۱۳۸۱ شهریور ۷, پنجشنبه



مادرم

تمام سالها

تمام ماهها

تمام روزها

و تمام لحظه ها

از آن توست

چگونه تنها روزي را به نامت گذارم

تو که تمام روزها را از يادم ميگذري؟


ژلاتين

تا حالا چند نفر از شما به ژلاتين فکر کردين؟ شده تا حالا به شخصيتي که يه قالب ژلاتين داره، دقت کنين؟ به نظر من شخصيت ژلاتين خيلي جالبه. ژلاتين يکي از معدود اجساميه که هر نفطه اش تحت تاثير بقيه نقاطشه. يعني تمام نقاطش از اتفاقي که براي يه نفطه اش ميفته متاثر ميشه. کافيه به يه گوشه اش تلنگر بزنين تا تمامش بلرزه. از طرف ديگه اگه با انگشت بهش فشار بيارين، مقاومت ميکنه اما اگه يه خورده فشارتون رو زيادتر کنيد، پاره ميشه. با يه جسم تيز فقط يه شکاف سطحي روش ايجاد کنيد. همين کافيه تا شخصيتش از هم بپاشه. ميشه گفت ظاهر شاد و قالب بندي شده يک ژلاتين، با شخصيت متزلزلش منافات داره. عجب شخصيت جالبي.

راستي هيچ ميدونستين يکي از مواد اصلي پودر ژلاتين استخونه؟ همون استخونهايي که از دامها به دست ميان.

مکان: ميدان آزادي

زمان: پنجشنبه، ۴۵/۳ صبح

رفته بودم بدرقه يکي از وبلاگنويسا که داشت ميرفت آمريکا. ساعت ۳ پرواز داشت. اينقدر معطلش کردند که هواپيماش پريد. گفت که ما بريم. شايد با پرواز ساعت ۴ بره شايدم نه. خلاصه خداحافظي کرديم و برگشتيم. منو يکي از دوستاي ديگه. يه دوري توي شهر مرده زديم و موقع برگشت که از ميدون آزادي رد ميشديمُ ديديم يه پسر ۱۸-۱۹ ساله اي دراز به دراز افتاده وسط خيابون، دور ميدون. يه ماشين پليس هم همزمان با ما وايساد. خلاصه زديم کنار و وايساديم. آرنج پسره خوني بود و از دهنش کف خارج ميشد. اولش فکر کردم که ماشين زده بهش و تصادف کرده و طرف هم در رفته. خودش هم که مثه مرغ بالا پايين ميپريد و نميتونست جواب بده. سه تا پليس هم تو ماشين بودن که خلاصه يکيشون بي سيم زد که يه آمبولانس بياد. حرف و حديث زياده. يکي اينکه با اينکه دوربين همراهم بود، جرات نداشتم عکس بگيرم. واسه اينکه اصلا دوست نداشتم دوربينم گور به گور بشه. اما عکسي رو در نظر بگيريد که زمينه اش ميدون آزادي باشه و جلوش يه ماشين پليس که يه پليس تکيه داده به جلوي ماشين و پسره زير پاش داره جون ميده. يه پليس با لباس شخصي نشسته رو کاپوت جلو و داره سيگار ميکشه و مرتب ميگه خواب از سرمون پريد و اون يکي هم در عقب رو باز کرده و نشسته رو صندلي عقب. اتفاق جالب ديگه هم اين بود که يه آمبولانس ارتشي داشت رد ميشد که ترمز کرد. افراد توش پياده شدن و يه خوش و بشي با پليسا کردن و گاز آمبولانس رو گرفتن و رفتن. صحنه جالب تر از همه اين بود که اون آمبولانسي که درخواست کرده بودن رسيد. اما دقيقا ساعت ۲۰/۴ يعني ۳۵ دقيقه بعد از درخواست. اونم توي شبي که هيچ ترافيکي نيست. يه آمپول زدن به يارو و هي ازش ميخواستن که بلند شو بيا تو آمبولانس. معلوم شد که پسره سرباز بوده. حالا اونجا چکار ميکرده و چي شده بوده معلوم نشد. يکي ميگفت از پشت موتور افتاده. به هر حال چند تا نتيجه مهم گرفتم از اين اتفاق. يکيش اينکه اگه تو اين مملکت تصادف کردي، همون بهتر که بميري. چون کسي نجاتت نميده. دوم اينکه خواب مهمتره تا خدمت. سوم اينکه هميشه براي انتقال مجرميني مثل دو تا دختر و پسر که تو خيابون هستن، ماشين آخرين مدل وجود داره اما براي يه مصدوم نه.

۱۳۸۱ شهریور ۶, چهارشنبه

عينکم رو برداشتم. دنيا خيلي تميزتر به نظر ميرسيد. اونقدر تميز که ذوق زده شدم. يهو از عينک بدم اومد. اونقدر که شکوندمش. اما از اون موقع تا حالا يه سوال داره ديوونم ميکنه. نميدونم که عينکم کثيف بود يا چشاي من اونقدر ضعيفه که ديگه کثافتهاي دنيا رو نميبينم.


فلفل هندي سياه و خال يار من سياه

هر دو جانسوزند اما اين کجا و آن کجا

داشتم تو اينترنت وبگردي يا همون ولگردي ميکردم که خوردم به پست يه سايت ترکي. البته قابل ذکره که من کلا ترکي بيلميرم. اما اين سايت احتياجي به فهميدن زبون ترکي نداره. حالا چي شد که اين شعر رو يادم اومد. داشتم يه مقايسه اي ميکردم بين تبليغات در صدا و سيماي ايران با تبليغاتي که تو اين سايت گذاشتن. آدم تبليغي رو اگه تو تلويزيون ايران ميبينه، قلم پاش بشکنه دوست نداره از اون محصول استفاده کنه. يعني کلا تبليغات مزخرفي ساخته و پخش ميشه. البته طبق معمول استثنا هم وجود داره. مثلا اون تبليغي که درباره کاهش مصرف برق بود. منظورم بابابرقي نيست. منظورم اون تبليغيه که يه دوربين و يه ميکروفون ميان با لوازم خانگي که در حال تظاهرات بودن مصاحبه ميکنن. اما کي مثلا با ديدن اون يارو که با قيافه مسخره ش ميگه لطيفه ي ۲، لطيفه ي ۲ حاضره از خمير دندون لطيفه ۲ استفاده کنه؟ به هر حال بريد تو اين صفحه و ويدئو تبليغاتش رو ببينيد. بعضيهاشون واقعا بامزه هستن.

۱۳۸۱ شهریور ۴, دوشنبه



تا خدا فقط يک آسمان مانده بود

که من بنزين تمام کردم

حالا تنها روي يک سيارک خاموش

که آتشفشان هم ندارد

رو به آبي خاموشي نشسته ام

که ميلياردها موجود

لکه هاي صحرايي را

با مداد رنگي عظيمي قرمز ميکنند

در بزرگراه کهکشان

هيچ موشکي جريمه نميشود

و تنها قوانين فيزيکي هستند

که اجرا ميشوند

جذابيت را بطه مستقيم با جرم دارد

و اختلاف طبقاتي

فاصله بين آسمانهاست

ضرورت هيچ چيزي را ايجاب نميکند

جنسيت همه از سنگ است

و گاهي يکسال

آنقدر طول ميکشد

که من شکل پيري خود ميشوم

اينجا افق همواره گرد است

و هيچ انعکاسي برنميگردد

من بازهم گردي ستاره ها را

رفع ابهام ميکنم

۱۳۸۱ شهریور ۳, یکشنبه

مکان: ميدان انقلاب

زمان: يکشنبه ساعت ۱۹:۳۰

براي خريد چند تا کتاب رفته بودم انقلاب. موقع برگشتن رفتم که ماشيناي آزادي رو سوار شم. ضلع شمال غربي ميدون پر از آدم بود. معلوم بود که يه اتفاقي افتاده. ناخودآگاه رفتم جلو. از همين جرثقيلها بود که ميخواست ماشين يه مسافرکش رو ببره. اونم بخاطر توقف غيرمجاز دور ميدون. طرف هم که ماشالله هزار ماشالله هيکلش رو توپ هم نمي ترکوند زنجير اتصال دو تا ماشين رو دو سه دور پيچونده بود دور دستش که به اندازه رانهاي من قطر داشت. ده تا پليس هم ميخواستن طرف رو جداش کنن، نميتونستن. خلاصه بلوايي بود. يکي از اين نيروهاي انتظامي که لباسش هم شخصي تر بود اومد طرف رو به زور از زنجير جدا کنه که مردم سرش داد و هوار کردن که تو چه حقي داري مسافرکش رو بزني. مسافرکشه هم ميگفت که بابا من نميذارم ماشينم رو ببرين. من کلي قرض دارم، بدهي دارم، بدبختم. اين ماشين هم نون من رو در مياره. اگه ببرين و بخوابونينش، من از نون خوردن ميفتم.

والله آدم اين جور مواقع نميدونه که بايد طرف قانون مدني رو بگيره، يا اينکه طرف قانون انساني.

من که نميتونستم به مسافر کشه حق ندم.