لبريز از هماغوشی
بر بستر خود
سالهاست
در درد خود پيچيدهای
و زخمهایی عميقتر میطلبی
تا به يادت بماند
صورتکهایی وهمآلود را
که تو را به تباهی کشيدهاند
تا به يادت بماند
تبار بیستونشان را
سالهاست که شبگردی میکنی
و طراوتت را خرامان
به ناخريداران میسپاری
به نامحرمان بیمرهم
هر دو میدانيم
کثافت پيوند را محکمتر میکند
هيچ گندی مشاممان را نمیآزارد
حال که بسترم پذيرای توست
۱۳۸۳ مرداد ۲۵, یکشنبه
۱۳۸۳ مرداد ۲۱, چهارشنبه
خطخطی
خونهی لاهيجانمون توی يه کوچه بود. پشت به پشت يه خونه داده بود که اون طرف اون خونه هم يه کوچه ديگه بود. يعنی دو تا کوچه موازی هم. کوچه ما بنبست بود و اون يکی نه.بين اين دو تا کوچه يه کوچه باريکی بود که هيچکی به رسميت نمیشناختش به جز ما بچهها. يه کوچه باريک و پيچ در پيچ و بدقواره که اسم هم نداشت!
يه کوچه که واسه عبور لوله فاضلاب شهرداری ساخته بودنش. واسه همين هم کفش صاف و صوف نبود. نيم دايره بود بيشتر جاهاش. انگار اولش لوله فاضلاب بود بعد خونهها رو که دو رو برش ساختن، شد کوچه. يه کوچه بود که فقط يه در اولش بود که مال خونهی نبشی بود. اونم خيلی نزديک به سر کوچه بود. اصلا شايد اسمش کوچه نبود اما هر چی که بود به هيچ دردی نمیخورد به جز اين که ميونبر باشه و راهمون رو کوتاه کنه. که مثلا بريم به بچههای اون کوچه سر بزنيم. که مثلا بريم به مدرسهمون که اونور اون يکی کوچه بود. که مثلا وقتی وسط بازی حال نداشتيم که بريم خونهمون دستشويی، بريم اون تو و توی پيچ و خمش خودمون رو راحت کنيم. که مثلا با دخترای کوچهمون بريم اون تو و دزدکی درباره همديگه کنجکاوی کنيم. که مثلا وقتی بزرگتر شديم روی در و ديوارش واسه دخترايی که با ما قد کشيدن و تغيير کردن، پيغام پسغام بنويسيم. برای ما مثل يه شاهراه حياتی بود!
امسال عيد که سر زدم به اونجا ديدم که اون طرفش رو بستن.
انگاری که راه نفسم رو بسته بودن!
خونهی لاهيجانمون توی يه کوچه بود. پشت به پشت يه خونه داده بود که اون طرف اون خونه هم يه کوچه ديگه بود. يعنی دو تا کوچه موازی هم. کوچه ما بنبست بود و اون يکی نه.بين اين دو تا کوچه يه کوچه باريکی بود که هيچکی به رسميت نمیشناختش به جز ما بچهها. يه کوچه باريک و پيچ در پيچ و بدقواره که اسم هم نداشت!
يه کوچه که واسه عبور لوله فاضلاب شهرداری ساخته بودنش. واسه همين هم کفش صاف و صوف نبود. نيم دايره بود بيشتر جاهاش. انگار اولش لوله فاضلاب بود بعد خونهها رو که دو رو برش ساختن، شد کوچه. يه کوچه بود که فقط يه در اولش بود که مال خونهی نبشی بود. اونم خيلی نزديک به سر کوچه بود. اصلا شايد اسمش کوچه نبود اما هر چی که بود به هيچ دردی نمیخورد به جز اين که ميونبر باشه و راهمون رو کوتاه کنه. که مثلا بريم به بچههای اون کوچه سر بزنيم. که مثلا بريم به مدرسهمون که اونور اون يکی کوچه بود. که مثلا وقتی وسط بازی حال نداشتيم که بريم خونهمون دستشويی، بريم اون تو و توی پيچ و خمش خودمون رو راحت کنيم. که مثلا با دخترای کوچهمون بريم اون تو و دزدکی درباره همديگه کنجکاوی کنيم. که مثلا وقتی بزرگتر شديم روی در و ديوارش واسه دخترايی که با ما قد کشيدن و تغيير کردن، پيغام پسغام بنويسيم. برای ما مثل يه شاهراه حياتی بود!
امسال عيد که سر زدم به اونجا ديدم که اون طرفش رو بستن.
انگاری که راه نفسم رو بسته بودن!
۱۳۸۳ مرداد ۸, پنجشنبه
۱۳۸۳ مرداد ۳, شنبه
حکايت خوابيدن مر سامان را
صبح تا ظهرش هميشه خواب بود
نصف شب بيدار چون شبتاب بود
آخر هفته هميشه مست بود
مال دنيا پيش چشمش پست بود
شيشکی از ديد او چون گوز بود
شام تيره نزد او چون روز بود
سايز کاليبرش همی هشتاد بود
در تقلب ياورش استاد بود
کاسه صبرم کمی لبريز شد
آسفالت طاقتم هم ليز شد
گفتمش خروار کار انباشته
بدرويم آن فکرهای کاشته
کاسهای از آب پيشم رنده کرد
باز هم عصيان را شرمنده کرد
يک دو روزی ظهر خود بیخواب کرد
بعد آن سامان فکری ناب کرد
صبح گشت و او هوای خواب کرد
اين دل شوريده را بیتاب کرد
کون لق خوابهای بنده کرد
خواب دائم بهر خود پاينده کرد
مرگ موشی خورد، بعدش خواب شد
باعث آرامش اعصاب شد
صبح تا ظهرش هميشه خواب بود
نصف شب بيدار چون شبتاب بود
آخر هفته هميشه مست بود
مال دنيا پيش چشمش پست بود
شيشکی از ديد او چون گوز بود
شام تيره نزد او چون روز بود
سايز کاليبرش همی هشتاد بود
در تقلب ياورش استاد بود
کاسه صبرم کمی لبريز شد
آسفالت طاقتم هم ليز شد
گفتمش خروار کار انباشته
بدرويم آن فکرهای کاشته
کاسهای از آب پيشم رنده کرد
باز هم عصيان را شرمنده کرد
يک دو روزی ظهر خود بیخواب کرد
بعد آن سامان فکری ناب کرد
صبح گشت و او هوای خواب کرد
اين دل شوريده را بیتاب کرد
کون لق خوابهای بنده کرد
خواب دائم بهر خود پاينده کرد
مرگ موشی خورد، بعدش خواب شد
باعث آرامش اعصاب شد
۱۳۸۳ تیر ۳۰, سهشنبه
۱۳۸۳ تیر ۲۴, چهارشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)