از نوشته هاي يک آزاده
وقتي از کارهاي روزانه خسته اي و دلت از همه جا گرفته، هيچکس هم نيست که باهاش حرفاشو بزني. يعني همه دور و بري هات اينقدر درگير مشکلات و دلمشغوليهاي خودشون هستن که فرصتي براي تو باقي نميمونه. مياي بيرون، اونم تنها که يه قدمي بزني تا شايد دلت يه کمي وا شه. اونجا هم آرامش نداري. هر کسي يه جوري باهات برخورد ميکنه. يکي ازت التماس ميکنه سوار ماشينش شي
- خانوم تو رو خدا... هيژده ساله دوست دختر ندارم.
- آقا برو تو رو خدا ول کن... حال و حوصله ندارم.
مگه به خرجش ميره. يه کم جلوتر، يکي از دوستات رو با دوست پسرش ميبيني.
- اِ... سلام... چه خوب شد ديدمت. ميخواستم بهت زنگ بزنم، گفتم احتمالا خونه نيستي.
- تنهايي؟
- آره.
- کجا ميري؟
- هيچ چي ميرم يه کم قدم بزنم. مياي؟... که حرفت تو دهنت خشک ميشه.
- باشه... بعدا بهت زنگ ميزنم. خدافظ
- خدا... حا... فظظظ.
باز بي هدف راه ميري. بيرون هم که نميشه يه سيگاري دود کرد. مردم چي ميگن؟ مگه دختر هم سيگار ميکشه؟ اونم بيرون از خونه؟ تازه مردم هم باهات کار نداشته باشن، معده مزخرفت قاط ميزنه. يه کم ديگه...
- هـــــــــي... چه اعتماد به نفسي!
بازم جلوتر...
- قربونت برم. چنده؟
دوباره...
- خانوم ميتونم چند لحظه مزاحمتون بشم؟
يه کم ديگه...
باز يه کم ديگه...
حتي نميتوني تنهايي قدم بزني چون فکر ميکنن...
ديگه بي خيال همه اين حرفا شدي و احساس ميکني گوشِت کره. ديگه اين حرفا رو نميشنوي که يهو...
- دختر خانوم!
- بعله.
- اين چه وضعيه؟
- چي چه وضعيه؟
- لبه شلوارتو برگردون. لباس بچگيهاتو پوشيدي؟
- برنميگرده. دوخته شده.
- بخوابونم زير گوشِت؟
- آقا چرا بد صحبت ميکني؟
اون يکي از دور...
- حرف زيادي ميزنه ببريمش؟
دوباره همون اوليه...
- گورتو گم کن آشغال انگل!
همه نگاهها رو سنگيني ميکنه. نکنه واقعا مردم اطرافت فکر ميکنن تو يه انگلي! اون يکي از دور سوت ميزنه. يکي ديگه بلند ميخنده. همونه که اون دفه دنبالت راه افتاده بود. ميگفت که تو رو خدا مثلا شمارمو بگير، جلو دوستام ضايع نشم. دارن از دور نگام ميکنن! بغض داره خفه ات ميکنه. اشک تو چشات حلقه ميزنه. حتي تو خيابون نميتوني گريه کني. چقدر... چقدر جلوي خودمو بگيرم؟ چقدر تظاهر کنم؟ چقدر وقتي ناراحتم، الکي بخندم؟ يا به قول دوستان موج منفي نفرستم؟ بيا... هه هه هه! چقدر وقتي عصبيم تو خودم بريزم تا بقيه بهشون بر نخوره؟ اون از خونه، که بايد تابع پدر و مادرت باش. حال نداري باهات شوخي ميکنن. باهاشون شوخي ميکني حال ندارن. همه خوب حرف ميزنن. همه خوب شعار ميدن. ولي کو عمل؟ به هر کي هم که ميرسي از اين درد دلها زياد داره. پس چرا وقتي همين آدما به هم ميرسن، نه تنها هيچ کمکي به هم نميکنن، فقط نمک رو زخم هم ميپاشن. هر کس به نوعي. دلخوشيهاتم که ميشه دلتنگيهات...
اولش:
- ميدوني... خيلي دوسِت دارم. اصلا با هيچ دختري نميتونم ارتباط برقرار کنم. چون اون کسي رو که ميخواستم، پيدا نکردم. آخه من به اين آسونيها از کسي خوشم نمياد. اما اين اتفاق از همون اولين باري که ديدمت افتاد. اصلا ميدوني... ديگه دختر و پسرايي رو که تو خيابون دست تو دست هم ميبينم، حسوديم ميشه. نه نه اصلا دلم ميخواد سر به تنشون نباشه.
با خودت فکر ميکني. اِ... چه پسر خوبيه. خب خره اين همه دوسِت داره. تو هم که ازش بدت(؟) ... نمياد. نه نه خوشتم مياد. با دلت رو راست باش. همونيه که ميخواي. مگه نه؟ ولي نـــــه. من که قيافشو دوست ندارم. گمشــــــو! قيافه که مهم نيست دختر. مهم اينه که خيلي گله. اين همه دوست داره. باشه؟ نباشه؟ باشه؟ نباشه؟ باشــــــــــه.
دومش:
- قشنگم! ملوسم! خوشگلم! دوست دارم چند بخشه؟
سوميش:
- چطوري؟ خوبي عزيزم؟ چه خبر؟
چهارميش:
- چه خبر؟ چي کارا ميکني؟... خبري نيست!
پنجمش:
- خسته ام. ميخوام بخوابم. بعدا بهت زنگ ميزنم.
ششمش:
- ببين من کار دارم. بعدا تماس بگير.
هفتمش:
- همديگه رو ببينيم؟!... تو که ميدوني من چقدر کار دارم.
هشتمش:
- زنگ نميزنم؟ هه!...ديگه تواناييم بيشتر از اين نيست.
نهمش:
- دروغ گفتم؟ مهموني؟ مهموني نـــــــــه! بابا اگه هم رفتم لذتشو بردم.
دهمش:
- من گفته بودم دختر و پسرهايي که ميبينم، ميخوام سر به تنشون نباشه؟ من گفته بودم؟ البتـــــــــه فکر ميکنم که اون حرفم مسخره بود. دليلي نداشت.
آخرش:
- بهم بزنيم؟ خب هر جور راحتي!
ريدم به اين زندگي.
۱۳۸۱ شهریور ۸, جمعه
ظرفاي يه هفته مونده بود توي ظرفشويي. ماهيتابه ها و ديگها رو و بشقابها رو که شستم، رسيدم به قاشقها و چنگالها. قاشق چنگالها، اولش که اومدن تو اين خونه، شبيه هم بودن. اما تو اين چند سال، چند تاييشون اشتباهي رفتن تو سطل آشغال. چند تا شونم تو کوه و جنگل و دريا گم شدن. چند دست مختلف ازشون تو خونه پيدا ميشه. اولش همه با هم جور بودن. حالا بايد بگردم تا جفت هر کدومشون رو پيدا کنم.اولش اونقدر شفاف بودن که ميشد توي گوديشون يا روي برجستگيشون، کاريکاتور خودت رو ببيني. اما حالا خط خطي و کدر شدن. فقط ميشه فهميد که رو به نور وايسادن يا پشت به اون. اما چيزي که مهمه اينه که با يه جفت از ناجورهاش هم ميشه غذا خورد. بعضي وقتها اگه مجبور باشي، ميتوني حتي از دو تا چنگال هم براي غذا خوردن استفاده کني. حتي ميتوني با يه قاشق يا يه چنگال تنها هم غذا خورد. ليوانها هم دست کمي از اينا ندارن. اگه پنج- شيش تا مهمون واست بياد و بخواي براي همشون چايي بياري، اونوقته که تفاوتشون توي سيني، بيشتر به نظر ميرسه. تنها چيزي که تغيير نکرده بود، قهوه خوريهام بود که اونم ديشب ناقص شد. يه فنجونش شکست. حالا فکر ميکنم نعلبکيش خيلي تنهاست. تنها راهشم اينه که نعلبکيشو بشکونم. آخه خيلي مسخره ست که توي يه ليوان قهوه بريزي و بذاريش توي فنجون ظريف قهوه خوري.
شايد همشون رو ريختم دور. بايد يه دست تازه از همه چيز واسه خونه جور کنم.
شايد همشون رو ريختم دور. بايد يه دست تازه از همه چيز واسه خونه جور کنم.
۱۳۸۱ شهریور ۷, پنجشنبه

ژلاتين
تا حالا چند نفر از شما به ژلاتين فکر کردين؟ شده تا حالا به شخصيتي که يه قالب ژلاتين داره، دقت کنين؟ به نظر من شخصيت ژلاتين خيلي جالبه. ژلاتين يکي از معدود اجساميه که هر نفطه اش تحت تاثير بقيه نقاطشه. يعني تمام نقاطش از اتفاقي که براي يه نفطه اش ميفته متاثر ميشه. کافيه به يه گوشه اش تلنگر بزنين تا تمامش بلرزه. از طرف ديگه اگه با انگشت بهش فشار بيارين، مقاومت ميکنه اما اگه يه خورده فشارتون رو زيادتر کنيد، پاره ميشه. با يه جسم تيز فقط يه شکاف سطحي روش ايجاد کنيد. همين کافيه تا شخصيتش از هم بپاشه. ميشه گفت ظاهر شاد و قالب بندي شده يک ژلاتين، با شخصيت متزلزلش منافات داره. عجب شخصيت جالبي.
راستي هيچ ميدونستين يکي از مواد اصلي پودر ژلاتين استخونه؟ همون استخونهايي که از دامها به دست ميان.
مکان: ميدان آزادي
زمان: پنجشنبه، ۴۵/۳ صبح
رفته بودم بدرقه يکي از وبلاگنويسا که داشت ميرفت آمريکا. ساعت ۳ پرواز داشت. اينقدر معطلش کردند که هواپيماش پريد. گفت که ما بريم. شايد با پرواز ساعت ۴ بره شايدم نه. خلاصه خداحافظي کرديم و برگشتيم. منو يکي از دوستاي ديگه. يه دوري توي شهر مرده زديم و موقع برگشت که از ميدون آزادي رد ميشديمُ ديديم يه پسر ۱۸-۱۹ ساله اي دراز به دراز افتاده وسط خيابون، دور ميدون. يه ماشين پليس هم همزمان با ما وايساد. خلاصه زديم کنار و وايساديم. آرنج پسره خوني بود و از دهنش کف خارج ميشد. اولش فکر کردم که ماشين زده بهش و تصادف کرده و طرف هم در رفته. خودش هم که مثه مرغ بالا پايين ميپريد و نميتونست جواب بده. سه تا پليس هم تو ماشين بودن که خلاصه يکيشون بي سيم زد که يه آمبولانس بياد. حرف و حديث زياده. يکي اينکه با اينکه دوربين همراهم بود، جرات نداشتم عکس بگيرم. واسه اينکه اصلا دوست نداشتم دوربينم گور به گور بشه. اما عکسي رو در نظر بگيريد که زمينه اش ميدون آزادي باشه و جلوش يه ماشين پليس که يه پليس تکيه داده به جلوي ماشين و پسره زير پاش داره جون ميده. يه پليس با لباس شخصي نشسته رو کاپوت جلو و داره سيگار ميکشه و مرتب ميگه خواب از سرمون پريد و اون يکي هم در عقب رو باز کرده و نشسته رو صندلي عقب. اتفاق جالب ديگه هم اين بود که يه آمبولانس ارتشي داشت رد ميشد که ترمز کرد. افراد توش پياده شدن و يه خوش و بشي با پليسا کردن و گاز آمبولانس رو گرفتن و رفتن. صحنه جالب تر از همه اين بود که اون آمبولانسي که درخواست کرده بودن رسيد. اما دقيقا ساعت ۲۰/۴ يعني ۳۵ دقيقه بعد از درخواست. اونم توي شبي که هيچ ترافيکي نيست. يه آمپول زدن به يارو و هي ازش ميخواستن که بلند شو بيا تو آمبولانس. معلوم شد که پسره سرباز بوده. حالا اونجا چکار ميکرده و چي شده بوده معلوم نشد. يکي ميگفت از پشت موتور افتاده. به هر حال چند تا نتيجه مهم گرفتم از اين اتفاق. يکيش اينکه اگه تو اين مملکت تصادف کردي، همون بهتر که بميري. چون کسي نجاتت نميده. دوم اينکه خواب مهمتره تا خدمت. سوم اينکه هميشه براي انتقال مجرميني مثل دو تا دختر و پسر که تو خيابون هستن، ماشين آخرين مدل وجود داره اما براي يه مصدوم نه.
زمان: پنجشنبه، ۴۵/۳ صبح
رفته بودم بدرقه يکي از وبلاگنويسا که داشت ميرفت آمريکا. ساعت ۳ پرواز داشت. اينقدر معطلش کردند که هواپيماش پريد. گفت که ما بريم. شايد با پرواز ساعت ۴ بره شايدم نه. خلاصه خداحافظي کرديم و برگشتيم. منو يکي از دوستاي ديگه. يه دوري توي شهر مرده زديم و موقع برگشت که از ميدون آزادي رد ميشديمُ ديديم يه پسر ۱۸-۱۹ ساله اي دراز به دراز افتاده وسط خيابون، دور ميدون. يه ماشين پليس هم همزمان با ما وايساد. خلاصه زديم کنار و وايساديم. آرنج پسره خوني بود و از دهنش کف خارج ميشد. اولش فکر کردم که ماشين زده بهش و تصادف کرده و طرف هم در رفته. خودش هم که مثه مرغ بالا پايين ميپريد و نميتونست جواب بده. سه تا پليس هم تو ماشين بودن که خلاصه يکيشون بي سيم زد که يه آمبولانس بياد. حرف و حديث زياده. يکي اينکه با اينکه دوربين همراهم بود، جرات نداشتم عکس بگيرم. واسه اينکه اصلا دوست نداشتم دوربينم گور به گور بشه. اما عکسي رو در نظر بگيريد که زمينه اش ميدون آزادي باشه و جلوش يه ماشين پليس که يه پليس تکيه داده به جلوي ماشين و پسره زير پاش داره جون ميده. يه پليس با لباس شخصي نشسته رو کاپوت جلو و داره سيگار ميکشه و مرتب ميگه خواب از سرمون پريد و اون يکي هم در عقب رو باز کرده و نشسته رو صندلي عقب. اتفاق جالب ديگه هم اين بود که يه آمبولانس ارتشي داشت رد ميشد که ترمز کرد. افراد توش پياده شدن و يه خوش و بشي با پليسا کردن و گاز آمبولانس رو گرفتن و رفتن. صحنه جالب تر از همه اين بود که اون آمبولانسي که درخواست کرده بودن رسيد. اما دقيقا ساعت ۲۰/۴ يعني ۳۵ دقيقه بعد از درخواست. اونم توي شبي که هيچ ترافيکي نيست. يه آمپول زدن به يارو و هي ازش ميخواستن که بلند شو بيا تو آمبولانس. معلوم شد که پسره سرباز بوده. حالا اونجا چکار ميکرده و چي شده بوده معلوم نشد. يکي ميگفت از پشت موتور افتاده. به هر حال چند تا نتيجه مهم گرفتم از اين اتفاق. يکيش اينکه اگه تو اين مملکت تصادف کردي، همون بهتر که بميري. چون کسي نجاتت نميده. دوم اينکه خواب مهمتره تا خدمت. سوم اينکه هميشه براي انتقال مجرميني مثل دو تا دختر و پسر که تو خيابون هستن، ماشين آخرين مدل وجود داره اما براي يه مصدوم نه.
اشتراک در:
پستها (Atom)
