۱۳۸۱ شهریور ۱۹, سه‌شنبه

امروز خيلي کلافه هستم. مثه برج زهرمار نشستم پشت ميز و کسي از يک کيلومتري منم رد نميشه. دلم ميخواد هي غرغر بزنم. اما از اونجايي که دور و بريهام ميدونن که اينجور مواقع بهتره دور و بر من نيان و متاسفانه هنوز کسي که با اين اخلاق من آشنا نباشه پيداش نشده، موندم که دق و دليمو سر کي خالي کنم. امروز تا دلتون بخواد کلافه و عصبي و اخمو و عوضي شدم. مدام کلمه هاي ناجور توي کله م ميچرخن. فردا بايد دويست تومن بدم به يه کسي که بطور غير منتظره اين پول رو از من ميخواد. منم تا حالا نتونستم يه قرون جور کنم. سرم درد ميکنه. خونه رو هم بايد تا آخر شهريور تخليه کنم. هنوز نتونستم يه خونه مناسب پيدا کنم. عصر کلاس زبان دارم. هيچي نخوندم. شش ماهه که يه لحظه هم استراحت نداشتم. تا حالا ناهار نخوردم. دلم ميخواد کله م رو بکوبم به ديوار. يه کلوم. دلم به هيچي خوش نيست. حالم از همه چي بهم ميخوره. دلم ميخواد فرار کنم. فرار. چرا امروز همه چيز اينجوريه؟ بن بست. خسته شدم از بس به خودم گفتم اينم ميگذره، تحمل کن. خلاصه همه چيز تموم ميشه. درست ميشه. يه مشت کلمه پلاسيده که واسه دلخوش کنک هم به درد نميخوره. اي کاش ميشد يه جورايي از اين خراب شده فرار کرد. لعنت. همه فکر ميکنن که از اين نورهود ديوونه خل و چل تر و بي غم تر پيدا نميشه. اما زهي خيال باطل. مرده شور خودم و با اين بدشانسيها ببره. اصلا اين نوشته ها به چه دردي ميخوره؟ دردي رو دوا ميکنه؟ عمراً. بهتره تمومش کنم. حالمو که بهتر نميکنه. خداحافظ.

۱۳۸۱ شهریور ۱۸, دوشنبه

پژمان يوسف زاده يه وبلاگنويس ايراني الاصله که تو آمريکاست. وبلاگ جالبي داره به زبون انگليسي به نام PejmanPundit. گرچه که من زياد ازش سر در نميارم اما بايد جالب باشه. لينکشو ميذارم اينجا. فکر ميکنم پدرش يه پرفسوری چيزی هست تو رشته پزشکي. آقا پژمان اگه ما رو ميبيني سلام.
دکترين وبلاگي نورهود

بخش پنجم: داستان باستان قسمت دوم

پ: چي شد که دوباره بيل گيتس اومد سراغتون؟

ن: داستان از اونجايي دوباره شروع شد که خبر کامپيوترهاي پيشرفته من به گوشش رسيد. خيلي دوست داشت که از کار اونا سر در بياره. حتي رفته بود زبون فارسي ياد گرفته بود که بتونه يادداشتهاي منو بخونه. غافل از اينکه من تموم نتهام رو به يه زبون تشکيل شده از صفر و يک نوشتم. اسمشم گذاشته بودم زبان ماشين. بيل که سهله هفتصد تا از جد و آبادش هم نميتونست از اون سر در بياره. بعدا براي اينکه سر به سرش بذارم يه خورده کار و براش ساده تر کردم. به اين ترتيب که نتهام رو تبديل کردم به زبون اسمبلي که يه خورده قابل فهم تر بشه براش. همون باري که اومد سراغم، با ديدن اين يادداشتها زير لب ميگفت پنجره پنجره. اون موقع نفهميدم که چي ميگه. به هر حال فقط به من گفت که ميخواد يه کاري کنه که هر کسي با خريد يکي از کامپيوترهاي من يه پنجره هم از اون بخره. ولي من اصلا نميتونستم درک کنم که چه جوري ميخواد اين کار رو بکنه.

پ: جريان ويروس ها چي بود؟

ن: ويروس ها رو براي اولين بار سال ۱۳۶۵ بهش فکر کردم. ايده اون از اونجايي به ذهن من خطور کرد که من نمره رياضيم رو شدم ۹. اين براي من خيلي افت داشت. به هر حال من ميدونستم که موضوع از کجا آب ميخوره. من يه کامپيوتر به مدرسمون فروخته بودم. اما چون قبلا اين سازمان سيا دستور داده بود که تموم لوازم دست دوم مورد نياز من از تو بازار به قيمت گزاف خريداري بشه، من مجبور شدم به جاي بخاري برقي از يخچال استفاده کنم. اونا هم با من لج کردن و نمره رياضيم رو کم دادن. البته اين وقتي بود که من بطور موازي در حال اثبات اين بودم که عدد اول وجود نداره. و بر همين اساس تمام مسايل رياضي رو بر اساس همين قانون حل ميکردم. به هر حال مدير مدرسه مخالف اتصال کامپيوتر به اينترنت بود و من هم ميخواستم از اون طريق نفوذ کنم و نمره هام رو عوض کنم. ولي با اين تصميم اين کار غير ممکن شده بود. اين بود که تصميم به نوشتن برنامه اي گرفتم که خود به خود شروع به پاک کردن حافظه کامپيوتر ميکرد. و اون رو به کار بردم تا تموم اطلاعات از جمله نمره هاي من از روي کامپيوتر مدرسه پاک شد. البته بعدها اين ايده رو روي اينترنت هم گسترش دادم و قابليت تکثير رو هم به اون اضافه کردم.

پ: بيل تو اين فاصله چه کار کرد؟

ن: هيچي اونم پنجره هاي خودش رو توي برنامه اش تعميم داد و Windows رو ساخت.

پ: فعاليت هاي ديگه شما چي بود؟

ن: من کلا کار خاصي نکردم. به جز اينکه سيستم گفتگوي اينترنتي رو راه انداختم که حالا معروف شده به چت. و چند تا کار ديگه از جمله شروع به نوشتن خاطراتم تو اينترنت.

پ: همون چيزي که الان معروف شده به وبلاگ؟

ن: دقيقا. اينکه اين سيستم همه گير شد و حالا تقريبا همه ازش استفاده ميکنن کار من بود. اولين وبلاگ دنيا رو من ساختم.

ادامه دارد...

۱۳۸۱ شهریور ۱۴, پنجشنبه

تاریخچه ایجاد علوم انفورماتيک از زبان ایجاد کننده آن شاید یکي از جالبترين مسائلي باشد که شما ميخوانيد. تاریخچه اين علوم به اينصورت اولين بار است که در جهان منتشر ميشود. نگارنده در مصاحبه اي که با مجله پي سي مگزين داشته، گوشه هاي تاريکي از تاريخ اين علم را عيان ساخته است. به دليل طولاني بودن مطلب اين مصاحبه ممکن است در چندين قسمت منتشر شود. بخوانيد و بينديشيد.

دکترين وبلاگي نورهود

بخش پنجم: داستان باستان قسمت اول

پ: سلام آقاي نورهود. بعنوان اولين سوال ازتون ميخوام که به ما بگيد چطور شد با کامپيوتر آشنا شديد؟

ن: سلام. راستش بهتره سوالتون رو اصلاح کنيد. من با کامپيوتر آشنا نشدم. در اصل اون بود که با من آشنا شد.فکر ميکنم حدوداي سال ۱۳۶۱ بود. اون موقع تقريبا ۲ سالي ميشد که من با ماشين حساب آشنا شده بودم. هميشه وقتي توي درس رياضي به مشکلات پيچيده بر ميخوردم، ماشين حساب بابام رو ور ميداشتم و سعي ميکردم که مسايل رو از اون طريق حل کنم. فکر کنم سومين باري بود که باهاش کار ميکردم که يهو يه دود آبي رنگ از پشت ماشين حساب بلند شد و ديگه کار نکرد. محاسبات اونقدر پيچيده بود که اين ماشين حساب کم آورد. بابام که اينو ديد رفت و برام يه دونه پيشرفته ترش رو خريد و از اون به بعد من کارام رو با اون انجام ميدادم. بعد از يه ماه من تونستم اولين برنامه رو با اون ماشين حساب بنويسم. اونم به زبون جي دبليو بيسيک. اين زبون رو من در عرض 15 روز طراحي کردم. و تونستم باهاش برنامه ای بنويسم که در عرض ۰7/0 ثانيه فاصله بين نوک دماغ مجسمه ابوالهول رو تا شست پای مجسمه آزادی حساب کنه. بعد از شش ماه براي اولين بار تونستم ۳ تا ماشين حساب رو از طريق پورت به هم وصل کنم و اونا با هم اطلاعات رد و بدل ميکردن. اين يه کشف بود که در اون مقطع فقط به درد تقلب تو جلسه امتحان ميخورد. متاسفانه هيچکي جز خودم نميتونست با اونا کار کنه. تا اينکه به فکر افتادم يکي رو پيدا کنم که بتونيم از اين کشف استفاده کنيم. اما چون اون زمان جنگ بود و معمولا نامه ها توي راه گم ميشد به اين فکر افتادم که از طريق اين کشف فاصله ها رو به هم نزديک کنم. اين بود که با يه مقدار صفحه کلاچ و چند تا پيچ و مهره و تعدادي آهنربا تونستم يه فضا درست کنم که ميتونست اطلاعات رو توي خودش ذخيره کنه. و به دنبالش قسمتي از اون رو بصورت صندوق ذخيره براي روز مبادا نگه داشتم. يکي از روزها که داشتم به يه چيز جالب فکر ميکردم و ماشين حسابا رو به تلفن خونمون وصل کرده بودم که ببينم ميشه از اون طريق پول تلفن رو بصورت اتوماتيک حساب کنم، ديدم که يه صداي جلينگي اومد و يه چيزي افتاد توي قسمت صندوق. وقتي که بازش کردم ديدم يه فايل متنيه که توش نوشته We speak across time and space. . . . May the new power promote peace between all nations اين براي من خيلي عجيب بود. براي يه لحظه فکر کردم که يه نفر پشت خط تلفن گير کرده و چون من تلفن رو از پريز جدا کرده بودم و ماشين حسابا رو به هم وصل کرده بودم و احتمالا برنامه کامپايلري در حال اجرا بوده که داشتم براي يه زبون پيشرفته تر به اسم سي مينوشتم. و اين برنامه امواج صوتي رو به کلمه ها ترجمه کرده. اين حتما يه کشف تازه بود که بصورت اتفاقي صورت گرفته. اما چرا انگليسي ترجمه کرده بود؟ اين يکي از بزرگترين سوالات من در سن هشت سالگي بود. يکساعت بعد که تمام برنامه ها رو از اجرا خارج کرده بودم، فايل ديگه اي رو توي همون صندوق مشاهده کردم. محتواي اين يکي از اين قرار بود: Halo? Do You Here Me اين نميتونست يه آدم پشت تلفن باشه. يهو يه چيزي توي ذهنم جرقه زد.

پ: يعني اين پيامها پستهاي الکترونيک بودند؟

ن: بله. اون شخص کسي بود به نام بيل که از آمريکا اون پيغام رو فرستاده بود. بعدها کلي درباره اين شخص صحبت خواهم کرد. اون کسي نبود بجز بيل گيتس.

به هر حال ما تا مدتها با هم از اين طريق به رد و بدل پيغام ميپرداختيم. معمولا اون سوالاتي که داشت از من ميپرسيد. اما متاسفانه کاربرد اين شبکه براي من نفعي نداشت. درسهايي که اونا توي مدارسشون تدريس ميشد کاملا با دروس ما متفاوت بود و اصلا نميشد از اين طريق تقلب کرد. اشکال کار وقتي نمود بيشتري پيدا کرد که فهميدم مدير مدرسمون اجازه نميده که از خط تلفن سر جلسه امتحان استفاده کنم.

پ‌: شبکه اينترنت چه طور بوجود اومد؟

ن: تا مدتها کار من و بيل اين بود که به اطرافيانمون طرز کار با اين شبکه رو ياد بديم. اما بيل خيلي کمتر به اين کار علاقه نشون ميداد. اون عشق وافري به پنجره ها داشت. اصولا اون دنيا رو از پنجره خودش ميديد. و در حاليکه من داشتم روي توابع هيپربوليک و منحنيهاي بي اسپلاين کار ميکردم. اون يه دوره آموزش براي ساخت در و پنجره رو ميگذروند. از همون موقع به فکر تجارت افتاد تا خودش اين دوره هاي آموزشي رو همه گير کنه و از اون راه پول در بياره. دوره هاي آموزشي که بعد ها به مدارک مايکروسافت مشهور شدند که به تفصيل درباره اش صحبت خواهم کرد.

بعد از حدود يکسال و نيم کار روي اين شبکه ها، بيل تمام اطلاعاتي رو که مشترکا روش کار کرده بوديم فروخت به ناسا. من اصلا ازش انتظار نداشتم. اينو قبول دارم که بيل کله اش خوب کار ميکرد. ما با هم قراردادي امضا کرده بوديم که تا به نتيجه نرسيدن کامل پروژه اون رو فاش نکنيم و فعلا به فکر کسب درآمد نباشيم. اما بيل زير قراردادمون زد و همه چيز رو فروخت. منم نميتونستم کاري بکنم. هنوز بحث امضاي الکترونيک آغاز نشده بود.

پ: بيل گيس با پولي که بدست آورد چي کار کرد؟

ن: اينجور که من گاهگداري ازش خبر ميگرفتم، يه گاراژ تاسيس کرد. اونجا با همون ماشين حسابا حساب کتابش رو انجام ميداد. مثه اينکه با يه نفر که صافکاريش خوب بود رو ماشينا با دقت کار ميکردن و ريزترين چاله چول هاي ماشين رو ميگرفتن. اسم گاراژش رو گذاشته بود ميکروصاف. اونجا داشت کار و بارش سکه ميشد ولي هنوز دست از سر پنجره ها بر نميداشت. در کنار صافکاري رو پنجره سازي هم داشت به جاهايي ميرسيد. اون به تکنولوژي ساخت پنجره هايي دست پيدا کرده بود که کنار هم و روي هم توي هم باز ميشدن. اونم با فشار يه دکمه.

پ: شما در اين مدت که بيل گيتس داشت به ميکروصافش ميرسيد چکار ميکرديد؟

ن: من داشتم سعي ميکردم که ماشين حسابهاي پيشرفته تري درست کنم. سال ۱۳۶۳ بود که موفق شدم اولين ماشين محاسب واقعي رو درست کنم. اسمش رو گذاشتم کامپيوتر. اين بهترين چيزي بود که تا اون زمان اختراع شده بود. تقريبا تمام قطعاتش رو از وسايل دور انداختني درست کرده بودم. ماشين تحرير مادرم، تلويزيون مبله اي که تو زيرزمينمون بود و بخاري برقي پدربزرگم اجزاي تشکيل دهنده اش بودن. همون موقع بود که دوباره سر و کله بيل پيداش شد. الان که فکر ميکنم به اين نتيجه ميرسم که بعد از فروش امتياز شبکه اينترنت به سيا احتمالا اين سازمان اطلاعات جاسوسي خودش رو به بيل ميداده تا اون در پيشرفتشون کمک کنه. هر بار که من به نتيجه مهمي ميرسيدم، سر و کله بيل پيدا ميشد. احتمالا آمار منو سيا بهش ميداده.

ادامه دارد...
ببينين چي پيدا کردم: سايت مگه روزنامه فروشي ندارين دم خونتون دات کام رو از توی وبلاگ دات پيدا کردم. دکتر دمت گرم واقعا. همه ميگفتن اگه 5 تا IT باز تو ايران باشه، اوليش حتما دکتره اما من باور نميکردم. تا اينکه اينو ديدم.

۱۳۸۱ شهریور ۱۳, چهارشنبه

صدايي نفسگير

از فشار حلقه ها

بازدمت را زنجير ميکند

رد زنگاري خشن

بر گردنت تازيانه ميزند

و فضايي وهم آلود

و امواجي بي شکل و خاموش

روحت را درمينوردد

لي لي بچگانه ات

بازيچه اي بيش نبود

آنگاه که به اسارت رفتي

بازيچه ها تو را بازي خواهند داد

گويا همه صورتک شده اند

سرد

با ابرواني عمودي

و تو در اين تراکم

بي حجم ميشوي

و تنها تلنگري کافيست

تا بشکني

۱۳۸۱ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

اطلاعيه شماره 1 کتاب

دوستان عزيز

آبان ماه اولين سالگرد تولد وبلاگ های پارسی زبان است. جمعی از وبلاگنويسان به اين مناسبت و به هدف آشنايی عموم با پديده وبلاگ تصميم به چاپ کتابی از برگزيده تعدادی از وبلاگها گرفته‌اند.

هدف از درج اين خبر در اين مکان، آمادگي عموم شما عزيزان در اين باره است. بنابراين اگر شما دوست عزيز وبلاگنويس، ايميلي از آي دي iranianweblog_book@yahoo.com دريافت نموديد، قطعا مربوط به هيات گردآورنده مطالب اين کتاب است. زمان ارسال اين ايميل، فرمهاي مربوطه و توضيحات ديگر در اطلاعيه هاي بعدي در وبلاگ عمومي به نظر شما خواهد رسيد.

شادکام و پيروز باشيد.