لينک و لونک
- مدار صفر، يکي از شعراي منه که تو شماره چهار سياه سپيد منتشر شده.
- سايت اختصاصي عليرضا عصار.
- جامعه ايرانيان کاربران فناوري اطلاعات، يه سايت با يه کيلومتر اسم.
- باشگاه جوانان ايراني، يه جور فوروم يا تابلوي بحث فعاله تو همه زمينهها.
- ياهو! يه سايته که خيلي سعي کرده شبيه ياهو باشه البته به فارسي.
- سايت آسمون يه بخشي داره با نام هنرمندان جوان. از اونجا ميشه آهنگايي رو ملت ساختن و خوندن گوش کرد. من از طلوع آبي خيلي خوشم اومد.
- يه سايت که بدرد کسايي ميخوره که به تناسخ اعتقاد دارن. اگه ميخواين بدونين که تو زندگي قبليتون کي بودين و چه ميکردين يه کليک رو اين لينک بکنين.
واسه من که گفت که زني بودم در جنوب ژاپن تو سال 1250 ميلادي (753 سال پيش) که شغلم يا چوپاني بوده يا سوارکار بودم يا جنگلبان. اما انگاري همه کسايي که تو همين روز به دنيا اومدن همين شغل و داشتن و همين ژاپنيه بودن.
۱۳۸۲ اردیبهشت ۱۰, چهارشنبه
۱۳۸۲ اردیبهشت ۷, یکشنبه
۱۳۸۲ اردیبهشت ۶, شنبه
مسير
گيرم که راه را پيدا کرده باشم،
با چاههايش چه کنم؟
و با کورهراههايي که راه ميفريبند؟
و زندگيم...
که درياچهايست نا آرام، ناپيدا...
در انتهاي درههايي بنبست...
پسِ پشتِ بيشهاي نامحدود!
تنگناي طاقتم را چه کنم؟
که پيالههاي سراب مينوشد.
گيرم که راه را پيدا کرده باشم،
زبان تشنهام را کجا بياويزم؟
و در کدام برکه کمي خيال بيابم...
که دلخوشي توشهام باشد؟
گيرم که راه را پيدا کرده باشم،
با چاههايش چه کنم؟
و با کورهراههايي که راه ميفريبند؟
و زندگيم...
که درياچهايست نا آرام، ناپيدا...
در انتهاي درههايي بنبست...
پسِ پشتِ بيشهاي نامحدود!
تنگناي طاقتم را چه کنم؟
که پيالههاي سراب مينوشد.
گيرم که راه را پيدا کرده باشم،
زبان تشنهام را کجا بياويزم؟
و در کدام برکه کمي خيال بيابم...
که دلخوشي توشهام باشد؟
۱۳۸۲ اردیبهشت ۴, پنجشنبه
اصولا جلف ترين و مسخرهترين و شعاري ترين مجريهاي تلويزيوني دنيا تو همين صدا و سيماي خودمون پيدا ميشه. يکيش همين يارو واحديه که فقط بلده شعار بده. تو مراسم کمک به عراقيان جنگزده که امروز برگزار ميشد آقا اومدن و از يه آباداني جنگزده پرسيدن شما از مردم عراق کينهاي ندارين که حالا بهشون کمک ميکنين؟ ايشون هم طبعا فرمودن خير. جواب گهربار واحدي شنيدني تر بود: خب معلومه که نه... چون اين برادر جنگزدهمون ميدونن که اونا که حمله کردن همه دستنشانده بودن.
من موندم تو حکمت اين کلام. ياالعجب. واحيرتا. ببينين خدا چي آفريده تو ايران زمين!
من موندم تو حکمت اين کلام. ياالعجب. واحيرتا. ببينين خدا چي آفريده تو ايران زمين!
۱۳۸۲ اردیبهشت ۳, چهارشنبه
۱۳۸۲ اردیبهشت ۲, سهشنبه
تا چند ميتوان لذت برد و دم برنياورد؟ لذت از خواندن نامههاي ايگناسيو را بي اذن نويسندهاش با شما قسمت ميکنم.
۱۳۸۲ اردیبهشت ۱, دوشنبه
همينجوري براي خودم
شايد اين حق من نباشد که به تو بگويم که هستي يا چه. اما گريزي نيست. گاهي آدم مجبور ميشود. بعضي کارها وقتي تکرار ميشوند مسلسلوار مثل آهنگي هستند که چند باره و هزار باره ميشنويشان و يکهو ميبيني که مجموع تکرارشان انگاري يک آهنگ تازه شدهاند. انگاري يک چيز تازه به تو ميگويند يکباره و تو اينبار نميتواني ساکت بنشيني. قطعش کني اگر و چشمهايت را هم ببندي و هر چقدر که بخواهي فکرش را نکني نميشود. چشمهايت را محکمتر ميبندي از دفعه قبل اما انگاري تمام چين و شکنهاي مغزت را پر کرده. انعکاسش را توي خواب هم ميشنوي. تا کنون چقدر به خوابهايي که ميبيني فکر کردهاي؟ مرورشان اگر بکني ميبيني که خوابهاي با موسيقي يا نيودهاند ميانشان يا اگر بودند، انگشت شمار. آنوقت شايد مانند من به اين برسي که حتما آن موسيقي جايي از وجودت را اشغال کرده است. با تو عجين شده. با پوست و خون و گوشتت قاطي شده و حالا جزئي از سلولهايت است.
کارهاي آدمها هم بعضي اوقات مثل اين موسيقي ميمانند. کارهاي روزمرهاي که هميشه انجام ميدهي با انجامش ميدهند به خودي خود آنقدر برايت عادي شدهاند که توجهي نميکني به آنها. اما به يکباره ميبيني که تماما شدهاند همان آهنگ تکرارشونده که ناگهان پيغامي را به تو مخابره ميکند و باز نميتواني ساکت بنشيني و به حرف ميآيي. و آنوقت هست که ميگويي چه خوب يا چه بد! اعتراض ميکني و ميآشوبي و عصيان ميکني. از اينکه کارهايت به تو وابسته نيستند و تو به آنها وابسته شدهاي فوران ميکني. اولش ميخواهي فرار کني از آنها اما نميشود. چشمهايت را محکمتر ميبندي از دفعه قبل اما انگاري تمام چين و شکنهاي مغزت را پر کرده. آنوقت شايد مانند من به اين برسي که حتما آن کار جايي از وجودت را اشغال کرده است. با تو عجين شده. با پوست و خون و گوشتت قاطي شده و حالا جزئي از سلولهايت است.
ميبيني؟ اينجاست که ميگويي به خود و يا ديگران و به کارهاي خودت يا کارهاي ديگران که تو حق نداشتي اينکار را با من بکني. که تنها بيايي و بروي. که مرا به خود بسته کني و بعد رهايم کني. که مانند يک زنداني فرار کني. چرا که من تو را زنداني نکرده بودم. تو بودي که مرا اسير خود ساخته بودي. که زندان اگر فرار کند، زندانيش را نيز لاجرم با خود به اين سو و آنسو خواهد کشاند و بيچاره زنداني بي چاره!
شايد اين حق من نباشد که به تو بگويم که هستي يا چه. اما گريزي نيست. گاهي آدم مجبور ميشود. بعضي کارها وقتي تکرار ميشوند مسلسلوار مثل آهنگي هستند که چند باره و هزار باره ميشنويشان و يکهو ميبيني که مجموع تکرارشان انگاري يک آهنگ تازه شدهاند. انگاري يک چيز تازه به تو ميگويند يکباره و تو اينبار نميتواني ساکت بنشيني. قطعش کني اگر و چشمهايت را هم ببندي و هر چقدر که بخواهي فکرش را نکني نميشود. چشمهايت را محکمتر ميبندي از دفعه قبل اما انگاري تمام چين و شکنهاي مغزت را پر کرده. انعکاسش را توي خواب هم ميشنوي. تا کنون چقدر به خوابهايي که ميبيني فکر کردهاي؟ مرورشان اگر بکني ميبيني که خوابهاي با موسيقي يا نيودهاند ميانشان يا اگر بودند، انگشت شمار. آنوقت شايد مانند من به اين برسي که حتما آن موسيقي جايي از وجودت را اشغال کرده است. با تو عجين شده. با پوست و خون و گوشتت قاطي شده و حالا جزئي از سلولهايت است.
کارهاي آدمها هم بعضي اوقات مثل اين موسيقي ميمانند. کارهاي روزمرهاي که هميشه انجام ميدهي با انجامش ميدهند به خودي خود آنقدر برايت عادي شدهاند که توجهي نميکني به آنها. اما به يکباره ميبيني که تماما شدهاند همان آهنگ تکرارشونده که ناگهان پيغامي را به تو مخابره ميکند و باز نميتواني ساکت بنشيني و به حرف ميآيي. و آنوقت هست که ميگويي چه خوب يا چه بد! اعتراض ميکني و ميآشوبي و عصيان ميکني. از اينکه کارهايت به تو وابسته نيستند و تو به آنها وابسته شدهاي فوران ميکني. اولش ميخواهي فرار کني از آنها اما نميشود. چشمهايت را محکمتر ميبندي از دفعه قبل اما انگاري تمام چين و شکنهاي مغزت را پر کرده. آنوقت شايد مانند من به اين برسي که حتما آن کار جايي از وجودت را اشغال کرده است. با تو عجين شده. با پوست و خون و گوشتت قاطي شده و حالا جزئي از سلولهايت است.
ميبيني؟ اينجاست که ميگويي به خود و يا ديگران و به کارهاي خودت يا کارهاي ديگران که تو حق نداشتي اينکار را با من بکني. که تنها بيايي و بروي. که مرا به خود بسته کني و بعد رهايم کني. که مانند يک زنداني فرار کني. چرا که من تو را زنداني نکرده بودم. تو بودي که مرا اسير خود ساخته بودي. که زندان اگر فرار کند، زندانيش را نيز لاجرم با خود به اين سو و آنسو خواهد کشاند و بيچاره زنداني بي چاره!
اشتراک در:
پستها (Atom)