتم به شمال يه شب ساعت ۱۰ زد به سرمون که بريم کنار دريا. من شب دريا رو خيلي دوست دارم. آروم باشه با توفاني فرقي نداره. يه ابهتي داره دريا توي شب. يه حس توهم عجيبي رو به آدم تزريق ميکنه. رفتيم کنار ساحل چمخاله. رفتيم و نشستيم کنار ساحل. هوا کمي سرد بود اما دريا آروم بود. احساس ميکردي جايي وايسادي که واقعا جرات ميخواد فقط ده متر بري توش.

نشسته بوديم که ديديم يه چيزي داره مياد به سمتمون. يواش و بي سر و صدا. اولش فکر کرديم که خياله. اما بعد ديديم يه ماهيگيره که روي يه تيوپ نشسته و از صيد قاچاق شبونه مياد. با يه بغل ماهي که هنوز نفس ميکشن. وقتي که آدم فکر ميکنه مقابل اون همه وسعت يه ذره بيشتر نيست، خيلي تحسين برانگيزه وقتي مي بيني يکي ميره توي اون همه عضمت تا گم بشه. اون وقته که احساس ميکني خيلي کوچيکي. خيلي.

۱۳۸۱ بهمن ۱۹, شنبه

ديدن شهري که تغيير کرده. ديدن بچه هايي که بزرگ شدن اونم خيلي بزرگ. ديدن آدمايي که پير شدن هم جالبه و هم يه جورايي دلگير کننده. اين سفر آخرم فرصتي بود که بتونم آدمايي رو که مدتهاست نديده بودم يه جا ببينم. کلي تعجب کردم از ديدن بعضيها. هاها ديدن دختري که مامانش جلوي روت کهنه‌نوشو عوض ميکرد و الان برات ابرو بالا ميندازه و عشوه مياد، خيلي بامزه‌ست. بامزه چيه؟ اصلا آخر خنده‌ست. يا وقتي ميري توي شهر يه گشتي بزني و ميبيني که بر و بچه هاي هم دوره‌ت دست زنشونو گرفتن و يه بچه هم داره کنارشون تاتي تاتي ميکنه سخته که نيشتو ببندي. يا مثلا وقتي بشيني و با معلماي دوره دبيرستانت مشروب بخوري و اونا از شيطنتهاي تو و دوستات بگن و تو هم بعضي از چيزاي ديگه رو که اونا نميدونستن پيششون اعتراف کني، بايد خيلي خنده‌دار باشه. يا مثلا وقتي کتايون ۸-۹ ساله رو ميبيني که مثل همه رقاصه‌هاي بزرگ دنيا بدون کوچکترين خطايي داره باباکرم ميرقصه و تازه چند تا پسر رو سر کار ميذاره ديگه احتمالا بايد ريسه رفته باشي از خنده.

اما ته همه اينا، اون ته تهشون يه چيزي دل آدمو فشار ميده. يه چيزي که نميدوني چيه اما هست. وزنشم خيلي زياده.
خب من برگشتم. يه عالمه حرف دارم واسه زدن. اين روزا که ميرم جايي همينجوري پشت سر هم يه چيزايي يادم مياد و به خودم ميگم که شايد براي بقيه هم جالب باشه. اما وقتي که ميخوام بنويسمشون يه چيزي بهم ميگه که اين مزخرفات چيه به خورد ملت ميدي آخه؟

به هر حال روزمرگيهاي اين روزامه. شايد دونه به دونه که يادم اومد نوشتمشون. اما الان نه. الان دارم از خواب لق ميزنم رو صندلي. ميذارمش واسه چند ساعت بعد.

۱۳۸۱ بهمن ۱۶, چهارشنبه

تا چند دقيقه ديگه راه ميفتم به سمت لاهيجان. هم عروسي پسر عممه امروز، هم قراره يه صحبتايي بکنيم تو مايه هاي کاراي ساختموني. حالا يا جمعه ظهر حرکت ميکنيم واسه برگشت، يا شنبه صبح. در هر حال از اونجا هم مينويسم. فقط کلي دارم با اين هوا حال ميکنم. بدجوري باحاله. جاي همتون خالي.
باز امشب در اوج آسمانم!

۱۳۸۱ بهمن ۱۴, دوشنبه



يکشنبه عصر بود. با دوستم مجيد بودم و حوصلمون هم سر رفته بود. پيشنهاد داد بريم کرج. آرش تازگيها اونجا باشگاه بيليارد زده. منم که خداي بيليارد هستم (البته از نوع ياهوييش) درجا موافقت کردم و گازيديم تا کرج. سه، چهار تا ضربه اول آي خنديديم به خودمون. چون اصلا نتونسته بوديم هيچ توپي رو بزنيم. اما بعدش آي کولاک کرديم... آي کولاک کرديم... اساسي.

تازه من يه چيزي رو کشفيديم: من ذاتاً بيليارد بازم.