۱۳۸۲ فروردین ۲۲, جمعه


-مي‌خوام يه مهموني بدم.

- خوبه. چند نفر رو دعوت مي‌کني؟

- به اندازه مشروبمون.

۱۳۸۲ فروردین ۲۱, پنجشنبه

اين روزا يه سرويس جديد براي وبلاگ افتتاح شده به نام BlogSky شايد خيلي از شماها ديده باشينش. مزايايي که اين سرويس نسبت به پرشين بلاگ داره اينه که نظرخواهيش رو ميتونيد حذف کنيد و اينکه شما ميتونيد براي نظرخواهيش هم قالب بسازيد. در ضمن تبليغي بالاي وبلاگها قرار نميگيره (البته در حال حاضر) کاربرا ميتونن لوگوي خودشون رو در فضايي که در اختيارشون قرار ميگيره آپلود کنن. اما اين سرويس که نسخه آزمايشي خودشو فعلا در اختيار کاربرا گذاشته Ftp رو پشتيباني نميکنه (براي کسايي که ميخوان مثلا دات کام باشن اما پابليش رو از فضاي سرويس دهنده انجام بدن) و فقط دو جور قالب بيشتر نداره. واسه همين من دو تا از قالبهاي فارسي گردون رو براي اين سيستم هم آماده کردم. قالبهاي باغ و کهکشان. اميدوارم اونايي که ميخوان از اين سيستم استفاده کنن به مشکلاتي که با سرويساي ديگه داشتن برخورد نکنن و در ضمن از قالبهاي جديد هم خوششون بياد.

۱۳۸۲ فروردین ۲۰, چهارشنبه

بايد تمام زندگي يک اتفاق ساده باشد

يک اتفاق ساده بين ما و عشق افتاده باشد



تقصير آدم هست يا نه من نمي‌خواهم بدانم

حتا بهشتي را به سيبي گر غرامت داده باشد



مي‌شد مگر در ناگهانِ سرنوشت، آن اولين مرد

در گير و دار امتحاني اين چنين، آماده باشد؟



اين شرحِ پايانيِ عصيان نيست، يعني باز بايد

مردي ميان حسِ ممنوعِ کسي افتاده باشد



آه اي گناه عاشقي، اي عادت موروثي من

بگذار تا مُهر هبوطِ پاي من بر جاده باشد



-دور از شما -دنبال آن کولي‌ترين هستم که چون من

در سالهاي دور بي‌برگشت، عاشق زاده باشد



هر چند دور اتفاق سادگي‌هامان گذشته‌ست

بايد تمام زندگي يک اتفاق ساده باشد



بهمن 74- حامد پورشعبان -هزار کنايه در خاموشي اين حرف

۱۳۸۲ فروردین ۱۸, دوشنبه

فصلي براي نياز -۵

چشمهايش را که بست، سرماي پنج انگشت مينياتوري که در هيچ باغچه‌اي کاشته نشده بود را با پوستش بلعيد. لرزان و نا مطمئن.

- مرسي نيما.

- ...

پيکان زهوار در رفته‌اي که هر گوشه‌اش انگار ساز ناهماهنگ ارکستري کوچک بود همچون غذاي ماري خاکستري پيچ و خمهاي ناتمام جاده را مي‌پيمود. و با هر بار عوض کردن دنده، نفسهاي آسم‌گونه مي‌کشيد. سعي کرد تنها به سيمهاي کنار جاده نگاه کند که شکمهايشان از باد آبستن مي‌شد.

- چرا ساکتي؟

- نميدونم.

- اگه تو نبودي نميتونستم حالا حالاها از اونجا بيام بيرون.

- من کاري نکردم.

- چرا.

و بوسه اي بر دستش پاشيد. دست گويا که با رعدي پر از عصيان شلاق خورده باشد لرزيدو به جايي کنار همزادش پناه برد .

- کجا مي‌ريم؟

- يه جاي خوب. يه جايي که هيچکي پيدامون نکنه.

و بر سر جاده‌اي خاکي که بوي جنگل مي‌داد پياده شدند. خيلي دورتر از بوي قير کلبه‌اي گالي‌پوش به ناگاه از پس درختهاي پير سرکشيد. آفتاب آخرين رمقش در نورافشاني را ميان شاخه‌ها پرتاب مي‌کرد و همزمان ماه با سرخي گونه‌هاي عروسي باکره خجالت مي‌کشيد. هيزم‌ها هنوز بوي جدايي مادرشان را با جرقه‌هاي کهکشاني به مشام پراکنده مي‌کردند که چشمها با جدالي محکوم به فنا به خواب رفتند.

* * *

و صبح... مي‌داني... باران که بيايد، گاهي روز را هم چون شب خاکستري مي‌کند. باران که بيايد خاطره‌ها را مي‌روياند و گاهي هم غرقشان مي‌کند. باران که بيايد گاهي بيدار مي‌شوي و مي‌بيني که تمام آواها مي‌شکنند و حتي رد پايي هم باقي نمي‌ماند که نشاني گم‌شده‌ات را بيابي که تنها يک بغل ميهمان آغوشت بود و شايد خيالي بود که هيچگاه زندگي نکرد.

* * *

پايان

۱۳۸۲ فروردین ۱۷, یکشنبه

۱۳۸۲ فروردین ۱۴, پنجشنبه

فصلي براي نياز -۴

با تمام فريادهايي که حجم سرش را آکنده مي‌کرد، لباسش را پوشيد و گره مثلثي را روي زانوهايش به دنيا آورد و روي گردنش مرتب کرد. موهاي شبقش را ژل زد و دستهايش را شانه‌وار درونش کشيد. به مچ دستهايش از عطر کنزو کمي زد و مچ ديگر را رويش ماليد. عينکش را از روي ميز برداشت و روي دماغش کمي پايين تر از ابروانش نشاند و... تمام. رها نمي‌آمد و او بايد تنها به ميهماني مي‌رفت. مانند هميشه... جشن تولد بابک بود. از همکلاسيهاي دانشگاهيش. کادو را برداشت و شماره آژانس تاکسي را گرفت.

* * *

بعد از شام بود که زنگ خانه بابک را زدند. يکي از همسايه‌هاي خانه محمد و امير بود. امير به ميهماني نيامده بود و فقط محمد بود که با حرفي که پچ پچ گونه چهره‌اش را مچاله کرد به سمت کاپشنش رفت.

- بچه‌ها شرمنده. من باهاس برم. همسايه‌ها گفتن که کميته ريخته خونمون امير رو هم الان بردن اونجا. شما برنامتون رو بهم نزنيد. خدافظ.

* * *

آسمان اُخرايي بود و اندوه تمام جهان را به دوش ميکشيد. شبهاي هفته انگار همين امشب شده بود تماماً. سرد و سنگين و بسته. با نظمي در محدوده ثانيه مسير تا خانه را پيش گرفت و سوار باد خزر شد. کوچه را تمام نکرده گنجشکي کز کرده در کنج در خانه‌اي پيش لرزه‌هاي سرما را پرواز مي‌کرد. دلش يک سطر پرستوي ارديبهشتي را روي سيم آرزو مي‌کرد اما تنها چکه‌هاي باران بودند که نقطه نقطه افکارش را حجيم مي‌کردند. نگران ساکنان اوج آسمان بود و...

* * *

- خوش گذشت؟

- نه.

- چرا؟ شما که بهت بد نميگذره!

( بد نميگذره را آنطور مي‌گفت که نيش‌خند)

- حالا که نگذشت. شما که تشريف نياوردين. ما هم تنها طي طريق کرديم.

- با بعضيها حال نمي‌کردم توي مهموني.

- مثلا با کيا؟

- حالا بماند.

- منظور؟

- هيچ!

- هميشه يه تيکه بارمون ميکني . بقيشو ميبلعي. يا از اين چيزا نگو يا ميخواي بگي منظورت رو رک بگو.

- منظوري نداشتم.

- آره ميدونم. هه!

- حالا چي شد زود برگشتي؟

- هيچي. گويا کميته ريخته بوده خونه امير اينا و امير و يه دختر رو بردن مفاسد.

- جدي؟ چه جالب. دختره کي بوده؟ ميشناسمش؟

- نه. منم نميشناسمش.

- حالا اين چه ربطي به تو داشت که برگشتي؟

- همينجوري. حالم گرفته بود و با اين خبر بدتر شد. زدم بيرون.

* * *

حاضر بود سر هر کلاس دو برابر بماند اما الکترونيک را به اندازه يک آن نه. بي بهانه آمد بيرون و محمد را ديد.

- سلام ممد.

- سلام نيما.

- چه خبر؟ چي شده بود ديشب؟

- هيچي بابا. يکي از همسايه‌ها مي‌بينه يه خانومي مياد تو خونمون زنگ مي‌زنه کميته مياد. بعدش هم امير و دختري رو که مهمونمون بود مي‌برن.

- دختره کي بوده حالا؟ دوستش بود؟ (متنفر بود از وقتي که بايد خودش را به خنگي مي‌زد)

- نه بابا همسايه‌ها مادر خانوم مستاجر طبقه پايين رو ديده فکر کرده که بعله. بعدشم زنگ زده و اينا اومدن از بدشانسي سراغ امير.

- حالا چي ميشه؟

- هيچي قراره پدر مادر امير بيان و اوضاع رو رديف کنن.

- دوست دختر بوده؟

- نه. امير داشته از تهرون ميومده اينجا. اونوقت اين تحفه رو تو ترمينال ديده و آوردتش اينجا. حالا شده غوز بالاي غوز. همونه که مثلا پسرخاله‌ش بوده.

- عجب! که اينطور! کمکي از دستم برمياد؟

- آشنا نداري تو مفاسد؟

- چرا اتفاقا يکيو ميشناسم. دفعه قبل که سيزده به در بهمون گير داده بودن سر ورقي که تو اسبابمون بود با يکي آشنا شدم.

- ميشه کاري کرد که زودتر خلاص شيم؟

- بذار زورمو بزنم ببينم چي ميشه. خبرت مي‌کنم.

- اوکي. پس فعلا من برم.

- باشه. خدافظ.

- خدافظ.

* * *

ادامه دارد...

۱۳۸۲ فروردین ۱۳, چهارشنبه