قابل توجه دوستاني که در پرشين بلاگ ثبت نام کرده ند:
ميبينم که دوستاني هم در وبلاگ خودشون در پرشين بلاگ پابليش ميکنن و هم در بلاگ اسپات. مسلما اين کار براشون وقت گيره و هم در طولاني مدت خسته کننده هست. با دستوري که در زير ميارم و شما بايد اون رو در قالب خودتون در پرشين بلاگ قرار بديد، بطور اتوماتيک هر کسي وارد آدرس شما در پرشين بلاگ بشه، وبلاگ بلاگ اسپوتتون بارگذاري ميشه.
براي آزمايش اين مساله روي آدرس عصيان در پرشين بلاگ کليک کنيد ميبينيد که بعد از يک ثانيه عصيان در بلاگ اسپات يعني همين صفحه که داريد ميخونيد بارگذاري ميشه.
و اما دستور:
meta http-equiv=REFRESH CONTENT=1; URL=http://Youraddress
عدد جلوي REFRESH CONTENT مدت زماني است به ثانيه که طول ميکشه تا صفحه اصليتون بياد که اينجا يک ثانيه هست و ميتونيد مقدارش رو به دلخواه تنظيم کنيد.
بين علامت مساوي و عدد و همچنين بعد از ِYourAddress که آدرس شما در بلاگ اسپات هست، علامت کوتيشن يا " بذاريد.
کل عبارت رو بين > و < قرار بديد و مجموعه بدست آمده رو ميتونيد قبل از تگ Title در قالب پرشين بلاگتون قرار بديد.
با اين کار هم از دو جا نوشتن خلاص شديد و هم معلوم ميشه که چه کسي مثلا خورشيد خانوم اصليه.
اين کار رو بطور بالعکس هم ميتونيد انجام بديد يعني کاري کنيد که هر کسي در آدرس بلاگ اسپات کليک کنه وبلاگش در پرشين بلاگ بارگذاري بشه.
۱۳۸۱ خرداد ۲۵, شنبه
زمزمه:
کجايي؟ در انتهاي بن بستي که ديوارهايش خم ميشوند بر سرت به سنگيني گناهان قبيله اي که تاوان عمري را به صليب ميکشد؟
ياخته هايم پر ميکشند با آواي روحانيت. به ملکوت. به عالم علوي.
فراز و فرود در روزمرگيهايم نميتوانند پروازي را که لبخندت ارزانيم ميکند زندان کنند.
سلام.
قصدم نبود که نامه بنويسم. حرفي براي گفتن نمانده که چشمها بيشترين حرفها را ميزند.
زندگي به من آموخت که نيازم را بي نياز کنم. بگريزم از تعلق و بميرانم آنچه را که در دل دارم. اما ناتواني بر من چيره ميشود. آنگاه که نگاهت را بر من مي افشاني.
چه کسي صدايم کرد؟ از آسمان زمزمه هايي ميبارد... حضور روحانيت را حس ميکنم. تازگيها فکرت را به اين حوالي کوچانده اي؟
بي همگان به سر شود
بي تو به سر نمي شود
کجايي؟ در انتهاي بن بستي که ديوارهايش خم ميشوند بر سرت به سنگيني گناهان قبيله اي که تاوان عمري را به صليب ميکشد؟
ياخته هايم پر ميکشند با آواي روحانيت. به ملکوت. به عالم علوي.
فراز و فرود در روزمرگيهايم نميتوانند پروازي را که لبخندت ارزانيم ميکند زندان کنند.
سلام.
قصدم نبود که نامه بنويسم. حرفي براي گفتن نمانده که چشمها بيشترين حرفها را ميزند.
زندگي به من آموخت که نيازم را بي نياز کنم. بگريزم از تعلق و بميرانم آنچه را که در دل دارم. اما ناتواني بر من چيره ميشود. آنگاه که نگاهت را بر من مي افشاني.
چه کسي صدايم کرد؟ از آسمان زمزمه هايي ميبارد... حضور روحانيت را حس ميکنم. تازگيها فکرت را به اين حوالي کوچانده اي؟
بي همگان به سر شود
بي تو به سر نمي شود
۱۳۸۱ خرداد ۲۳, پنجشنبه
و داستان عرشيا ادامه دارد:
در ادامه داستان اون مشتري که هفده هزار تومن پولمون رو بالا کشيده بود و يه قلپ آب هم روش، به اونجا رسيديم که من با يه آي دي دخترونه رفتم و شماره موبايلش رو ازش گرفتم. هر بار که بهش زنگ ميزدم يا ميگفت که تا نيم ساعت ديگه ميام يا خودش گوشي رو بر ميداشت و ميگفت که آقا اشتباه گرفتيد. خلاصه به انحاء مختلف ميخواست که منو بپيچونه. تا اينکه به فکر افتادم از صداي يک دختر کمک بگيرم. در ميان بهت و حيرت دخترهاي زيادي ابراز تمايل به همکاري کردند که تعداد زيادي از اونا هم از سن شيطنتشون گذشته بود اما من باز تصميم داشتم که اين حربه رو بعنوان آخرين تير استفاده کنم. ميدونستم که صداي منو شناخته اين بود که به محمدرضا گفتم يه زنگي بهش بزنه و اصلا هم انعطاف نشون نده. اونم زنگ زد . آقا عرشيا شروع کردن به گفتن اينکه آره من برام اين اتفاق افتاد و اينجا نبودم و اونجا بودم و از اين حرفا که من از اون دور شروع کردم به بد و بيراه گفتن که آقاي عرشيا خان شما که جلوي من بابات زنگ زد، بهش گفتي که آقا اشتباه گرفتي، حالا جلوي قاضي و معلق بازي؟ بدو بيا که کار ميکشه به جريان خشتک و از اين حرفا. به هر حال مشاهده شد که ايشون دو ساعت بعد با يه جعبه شيريني اومدن و شروع کردن به آسمون ريسمون بافتن که من دامغان بودم و از اين حکايات. البته نميدونست که من همون دختره ام که در حين دامغان بودن ايشون باهاش قرار گذاشتم تو تهرون.
باري... پول رو داد و غائله داشت ختم ميشد که يهو پرسيد. راستي بچه ها شما اينجا تو اکباتان مژگان ميشناسيد؟ ما که داشتيم منفجر ميشديم به اتفاق گفتيم نــــــــــــــــــــــــه ! چطور مگه؟
گفت آخه من با يکي چت کردم و باهام قرار گذاشته اما من سر قرارش نرفتم. اما يه روسري آبي کمرنگ با يه کيف آبي کمرنگ داره. خيلي هم خوشگله.
گفتيم تو که ميگي سر قرار نرفتي پس از کجا ميدوني خوشگله؟
گفت يه بار پنج دقيقه ديدمش. عجله داشت زود رفت.
جل الخالق... درسته که من اون مشخصات رو بهش داده بودم (فکر کنم آبي کمرنگ رنگ ساله نه؟) ولي اين جريان قرار چي بود والله من يادم نمياد رفته باشم سر همچين قراري. تازه خوشگل هم بوده باشم که اصلا يادم نمياد.
به هر حال ادامه داد که آره من به دختره گفتم که من به خاطر تو از اختياريه اومدم اينجا (ارواح شيکمش) اون به من جواب داد که بابا اينقدر کلاس اختياريه واسه من نذار که دوست پسر قبليم از آلمان ميومد منو ميديد (جواب رو حال کردين چي گفتم؟) بعدشم من فکر کردم که خالي ميبنده که ميگه کلي پسر هر روز دنبالم هستن از بس که من خوشگلم اما خودم که ديدمش باورم شد که قيافه اش خداست ( هاها منو ميگه ها)
به هر حال اين ماجرا با نشستن عرشيا پشت يه کامپيوتر و چند تا آف لاين عاشقانه واسه مژگان (يعني من) تموم شد اما من هنوز موندم که اين جريان خوشگل بودن من از چه قراره. نکنه دخترم خودم خبر ندارم؟
در ادامه داستان اون مشتري که هفده هزار تومن پولمون رو بالا کشيده بود و يه قلپ آب هم روش، به اونجا رسيديم که من با يه آي دي دخترونه رفتم و شماره موبايلش رو ازش گرفتم. هر بار که بهش زنگ ميزدم يا ميگفت که تا نيم ساعت ديگه ميام يا خودش گوشي رو بر ميداشت و ميگفت که آقا اشتباه گرفتيد. خلاصه به انحاء مختلف ميخواست که منو بپيچونه. تا اينکه به فکر افتادم از صداي يک دختر کمک بگيرم. در ميان بهت و حيرت دخترهاي زيادي ابراز تمايل به همکاري کردند که تعداد زيادي از اونا هم از سن شيطنتشون گذشته بود اما من باز تصميم داشتم که اين حربه رو بعنوان آخرين تير استفاده کنم. ميدونستم که صداي منو شناخته اين بود که به محمدرضا گفتم يه زنگي بهش بزنه و اصلا هم انعطاف نشون نده. اونم زنگ زد . آقا عرشيا شروع کردن به گفتن اينکه آره من برام اين اتفاق افتاد و اينجا نبودم و اونجا بودم و از اين حرفا که من از اون دور شروع کردم به بد و بيراه گفتن که آقاي عرشيا خان شما که جلوي من بابات زنگ زد، بهش گفتي که آقا اشتباه گرفتي، حالا جلوي قاضي و معلق بازي؟ بدو بيا که کار ميکشه به جريان خشتک و از اين حرفا. به هر حال مشاهده شد که ايشون دو ساعت بعد با يه جعبه شيريني اومدن و شروع کردن به آسمون ريسمون بافتن که من دامغان بودم و از اين حکايات. البته نميدونست که من همون دختره ام که در حين دامغان بودن ايشون باهاش قرار گذاشتم تو تهرون.
باري... پول رو داد و غائله داشت ختم ميشد که يهو پرسيد. راستي بچه ها شما اينجا تو اکباتان مژگان ميشناسيد؟ ما که داشتيم منفجر ميشديم به اتفاق گفتيم نــــــــــــــــــــــــه ! چطور مگه؟
گفت آخه من با يکي چت کردم و باهام قرار گذاشته اما من سر قرارش نرفتم. اما يه روسري آبي کمرنگ با يه کيف آبي کمرنگ داره. خيلي هم خوشگله.
گفتيم تو که ميگي سر قرار نرفتي پس از کجا ميدوني خوشگله؟
گفت يه بار پنج دقيقه ديدمش. عجله داشت زود رفت.
جل الخالق... درسته که من اون مشخصات رو بهش داده بودم (فکر کنم آبي کمرنگ رنگ ساله نه؟) ولي اين جريان قرار چي بود والله من يادم نمياد رفته باشم سر همچين قراري. تازه خوشگل هم بوده باشم که اصلا يادم نمياد.
به هر حال ادامه داد که آره من به دختره گفتم که من به خاطر تو از اختياريه اومدم اينجا (ارواح شيکمش) اون به من جواب داد که بابا اينقدر کلاس اختياريه واسه من نذار که دوست پسر قبليم از آلمان ميومد منو ميديد (جواب رو حال کردين چي گفتم؟) بعدشم من فکر کردم که خالي ميبنده که ميگه کلي پسر هر روز دنبالم هستن از بس که من خوشگلم اما خودم که ديدمش باورم شد که قيافه اش خداست ( هاها منو ميگه ها)
به هر حال اين ماجرا با نشستن عرشيا پشت يه کامپيوتر و چند تا آف لاين عاشقانه واسه مژگان (يعني من) تموم شد اما من هنوز موندم که اين جريان خوشگل بودن من از چه قراره. نکنه دخترم خودم خبر ندارم؟
۱۳۸۱ خرداد ۲۱, سهشنبه
طالع بيني به شيوه نشريات
در تير ماه به شما چه خواهد گذشت؟
براي متولدين...
فروردين: سال جديد حکايت از اين دارد که غيبتهاي طولاني مشکلاتي را در کار برايتان ايجاد کرده و نسبت به آن هشدار شنيده ايد. آن دسته از متولدين اين ماه که خواهان ايجاد يک وبلاگ هستند، انسانهاي بي مسئوليتي هستند که اسمشان در ليست هودر ثبت نخواهد شد.
ارديبهشت: شما داراي روحي ضعيف هستيد و از طبيعت متنفريد. هيچگاه نميتوانيد خواننده هايي بالاي ۲۰ نفر داشته باشيد. در اين ماه شما دست به طلا بزنيد سنگ ميشود و وبلاگتان هک خواهد شد و هيچگاه نميتوانيد دوباره در آن چيزي بنويسيد.
خرداد: ايميل ناشناسي که در اين ماه به دستتان ميرسد، حاوي ويروسي خواهد بود که هاردتان را فرمت خواهد کرد. يکي از دوستانتان به عنوان سور پريز يک قورباغه را به شما هديه خواهد داد و شما اگر مرد باشيد هديه را جلوي دوست دخترتان باز خواهيد کرد و قورباغه بر روي دوست دخترتان خواهد پريد و اگر زن باشيد، از وحشت سکته ناقص خواهيد کرد.
تير: دستتان براي خرج کردن ميلرزد. به همين دليل رمز اشتراک اينترنتتان دزديده خواهد شد و شما نميتوانيد دوباره آنرا به دست بياوريد. روزگار اصلا بر وفق مرادتان نخواهد بود و گرفتاريهاي شغلي موجب اخراجتان از کار خواهد شد. اما بعد از اخراج ميتوانيد ساعتها به مطالعه و نوشتن وبلاگتان بپردازيد.
مرداد: عشق و محبتي که در نهادتان ميجوشد جاي خود را به تنفر خواهد داد. هر وقت که در آينه خود را ببينيد بيش از پيش حالتان به هم خواهد خورد. به يک ميهماني دعوت ميشويد اما آنجا به دليل جر خوردن خشتکتان در هنگام رقص مورد استهزا قرار گرفته و به همين دليل دوست دختر يا دوست پسرتان را از دست خواهيد داد.
شهريور: شانس به شما روي آورده است. چون موهايتان روي گاز ميسوزد و از دنگ و فنگ شانه کردن رها ميشويد. در اين ماه شما پس از مدتها کسي را که با او چت ميکرديد ميبينيد اما حالتان از قيافه اش به هم خواهد خورد. حقوق اين ماهتان صرف خريد لوله هاي جديد خواهد شد تا آنها را جايگزين لوله کشي خانه تان کنيد که در اين ماه کلا خواهد ترکيد.
مهر: اراده، نکته سنجي، شيک پوشي، مهرباني، وفاداري و صلح جويي صفاتي هستند که اصلا در شما وجود ندارند. به آدمهايي مثل شما اصلا نميشود اعتماد کرد چون بسيار بدشانس هستيد و تمام کارها را خراب ميکنيد. چون دشمني را به ديگران تعارف ميکنيد، لاجرم جز دشمني چيزي دريافت نخواهيد کرد.
آبان: يک بحران در انتظار شماست. رنگ زمينه و نوشتهاي وبلاگتان سياه شده و به هيچ وجه عوض نميشود. تلاش شما براي تعويض رنگ انها منجر به سياه شدن آرشيوتان خواهد شد. کسي آي دي شما را در وبلاگ عمومي لو خواهد داد.
آذر: در اثر پايداري در مقابله با مشکلات تعداد ديگري از مشکلات جديد سر راهتان قرار ميگيرد. يک نفر در ايجاد مشکلات جديد در زندگيتان موثر است که احتملا از نزديکان درجه اولتان است. آسمان دلتان در تمام طول ماه ابري ميماند.
دي: براي اولويتهاي زندگيتان حساب و کتابي باز نکنيد چون در هر حال خواهيد مرد. سعي کنيد که از دوستانتان خداحافظي نماييد. زمينه وبلاگتان را سياه رنگ کرده و از مرگي که در پيش روي شماست بنويسيد. شما بسيار خوش شانس هستيد که ميتوانيد قبل از مرگتان آگاهانه درباره آن بنويسيد.
بهمن: بهمن خونين جاويدان.......تا ابد بختتان آويزان
اسفند: در کارهايتان مشورت را فراموش نکنيد. مساله خودکشي يکي از مسائل مهم است که بدون مشورت موفقيت آميز نخواهد بود. در اين ماه خودکشي با گاز شهري بسيار خوش يمن و موفق خواهد بود. به شما توصيه ميشود در روز پنجشنبه خودکشي نکنيد چون شما را نجات خواهند داد.
در تير ماه به شما چه خواهد گذشت؟
براي متولدين...
فروردين: سال جديد حکايت از اين دارد که غيبتهاي طولاني مشکلاتي را در کار برايتان ايجاد کرده و نسبت به آن هشدار شنيده ايد. آن دسته از متولدين اين ماه که خواهان ايجاد يک وبلاگ هستند، انسانهاي بي مسئوليتي هستند که اسمشان در ليست هودر ثبت نخواهد شد.
ارديبهشت: شما داراي روحي ضعيف هستيد و از طبيعت متنفريد. هيچگاه نميتوانيد خواننده هايي بالاي ۲۰ نفر داشته باشيد. در اين ماه شما دست به طلا بزنيد سنگ ميشود و وبلاگتان هک خواهد شد و هيچگاه نميتوانيد دوباره در آن چيزي بنويسيد.
خرداد: ايميل ناشناسي که در اين ماه به دستتان ميرسد، حاوي ويروسي خواهد بود که هاردتان را فرمت خواهد کرد. يکي از دوستانتان به عنوان سور پريز يک قورباغه را به شما هديه خواهد داد و شما اگر مرد باشيد هديه را جلوي دوست دخترتان باز خواهيد کرد و قورباغه بر روي دوست دخترتان خواهد پريد و اگر زن باشيد، از وحشت سکته ناقص خواهيد کرد.
تير: دستتان براي خرج کردن ميلرزد. به همين دليل رمز اشتراک اينترنتتان دزديده خواهد شد و شما نميتوانيد دوباره آنرا به دست بياوريد. روزگار اصلا بر وفق مرادتان نخواهد بود و گرفتاريهاي شغلي موجب اخراجتان از کار خواهد شد. اما بعد از اخراج ميتوانيد ساعتها به مطالعه و نوشتن وبلاگتان بپردازيد.
مرداد: عشق و محبتي که در نهادتان ميجوشد جاي خود را به تنفر خواهد داد. هر وقت که در آينه خود را ببينيد بيش از پيش حالتان به هم خواهد خورد. به يک ميهماني دعوت ميشويد اما آنجا به دليل جر خوردن خشتکتان در هنگام رقص مورد استهزا قرار گرفته و به همين دليل دوست دختر يا دوست پسرتان را از دست خواهيد داد.
شهريور: شانس به شما روي آورده است. چون موهايتان روي گاز ميسوزد و از دنگ و فنگ شانه کردن رها ميشويد. در اين ماه شما پس از مدتها کسي را که با او چت ميکرديد ميبينيد اما حالتان از قيافه اش به هم خواهد خورد. حقوق اين ماهتان صرف خريد لوله هاي جديد خواهد شد تا آنها را جايگزين لوله کشي خانه تان کنيد که در اين ماه کلا خواهد ترکيد.
مهر: اراده، نکته سنجي، شيک پوشي، مهرباني، وفاداري و صلح جويي صفاتي هستند که اصلا در شما وجود ندارند. به آدمهايي مثل شما اصلا نميشود اعتماد کرد چون بسيار بدشانس هستيد و تمام کارها را خراب ميکنيد. چون دشمني را به ديگران تعارف ميکنيد، لاجرم جز دشمني چيزي دريافت نخواهيد کرد.
آبان: يک بحران در انتظار شماست. رنگ زمينه و نوشتهاي وبلاگتان سياه شده و به هيچ وجه عوض نميشود. تلاش شما براي تعويض رنگ انها منجر به سياه شدن آرشيوتان خواهد شد. کسي آي دي شما را در وبلاگ عمومي لو خواهد داد.
آذر: در اثر پايداري در مقابله با مشکلات تعداد ديگري از مشکلات جديد سر راهتان قرار ميگيرد. يک نفر در ايجاد مشکلات جديد در زندگيتان موثر است که احتملا از نزديکان درجه اولتان است. آسمان دلتان در تمام طول ماه ابري ميماند.
دي: براي اولويتهاي زندگيتان حساب و کتابي باز نکنيد چون در هر حال خواهيد مرد. سعي کنيد که از دوستانتان خداحافظي نماييد. زمينه وبلاگتان را سياه رنگ کرده و از مرگي که در پيش روي شماست بنويسيد. شما بسيار خوش شانس هستيد که ميتوانيد قبل از مرگتان آگاهانه درباره آن بنويسيد.
بهمن: بهمن خونين جاويدان.......تا ابد بختتان آويزان
اسفند: در کارهايتان مشورت را فراموش نکنيد. مساله خودکشي يکي از مسائل مهم است که بدون مشورت موفقيت آميز نخواهد بود. در اين ماه خودکشي با گاز شهري بسيار خوش يمن و موفق خواهد بود. به شما توصيه ميشود در روز پنجشنبه خودکشي نکنيد چون شما را نجات خواهند داد.
والله من نميدونم اين بلبشوي جديدي که راه افتاده يعني چي. رفتم تو وبلاگ عمومي ديدم که يه چيزاي گنگ و مبهمي نوشته شده. براي درک بيشتر يه سر زدم به نت پد ايراني اما باز چيزي دستگيرم نشد. باز هم ماجرايي در وبلاگ عمومي شروع شد و توابع اين ماجرا بيشتر طول خواهد کشيد وبيشتر و بيشتر ما رو به انحراف خواهد روند.
اما من به هيچ يک از اين کارها کاري ندارم. من اينجا يک بار و براي هميشه نظرم رو ميگم و اصلا هم مايل نيستم که بيشتر موضوع رو کش بدم.
من آدم صلح طلبي هستم. آدمي نيستم که کسي حرف خودش رو بخواد به زور بهم تحميل کنه پس زير حرف زور نميرم. اما حق خودم رو هم ميگيرم اما نه به زور. براي تموم کسايي که دوست دارن بيشتر منو بشناسن بايد بگم که اگه بخوام خودم رو دسته بندي کنم. در دسته افراد اصلاح طلب قرار ميگيرم. مثه خيلي از ايرونيهاي ديگه. از نظر سياسي هم عقايدي دارم که خاص من نيست و عده زيادي هم با من موافقن. مثه هر کس ديگه اي از وضعيت موجود انتقاد ميکنم و مايل هستم که اصلاح بشه. نه تا حالا به ريش کسي گير دادم که چرا ريش گذاشته نه به اينکه چرا ريشش رو زده. بالاترين تحرک من ايجاد يک وبلاگ به نام عصيان و يکي به نام نورهود و مشارکت در نقل اخبار در وبلاگ عمومي بوده اون هم به دور از هر گونه تعصبي.
اونايي که نوشته هاي منو ميخونن بايد کاملا روحيه منو شناخته باشن. آدمي هستم که بيشتر ميخندم و کمتر گريه ميکنم. گاهي عصباني ميشم و بيشتر سعي ميکنم که طنز يا شعر يا داستان کوتاه بنويسم (بازم مثه خيليهاي ديگه) به هر حال من اصلا دوست ندارم درگير پاکسازي اون هم از نوع عقيدتي باشم چه در وبلاگستان چه در جامعه. به نظر من همه آزادند عقايد خودشون رو داشته باشن به شرطي که به ديگران آزاري نرسونن. هيچ هدفي رو هم غير از اين در وبلاگم دنبال نکردم و نميکنم. لازم ديدم اين توضيحات رو بنويسم تا هر گونه شبهه اي بر طرف بشه.
تمام
پ.ن: در ضمن به هيچگونه ايميلي که در اين زمينه باشه چه در جهت موافق و چه در جهت مخالف نوشته هاي بالا جوابي نميدم. البته اين به معني اون نيست که ميلي نزنيد فقط من جواب نميدم.
اما من به هيچ يک از اين کارها کاري ندارم. من اينجا يک بار و براي هميشه نظرم رو ميگم و اصلا هم مايل نيستم که بيشتر موضوع رو کش بدم.
من آدم صلح طلبي هستم. آدمي نيستم که کسي حرف خودش رو بخواد به زور بهم تحميل کنه پس زير حرف زور نميرم. اما حق خودم رو هم ميگيرم اما نه به زور. براي تموم کسايي که دوست دارن بيشتر منو بشناسن بايد بگم که اگه بخوام خودم رو دسته بندي کنم. در دسته افراد اصلاح طلب قرار ميگيرم. مثه خيلي از ايرونيهاي ديگه. از نظر سياسي هم عقايدي دارم که خاص من نيست و عده زيادي هم با من موافقن. مثه هر کس ديگه اي از وضعيت موجود انتقاد ميکنم و مايل هستم که اصلاح بشه. نه تا حالا به ريش کسي گير دادم که چرا ريش گذاشته نه به اينکه چرا ريشش رو زده. بالاترين تحرک من ايجاد يک وبلاگ به نام عصيان و يکي به نام نورهود و مشارکت در نقل اخبار در وبلاگ عمومي بوده اون هم به دور از هر گونه تعصبي.
اونايي که نوشته هاي منو ميخونن بايد کاملا روحيه منو شناخته باشن. آدمي هستم که بيشتر ميخندم و کمتر گريه ميکنم. گاهي عصباني ميشم و بيشتر سعي ميکنم که طنز يا شعر يا داستان کوتاه بنويسم (بازم مثه خيليهاي ديگه) به هر حال من اصلا دوست ندارم درگير پاکسازي اون هم از نوع عقيدتي باشم چه در وبلاگستان چه در جامعه. به نظر من همه آزادند عقايد خودشون رو داشته باشن به شرطي که به ديگران آزاري نرسونن. هيچ هدفي رو هم غير از اين در وبلاگم دنبال نکردم و نميکنم. لازم ديدم اين توضيحات رو بنويسم تا هر گونه شبهه اي بر طرف بشه.
تمام
پ.ن: در ضمن به هيچگونه ايميلي که در اين زمينه باشه چه در جهت موافق و چه در جهت مخالف نوشته هاي بالا جوابي نميدم. البته اين به معني اون نيست که ميلي نزنيد فقط من جواب نميدم.
۱۳۸۱ خرداد ۱۹, یکشنبه
ارباب
آقاي ارباب مالک خيلي چيزها بود. در ده همه حسرت او را ميخوردند. هر چه کشاورز و زارع در ده بود داشتند براي او و روي زمينهاي او کار ميکردند. هر روز صبح آقاي ارباب سوار اسبش ميشد و در حاليکه يورتمه ميرفت، به سرزمين پهناوري که پدر در پدر به او رسيده بود خيره ميشد و کيف ميکرد. هر وقت هم که چيزي عصبانيش ميکرد، سر مباشرهايش داد ميکشيد و سيبيلايش را ميجويد. هر وقت هم کيفش کوک بود چند نان شيرين پرت ميکرد به طرف بچه هايي که کشاورزها بر سر زمين آورده بودند و از اين کار خودش کلي کيف ميکرد و به راهش ادامه ميداد. از مزارع که رد ميشد و به ده ميرسيد حتما از جلوي قهوه خانه رد ميشد. آقاي ارباب از اينکه که جلويش بلند شوند و خودشان رو دولا راست کنند خيلي لذت ميبرد. خودش هم نميدانست چرا. اما از بچگي به او ياد داده بودند که بايد ابهت خودش را حفظ کند و جذبه داشته باشد. آن روز اما آفتاب که زد، بلند شد. اغلب نزديک ظهر از خواب بلند ميشد اما آن روز فرق ميکرد. خودش هم نميدانست چه فرقي اما فرق ميکرد. بلند شد. از پنجره به بيرون نگاه کرد. به ابرها به درختهاي دوردست و به کوه سبز خيره شد. انگار خبري بود. چيزي عوض شده بود اما نميدانست چه چيز.
آبي به سر و صورتش زد و اسبش را خواست. وزنش را روي رکاب گذاشت و سوار شد. به مزارع که رسيد، مباشرها دوان دوان به سويش آمدند فکر ميکردند اتفاقي افتاده است که ارباب از خواب صبحش زده و به مزرعه ها آمده است. اما ارباب فقط پرسيد که همه آمده اند؟ و بعد بدون اينکه منتظر جواب بماند به راهش ادامه داد. به هر مزرعه اي که ميرسيد براي سلام کشاورزها سري تکان ميداد و انگار لبخندي هم بي جهت به زير سبيلش ميدويد. نرسيده به ده از پل چوبي که رد ميشد، ناخواسته نگاهي انداخت به رودخانه. بچه هاي ده ميدويدند و خودشان را با سر و صدا پرت ميکردند در آب خنک رودخانه و کيف ميبردند. بعد هم مي آمدند بيرون و زير سايه درخت کيفشان دو برابر ميشد. هن هن نفسهايشان که آرام ميگرفت دوباره و چند باره ميپريدند درون آب.
اينبار اولين باري بود که آقاي ارباب راه خودش را به زير پل کج ميکرد. اما بچه ها نه ساکت شدند و نه توجهي به او کردند. ارباب خيره شد به آب و فکرش رفت زير سايه درختها. از اسب پياده شد، کمي قدم زد و فکر کرد به وقتي که بچه بود. يادش آمد وقتي که بچه بود چقدر دلش ميخواست که فقط يکبار در رودخانه شنا کند اما پدرش...
صد متري به طرف بالاي رودخانه رفت و پاپوشش را در آورد و تا مچ پا به داخل آب رفت. انگشتانش را توي آب تکان ميداد و از حس لذت بخش غلغلکي که لاي انگشتانش بود خوشش مي آمد. اطرافش را به دقت نگاه کرد. صداي بچه ها مي آمد اما خودشان را نمي ديد. لباسهايش را در آورد آرام آرام به ميان رودخانه رفت. هر اندازه که بيشتر زير آب ميرفت، احساس بچگي اش را بيشتر پيدا ميکرد. شناکنان به آن طرف رودخانه رفت و دوباره برگشت. چه لذت بخش بود. راهش را کج کرد و به سمت پايين رودخانه شنا کرد. صداي بچه ها که نزديک تر ميشد، دلش هم بيشتر و محکمتر ميزد. به بچه ها رسيد و فريادي زد و در صداي بچه ها گم شد.
وه که يک استکان چاي بعد از شنا آن هم در قهوه خانه چه ميچسبيد.
آقاي ارباب مالک خيلي چيزها بود. در ده همه حسرت او را ميخوردند. هر چه کشاورز و زارع در ده بود داشتند براي او و روي زمينهاي او کار ميکردند. هر روز صبح آقاي ارباب سوار اسبش ميشد و در حاليکه يورتمه ميرفت، به سرزمين پهناوري که پدر در پدر به او رسيده بود خيره ميشد و کيف ميکرد. هر وقت هم که چيزي عصبانيش ميکرد، سر مباشرهايش داد ميکشيد و سيبيلايش را ميجويد. هر وقت هم کيفش کوک بود چند نان شيرين پرت ميکرد به طرف بچه هايي که کشاورزها بر سر زمين آورده بودند و از اين کار خودش کلي کيف ميکرد و به راهش ادامه ميداد. از مزارع که رد ميشد و به ده ميرسيد حتما از جلوي قهوه خانه رد ميشد. آقاي ارباب از اينکه که جلويش بلند شوند و خودشان رو دولا راست کنند خيلي لذت ميبرد. خودش هم نميدانست چرا. اما از بچگي به او ياد داده بودند که بايد ابهت خودش را حفظ کند و جذبه داشته باشد. آن روز اما آفتاب که زد، بلند شد. اغلب نزديک ظهر از خواب بلند ميشد اما آن روز فرق ميکرد. خودش هم نميدانست چه فرقي اما فرق ميکرد. بلند شد. از پنجره به بيرون نگاه کرد. به ابرها به درختهاي دوردست و به کوه سبز خيره شد. انگار خبري بود. چيزي عوض شده بود اما نميدانست چه چيز.
آبي به سر و صورتش زد و اسبش را خواست. وزنش را روي رکاب گذاشت و سوار شد. به مزارع که رسيد، مباشرها دوان دوان به سويش آمدند فکر ميکردند اتفاقي افتاده است که ارباب از خواب صبحش زده و به مزرعه ها آمده است. اما ارباب فقط پرسيد که همه آمده اند؟ و بعد بدون اينکه منتظر جواب بماند به راهش ادامه داد. به هر مزرعه اي که ميرسيد براي سلام کشاورزها سري تکان ميداد و انگار لبخندي هم بي جهت به زير سبيلش ميدويد. نرسيده به ده از پل چوبي که رد ميشد، ناخواسته نگاهي انداخت به رودخانه. بچه هاي ده ميدويدند و خودشان را با سر و صدا پرت ميکردند در آب خنک رودخانه و کيف ميبردند. بعد هم مي آمدند بيرون و زير سايه درخت کيفشان دو برابر ميشد. هن هن نفسهايشان که آرام ميگرفت دوباره و چند باره ميپريدند درون آب.
اينبار اولين باري بود که آقاي ارباب راه خودش را به زير پل کج ميکرد. اما بچه ها نه ساکت شدند و نه توجهي به او کردند. ارباب خيره شد به آب و فکرش رفت زير سايه درختها. از اسب پياده شد، کمي قدم زد و فکر کرد به وقتي که بچه بود. يادش آمد وقتي که بچه بود چقدر دلش ميخواست که فقط يکبار در رودخانه شنا کند اما پدرش...
صد متري به طرف بالاي رودخانه رفت و پاپوشش را در آورد و تا مچ پا به داخل آب رفت. انگشتانش را توي آب تکان ميداد و از حس لذت بخش غلغلکي که لاي انگشتانش بود خوشش مي آمد. اطرافش را به دقت نگاه کرد. صداي بچه ها مي آمد اما خودشان را نمي ديد. لباسهايش را در آورد آرام آرام به ميان رودخانه رفت. هر اندازه که بيشتر زير آب ميرفت، احساس بچگي اش را بيشتر پيدا ميکرد. شناکنان به آن طرف رودخانه رفت و دوباره برگشت. چه لذت بخش بود. راهش را کج کرد و به سمت پايين رودخانه شنا کرد. صداي بچه ها که نزديک تر ميشد، دلش هم بيشتر و محکمتر ميزد. به بچه ها رسيد و فريادي زد و در صداي بچه ها گم شد.
وه که يک استکان چاي بعد از شنا آن هم در قهوه خانه چه ميچسبيد.
اشتراک در:
پستها (Atom)