۱۳۸۲ اردیبهشت ۱, دوشنبه

همينجوري براي خودم

شايد اين حق من نباشد که به تو بگويم که هستي يا چه. اما گريزي نيست. گاهي آدم مجبور مي‌شود. بعضي کارها وقتي تکرار مي‌شوند مسلسل‌وار مثل آهنگي هستند که چند باره و هزار باره مي‌شنويشان و يکهو مي‌بيني که مجموع تکرارشان انگاري يک آهنگ تازه شده‌اند. انگاري يک چيز تازه به تو مي‌گويند يکباره و تو اينبار نمي‌تواني ساکت بنشيني. قطعش کني اگر و چشمهايت را هم ببندي و هر چقدر که بخواهي فکرش را نکني نمي‌شود. چشمهايت را محکمتر مي‌بندي از دفعه قبل اما انگاري تمام چين و شکنهاي مغزت را پر کرده. انعکاسش را توي خواب هم مي‌شنوي. تا کنون چقدر به خوابهايي که مي‌بيني فکر کرده‌اي؟ مرورشان اگر بکني مي‌بيني که خوابهاي با موسيقي يا نيوده‌اند ميانشان يا اگر بودند، انگشت شمار. آنوقت شايد مانند من به اين برسي که حتما آن موسيقي جايي از وجودت را اشغال کرده است. با تو عجين شده. با پوست و خون و گوشتت قاطي شده و حالا جزئي از سلولهايت است.

کارهاي آدمها هم بعضي اوقات مثل اين موسيقي مي‌مانند. کارهاي روزمره‌اي که هميشه انجام مي‌دهي با انجامش مي‌دهند به خودي خود آنقدر برايت عادي شده‌اند که توجهي نمي‌کني به آنها. اما به يکباره مي‌بيني که تماما شده‌اند همان آهنگ تکرارشونده که ناگهان پيغامي را به تو مخابره مي‌کند و باز نمي‌تواني ساکت بنشيني و به حرف مي‌آيي. و آنوقت هست که مي‌گويي چه خوب يا چه بد! اعتراض مي‌کني و مي‌آشوبي و عصيان مي‌کني. از اينکه کارهايت به تو وابسته نيستند و تو به آنها وابسته شده‌اي فوران مي‌کني. اولش مي‌خواهي فرار کني از آنها اما نمي‌شود. چشمهايت را محکمتر مي‌بندي از دفعه قبل اما انگاري تمام چين و شکنهاي مغزت را پر کرده. آنوقت شايد مانند من به اين برسي که حتما آن کار جايي از وجودت را اشغال کرده است. با تو عجين شده. با پوست و خون و گوشتت قاطي شده و حالا جزئي از سلولهايت است.

مي‌بيني؟ اينجاست که مي‌گويي به خود و يا ديگران و به کارهاي خودت يا کارهاي ديگران که تو حق نداشتي اينکار را با من بکني. که تنها بيايي و بروي. که مرا به خود بسته کني و بعد رهايم کني. که مانند يک زنداني فرار کني. چرا که من تو را زنداني نکرده بودم. تو بودي که مرا اسير خود ساخته بودي. که زندان اگر فرار کند، زندانيش را نيز لاجرم با خود به اين سو و آنسو خواهد کشاند و بيچاره زنداني بي چاره!

۱۳۸۲ فروردین ۳۱, یکشنبه

وصيت

نيمي از سنگ‌ها، صخره‌هاي کوهستان را گذاشته‌ام

با دره‌هايش، پياله‌هاي شير، به خاطر پسرم

نيم ديگر کوهستان، وقف باران است.



درياي آبي و آرام را

با فانوس روشن دريايي را، مي‌بخشم به همسرم





شب‌هاي دريا را، بي‌آرام، بي‌آبي، با دلشوره فانوس دريايي

به دوستان دور دوران سربازي که حالا پير شده‌اند، فکر مي‌کنم

يکي يا چند هم مرده‌اند.

رودخانه که مي‌گذرد زير پل، مال تو، دختر پوست کشيده‌ی من به استخوان بلور!

که آب پيراهنت شود، تمام تابستان.

هر مزرعه و درخت، هر کشتزار و علف را شش دانگ به کوير بدهيد

به دانه‌هاي شن، زير آفتاب

از صداي سه‌تار من

بندبند پاره‌پاره‌هاي موسيقي

که ريخته‌ام در شيشه‌هاي گلاب و گذاشته‌ام روي رف

يک سهم به مثنوي مولانا دو سهم به «ني» بدهيد

و مي‌بخشم به پرندگان

رنگها، کاشي‌ها، گنبدها

به يوزپلنگاني که با من دويده‌اند

غار و قنديل‌هاي آهک و تنهايي





و بوي باغچه را

به فصل‌هايي که مي‌آيند

بعد از من.



بيژن نجدي

بازداشت سينا مطلبي

سيناي عزيز(وبگرد) بازداشت شد. نوشته خودش قبل از رفتن، همسرش و حسين درخشان پس از بازداشتش رو در اين رابطه رو بخونين. اميدوارم به زودي آزاد بشه.

۱۳۸۲ فروردین ۲۹, جمعه

يک ترکه، صد نگاه

فرض کن که يک تکه چوب هستي. يک تکه چوب باريک به درازاي دو يا سه کف دست و با گره‌هاي کم و بيش متعدد. با پوستي نه آنچنان خشن که نوک انگشتان کسي را بيازارد و نه آنچنان که خوابشان کند. تنها يک تکه چوب که يکماهي هست که از شاخه جدا شده و روي زمين ميان صدها مانند خودش خوابيده است. آنوقت دوست داشتي که چه کاره باشي؟

مي‌توانستي همان ترکه‌اي باشي که براي شروع آتشي بکار مي‌برند. از همانها که چند تايش را روي کاغذها و برگها مي‌گذارند تا آتشي را درست کنند. سرآغاز يک آتش خوب که براي بريان کردن کبابي لازم است. مي‌توانستي ترکه‌اي باشي در دست کسي، که براي کشيدن خط روي زميني خاکي بکار مي‌رود. براي کشيدن تصويري از يک منطقه و براي نشاني دادن يا نقشه‌اي از خاکريز دشمن. مي‌توانستي جزئي از تعداد ترکه‌هايي باشي که کسي کلبه‌اي کوچک با آن مي‌سازد و بر روي کتابخانه‌اش مي‌گذارد. مي‌توانستي در دست کودکي باشي تا با آن لانه مورچه‌ها را به هم بريزد و از احساس به هم ريختن جماعتي منظم لذت ببرد. يا شايد قسمتي از فقرات يک بادبادک که ارکان استواريش ياشي و با او به آسمان سفر کني.

بگذار باز هم بگويم. مي‌توانستي ترکه‌اي باشي براي تنبيه يک کودک شيطان. از همانها که بر کف دستشان مي‌کوبند. معلمي يا پدري يا مادري. يا شايد بهتر بود براي تنبيه زيرانداز به کارت برند. تا پلشتي‌ها و خاک يکساله را در آغاز سال نو از رويش بزدايي. اما از اين ميان من دوست داشتم (اگر آن ترکه بودم) تنها يکبار مرا از وسط به دو نيم کند فردي که سالهاست بوي جنگل به مشامش نرسيده و از عطر ميانگاهم به سالهاي پابرهنگي کودکي بازگردد.

۱۳۸۲ فروردین ۲۸, پنجشنبه

داستان تپه‌اي تا خدا يه داستان خيلي کوتاه منه که توي شماره سوم هفته نامه الکترونيکي سياه سپيد منتشر شد. اگه دوست داشتين کافيه يه کليک کنين اينجا.
کلاهت را بردار بي تربيت، نمي بيني به حضور پادشاه رسيده اي؟

چهره گوردولو از هم باز شد. صورتي بزرگ و سرخ داشت که مخلوطي بود از نژاد فرانسوي و عرب، با لک و پيس هايي پراکنده روي پوست زيتوني‌اش. چشمان آبي ورقلنبيده، با رگهاي خوني، بيني خميده و لبهاي کلفت داشت، موهايش بيشتر به بوري مي زد ولي موج دار بود، ريشي زبر و پرپشت داشت که ميانش پر بود از پوسته خاردار بلوط و خوشه هاي سياه جو.

گوردولو شروع کرد به تعظيم کردن و سلام گفتن و يک ريز حرف زدن. همراهان اصيل زاده شاه که تا آن موقع جز فريادهايي شبيه نعره حيوان هاي وحشي چيزي از او نشنيده بودند، باورشان نمي شد که او بتواند حرف بزند. گوردولو پشت سر هم دولا راست مي شد، نيمي از کلمات را مي جويد، در جمله هايي که ادا مي کرد به تته پته مي افتاد، ناگهان از لهجه اي به لهجه ديگر مي رفت، حتي مي شود گفت از زباني به زباني ديگر، چه مسيحي و چه عرب. باري در اين مخلوط کلمات جويده و گفته هاي نامفهوم به طور خلاصه آنچه مي خواست بگويد تقريبا اين بود:

«با دماغم زمين را خم مي کنم، ايستاده جلو پاهاي شما به خاک مي افتم، و خودم را رعيت بسيار عالي مقام اعليحضرت بسيار بسيار حقير مي پندارم، به خودتان دستور دهيد، تا از خودم اطاعت کنم!»

قاشقي را که به کمرش بود سر دست بلند کرد و گفت:

«و هنگامي که اعليحضرت مي گويد: "من دستور مي دهم، من فرمان مي دهم، من مي خواهم"، و اين کار را به کمک تعليمي‌اش انجام مي دهد، مي بينيد، من هم تعليمي‌ام را بلند مي کنم و فرياد مي زنم: "مو دستور مي‌دُم، مو فرمان مي‌دُم، مو مِخوام، و شما سگ رعيت‌ها تا موقعي که هستيد بايد از مو اطاعت کنيد، وگرنه دستور ميدُم به چهارميختان بکشند، و تو، همين تو پيري، با ريش و قيافه پيرمردانه‌ات نفر اول خواهي بود!»

رولان که شمشيرش را از نيام کشيده بود، گفت: «اجازه مي دهيد اعليحضرتا با يک ضربه سرش را از تن جدا کنم؟»

باغبان سالخورده پادرمياني کرد و گفت: «اعليحضرتا من از طرف او از شما پوزش مي طلبم. اين يکي از آن ديوانه‌بازيهاي هميشگي‌اش است. موقع حرف زدن با پادشاه قاطي کرده است، ديگر نمي داند کي پادشاه است، خودش يا مخاطبش.»...

شواليه نا موجود - ايتالو کالوينو

۱۳۸۲ فروردین ۲۲, جمعه

من نمي‌تونم بفهمم بعضي چيزا رو. احتمالا زيادي خنگ شدم. چرا وقتي کسي حال و حوصلتو نداره، بهت مستقيما نمي‌گه؟ يکي از بدترين حالتهايي که مي‌تونه بهم دست بده اينه که چيزي رو بفهمم و خودمو بزنم به حماقت که چيزي رو نمي‌فهمم. خيلي عجيبه! اين اولين باري نيست که از اين اتفاقات برام ميفته. حتما يه جاي من اشکالي داره. يه جايي که هميشه از من پنهونه. هيچ وقت نتونستم بفهمم که چرا خيليها به سرعت ميان سراغم و از من خوششون مياد ولي به همون سرعت هم ازم فرار ميکنن. نميدونم... اين خيلي اذيتم مي‌کنه! بهتره يه کم بيشتر فکر کنم شايد بفهمم که مشکلم کجاست. فعلا هم نمي‌نويسم. يعني اينجا نمي‌نويسم. واسه خودم چرا. بدرود.