۱۳۸۳ آبان ۲, شنبه

بی شير و شکر

عصر جمعه، چند ساعتی به ديدن تمرين نمايشنامه بی شير و شکر گذشت که اتفاقا از معدود تئاترهايی بود که توی جشنواره تئاتر سال قبل ديده بودمش. يه نمايشنامه چند اپيزودی به کارگردانی حميد امجد و مهرداد ضيايی که چند تا از دوستان و آشناهام هم توش بازی می‌کنن. داستان اين نمايش توی يه کافی شاپ امروزی می‌گذره. اين نمايشنامه در تالار قشقايی تئاتر شهر از همين يکشنبه (فردا) اجراش رو شروع می‌کنه و بهتون جدا توصيه می‌کنم که ببينيدش. اخبار و اطلاعات مربوط به گروه تئاتر پرچين و اين نمايش رو می‌تونين توی سايت اختصاصی اين گروه مشاهده کنين که از قضا افتخار طراحی و ميزبانيش با خودمون بوده.



پی‌نوشت:

عکس‌ها (آرش عاشوری):

۱- سری اول

۲- سری دوم

مطالب:

پرستو دوکوهکی

حمیدرضا نصيری

۱۳۸۳ مهر ۲۵, شنبه

می‌دونی چیه؟ فصل واقعاً داره عوض می‌شه نه اسماً. اینو می‌شه از لباس‌های تا‌به‌تای مردم فهميد. از اينکه بعضی‌هاشون پولوور پوشيدن و بعضی‌ها هنوز از لباس آستين‌کوتاه دل نمی‌کنن. از روپوش مدرسه بچه‌ها. از بوی حلیم. از لرز سر شب. از سرماخوردگی‌های بروبچه‌ها. از افسردگی‌های مختص فصل پاييز. ترافيک سنگين تهرون که اين روزها سنگين‌تر هم می‌شه. روزهايی که زودتر از هميشه می‌رن و شب‌هايی که زودتر از هميشه می‌رسن. يه چيز ديگه هم هست. لباسای رنگارنگ و جورواجور که هميشه توی نيمه دوم سال ويترين بوتيک‌ها رو متنوع می‌کنه. اين يکی واقعاً دوست‌داشتنيه. نيست؟

۱۳۸۳ مهر ۲۴, جمعه

بندِ نخستِ ديمه‌ی نخستِ "زندگينامه‌ی نورهود العصيان الاهيجی"

چنين گويد "ابن نظام الدين نورهود العصيان الاهيجی تاب الله عنه" که من مردی دبيرپيشه بودم از گروه مهندسين در گيلان زمين، و به کار تعليم سرگرم بودم و چندگاهي در آن پيشه کارپردازی نموده در ميان نزديکان آوازه‌ای يافته بودم‌. در سيف سال يک هزار سی‌سد و هفتاد و هشت (1378) که کار بر من سخت آمد از لاهیجان برفتم که هر نيازمندی که در آن روز خواهند خداوند والا و پاک روا کند. به طهران رفتم و دو خاست نماز بکردم و نيازمندی خواستم تا خدای والا و خجسته مرا توانگری دهد‌. چون به پايتخت آمدم گروهی در کار طراحی و ميزبانی سايت ديدم‌. آن هنگام، به مـُروا گرفتم و با خود گفتم: خدای خجسته و والا نيازمندی مرا روا کرد‌.

- بی‌خيال بابا جان!!

۱۳۸۳ مهر ۱۹, یکشنبه

حالم بده به گمونم. چرا؟ نمی‌دونم حقيقتش. شايدم می‌دونم نمی‌خوام بگم حتی به خودم. احساس می‌کنم همه چيز قاطی پاطی شده. هيچ چيز سر جای خودش نيست. وقتی که فکر می‌کنی يه کاری رو شروع کردی و حالا پا در هوايی. موندی وسط يه دو راهی. از يه طرف همه چيز داره می‌ره رو به جلو از طرف ديگه احساس می‌کنی که اونايی که بايد جدی باشن و همراهت، نيستن. شايد هم احتياجی به جدی بودن ندارن، چون کارا خلاصه پيش می‌ره حالا بد يا خوب. اصلا نمی‌دونم قراره يه روزی درست بشه يا نه؟ يا شايد هم قراره همين وضع بمونه! اگه اينجوری باشه مسلما ادامه‌ش کار مزخرفيه. جلوی کار اشتباه رو بايد زود گرفت. می‌دونم نوشتن اينا هم فايده نداره. شايد فقط يه جور سبک کردن دل باشه که خيلی سنگين شده اين روزا. شايدم تاثير بذاره. البته بعيد می‌دونم اصلا مهم باشه واسه کسی که بايد باشه.

۱۳۸۳ مهر ۱۵, چهارشنبه

شب خيلی خوبی بود ديشب. يکی از بچه‌های دانشگاهمون زد به سرش و تصميم گرفت که بعد از 6-7 سال از فارغ‌التحصيلی يه تعداد رو جمع کنه دور هم. اين بود که ديشب رفتيم خونه‌ش. يه تعدادی از بچه‌ها رو که ديدم واقعا خوشحال شدم. يه تعدادی‌شون رو هم که اگه نمی‌ديدم از نزديک از حافظه‌م پاک می‌شدن. خيلی جالبه دوستايی رو ببينی که قبلا کنار هم می‌نشستين و حالا هر کدومشون يه کاره‌ای شدن. يه تعدادی ازدواج کرده بودن و با زن يا شوهرشون اومده بودن. خلاصه به حد فجيعی خوش گذرونديم. قرار شد هر چند وقت يه بار تکرار کنيم اين دور هم جمع شدن‌ها رو. تا ببينيم چی پيش مياد.

۱۳۸۳ مهر ۱۱, شنبه

يک مشت پسر و دختر شرور و شلوغ بودند که از اتوبوس پياده می‌شدند در ارتفاعات سبز و مه‌گرفته اسالم. وقتی رسيدند به کلبه‌ای که سقفش پر از تکه‌های پوست درخت بود، رضا يادش آمد که کليد را جا گذاشته است. روی سقف دريچه کوچکی بود که يک پسربچه محلی به زور خودش را وارد کرد و در را از پشت باز کرد. يکی از دخترها از توی کيفش پانصد تومانی تانشده‌ای را درآورد و به پسربچه داد:

- بيا... اينو بگير واسه خودت شوکولات بخر.

پسرک خوشحال و متعجب از اين‌ که مقدار زيادی پول دارد به سمت پايين دره دويد. عصر که برگشته بود و دور و برم می‌پلکيد، بی‌هوا پرسيد:

- ببخشيد آقا! شوکولات چيه؟

۱۳۸۳ مهر ۸, چهارشنبه

ابرها عطسه می‌کنند

هوا بوی پوست پرتقال می‌دهد

زمان زايمان فصل‌ها

آ ر ا م

آ ر ا م

می‌رسد

کسی چه می‌داند

قارقار کلاغان

شايد از سرخوشی‌ست

شايد هم می‌گويند

درد درد

شايد هم

عافيت باشد

...

سلام بر برگ

که در ابتدای بوی خاک

برای مراسم تدفين شبانه‌اش

آماده می‌شود

و اسکلتش روزی بيش

نمی‌ماند