۱۳۸۱ بهمن ۱۱, جمعه
اين ماجراي سه قسمتي از مجموعه طنز «پاورچين» که درباره اختلاف پايين و بالا بررهاي ها بود رو اگه از ديد ديپلماتيک نگاه ميکرديم چيز خيلي چرندي بود. اما اگه فقط از ديد طنز بهش نگاه ميکرديم جالب به نظر ميرسيد. گرچه مهران مديري و گروهش شديدا قصد داشتن بعد سياسي ماجرا رو به تماشاگران القا کنن. ناشيانه عمل کردن اين ماجرا در القا نخود و اقتصاد نخودي به جاي نفت و اقتصاد نفتي، اختلاف دو برادر يکي از پايين برره و ديگري از بالا برره به جاي کشور هاي دوست و همسايه صاحب نفت (بخوانيد خاور ميانه و لابد ايران و عراق) و اختلاف اندازي خاندان ديوبرريه (بخوانيد آمريکا) بين اونها حتما به قصد القاي اين تفکر انجام شده که بررهاي ها (ايران و عراق) بايد بر عليه ديوبرريهها (آمريکا) متحد بشن و ديوبرريهاي ها تنها خواهان دستيابي به منابع عظيم نخود هستند و به همين علت تفرقه افکني ميکنن.
نميخوام بيشتر وارد جزئيات اين قضيه بشم و قياس بيشتري انجام بدم. اما به نظر من مهران مديري بهتره که وارد مقوله طنز سياسي نشه و به کارهاي طنز اجتماعي - خانوادگي ادامه بده. در غير اين صورت شکست بزرگي رو در ارائه اين دست طنز پذيرا ميشه.
نميخوام بيشتر وارد جزئيات اين قضيه بشم و قياس بيشتري انجام بدم. اما به نظر من مهران مديري بهتره که وارد مقوله طنز سياسي نشه و به کارهاي طنز اجتماعي - خانوادگي ادامه بده. در غير اين صورت شکست بزرگي رو در ارائه اين دست طنز پذيرا ميشه.
سيصد و پنجاه و شش... سيصد و پنجاه و هفت...
نزديک بود بيفتد. شاخه ها بد جور جلوي راهش را گرفته بودند. اگر ميافتاد مجبور بود تمام راه را برگردد و دوباره شروع کند. سعي کرد به کمرش قوسي بدهد و شاخه ها را رد کند. اما گوشه کلاهش به شاخه اي گير کرده بود و مانع از جلو رفتن ميشد. تکان سريعي به خودش داد تا خلاص شود اما همين کار نزديک بود که باعث سقوطش شود.
آه... آزاد شد.
سيصد و پنجاه و هشت... سيصد و پنجاه و نه...
اگر گامهاي بعدي را هم درست بر ميداشت ميتوانست براي اولين موفقيتش به خودش تبريک بگويد و خودش را به صبحانهاي دوستداشتني مهمان کند.
سيصد و شصت... سيصد و شصت و يک...
نزديک به يکسال ميشد که اين کار را شروع کرده بود. دقيقا ۱۱ ماه و ۲۸ شب. هر بار تنها يک قدم بيشتر از شب قبل. و بعد افتاده بود.
سيصد و شصت و دو... سيصد و شصت و سه...
هر بار سعي کرده بود که شايد بتواند اين يک قدم بيشتر را تبديل به دو قدم کند. اما نتوانسته بود و...
سيصد و شصت و چهار... سيصد و شصت و چهار...
اين بار انگار کمي با شبهاي ديگر فرق داشت. اين بار انگار ميتوانست دو قدم بيشتر بردارد.
اما به آرامي از روي جدولهاي حاشيه پارک پايين آمد.
هنوز يک شب ديگر به پايان سال باقي بود.
نزديک بود بيفتد. شاخه ها بد جور جلوي راهش را گرفته بودند. اگر ميافتاد مجبور بود تمام راه را برگردد و دوباره شروع کند. سعي کرد به کمرش قوسي بدهد و شاخه ها را رد کند. اما گوشه کلاهش به شاخه اي گير کرده بود و مانع از جلو رفتن ميشد. تکان سريعي به خودش داد تا خلاص شود اما همين کار نزديک بود که باعث سقوطش شود.
آه... آزاد شد.
سيصد و پنجاه و هشت... سيصد و پنجاه و نه...
اگر گامهاي بعدي را هم درست بر ميداشت ميتوانست براي اولين موفقيتش به خودش تبريک بگويد و خودش را به صبحانهاي دوستداشتني مهمان کند.
سيصد و شصت... سيصد و شصت و يک...
نزديک به يکسال ميشد که اين کار را شروع کرده بود. دقيقا ۱۱ ماه و ۲۸ شب. هر بار تنها يک قدم بيشتر از شب قبل. و بعد افتاده بود.
سيصد و شصت و دو... سيصد و شصت و سه...
هر بار سعي کرده بود که شايد بتواند اين يک قدم بيشتر را تبديل به دو قدم کند. اما نتوانسته بود و...
سيصد و شصت و چهار... سيصد و شصت و چهار...
اين بار انگار کمي با شبهاي ديگر فرق داشت. اين بار انگار ميتوانست دو قدم بيشتر بردارد.
اما به آرامي از روي جدولهاي حاشيه پارک پايين آمد.
هنوز يک شب ديگر به پايان سال باقي بود.
۱۳۸۱ بهمن ۹, چهارشنبه
اين بار هم هيچ چيز اونجور که ميخوام نميگذره. نميدونم. شايد اشتباه ميکنم. شايد اصلا اونجوري که به ذهنم رسيده نيست. بعضي وقتا آدم توي اوج اطمينان يه شک بزرگ توي دلش نمو پيدا ميکنه. يه حالتي که خيلي وحشتناکه. آدم ميمونه که شايد بنيان تفکرش اشتباهه... شايد اصلا اون حسي که اومده به سراغش يه چيز اصيل و قوي نيست... شايد اون فقط يه تجسم واهي و يه توهم توخاليه... يه خيال خام يا تراوشات ماليخوليايي يه مغز درمونده و يا يه دل منتظر. ميگم دل منتظر. شايد بهتر باشه بگم يه حفره خالي. خالي از اون چيزي که بايد باشه و نميدوني چيه. هيچ وقت حسش نکردي. شايد يه وقتايي فکر ميکردي هست. اما هر چي که دنبالش گشتي نبود. حالا هم تا يه لحظه يه خورده گرما مياد توي رگهات، خيال ورت ميداره که حتما يه چيزي هست که داره حرکت ميکنه توي بدنت و گرما پخش ميکنه. فکر ميکني بهار شده و شيره درخت داره به سختي راه خودش رو توي آونداي بدنت وا ميکنه. صداشو ميشنوي و مطمئن ميشي. اما... يه ذره که گذشت شک ميکني. اين صداي حرکت مايع حياته يا صداي حرکت يخهاي سرد روي درياچه؟
اميدوارم اين بار اشتباه نکرده باشم. اين بار اگه اشتباه باشه بايد از جا درش بيارم و بندازمش يه جايي که هرگز پيداش نکنم. هرگز.
اميدوارم اين بار اشتباه نکرده باشم. اين بار اگه اشتباه باشه بايد از جا درش بيارم و بندازمش يه جايي که هرگز پيداش نکنم. هرگز.
۱۳۸۱ بهمن ۸, سهشنبه
درگيري با شکلکهاي ياهو مسنجر:
: نميشد يه بار اون يکي چشمش فلاش بزنه؟
: مارمولک: چيه وولک! تا حالا تمساح نديدي؟



: پايان يکي از جلسات اوليا و مربيان.
: اينم مال وقتيه که اصرار دارين مرغ يه پا داره و کلي قيافه هم ميگيري، اون وقت ميبيني مثل مجسمه بودا از هر طرفش يه پا زده بيرون.
: چونه چاله دار و تيغ کند.
: من در تصور خوردن کله پاچه.
: بعضيا در تصور خوردن کله پاچه.
: خدايا يه پولي به من بده يه عقلي هم به نورهود.
: خيلي بي مزه بود نه؟
۱۳۸۱ بهمن ۷, دوشنبه
من تقريبا دارم مطمئن ميشم که شادمهر عقيلي هر روز مياد وبلاگم رو ميخونه. حالا اگه خودش نباشه پسر عموش حتما مياد اينجا. آخه هر روز که ميرم کانتر اينجا رو ميبينم، معلومه که يکي مياد و کلمه شادمهر و به فارسي يا انگليسي Search ميکنه. بعدشم مستقيم مياد اينجا. حالا يا طرفداراش زياد شدن که اينقدر جستجوگر داره يا خودش کلا با خودش خيلي حال ميکنه. به هر حال جناب جستجوگر سلام ما رو به اين عزيز برسون و از طرف ما بگو حالا که مياي اينجا يه Comment هم تو اين نظر خواهي بنويس. البته اکه ننوشتي هم خيالي نيست ولي بنويسي بهتره.
اشتراک در:
پستها (Atom)