اخبار به شيوه حسين درخشان:
خلاصه سايت وزارت امور خارجه ايران ساختار قديميش رو عوض کرد و يونيکد شد. مثل اينکه کم کم اين يونيکد داره بين سايتهای دولتي هم جا ميفته.
از طريق عصيان
۱۳۸۱ مهر ۱۲, جمعه
۱۳۸۱ مهر ۱۱, پنجشنبه
برگي از خاطرات نورهود ۳۰۰۰:
امروز صبح که از خواب پا شدم رفتم جلوي آينه. شاخهام رو مرتب کردم و دندونام رو کندم. چشمام رو درآوردم و با گوشه لباس پاکش کردم. اومدم طبقه پايين. يکي کتري رو گذاشته بود روي گاز. يه ليوان سرب داغ واسه خودم ريختم و با اسفنج و يونوليت خوردم. سرم درد ميکرد. ديشب با بچه ها بودم. خيلي زياده روي کردم. حتما اسيدش خاص نبود که سردرد شدم. حتي نزديک بود هر چي خورده بودم بالا بيارم. معلوم نبود خونه که نبودم کي با تله پاتيم تماس گرفته بود و حتي يه فرکانس هم نذاشته بود. لعنتي. امروز يادم رفت که با بچه هاي برزخ قرار داشتم. اخيرا تو محلشون يه آتشفشان تازه وا شده. خيلي بد شد. موادش حسابي مذابه. قرار بود يه شناي درست و حسابي بکنيم. تا عصر فقط نشستم و سراب خوندم. حالا هم ميخوام زودتر شات داون بشم. فردا قراره برم باطريم رو عوض کنن.
امروز صبح که از خواب پا شدم رفتم جلوي آينه. شاخهام رو مرتب کردم و دندونام رو کندم. چشمام رو درآوردم و با گوشه لباس پاکش کردم. اومدم طبقه پايين. يکي کتري رو گذاشته بود روي گاز. يه ليوان سرب داغ واسه خودم ريختم و با اسفنج و يونوليت خوردم. سرم درد ميکرد. ديشب با بچه ها بودم. خيلي زياده روي کردم. حتما اسيدش خاص نبود که سردرد شدم. حتي نزديک بود هر چي خورده بودم بالا بيارم. معلوم نبود خونه که نبودم کي با تله پاتيم تماس گرفته بود و حتي يه فرکانس هم نذاشته بود. لعنتي. امروز يادم رفت که با بچه هاي برزخ قرار داشتم. اخيرا تو محلشون يه آتشفشان تازه وا شده. خيلي بد شد. موادش حسابي مذابه. قرار بود يه شناي درست و حسابي بکنيم. تا عصر فقط نشستم و سراب خوندم. حالا هم ميخوام زودتر شات داون بشم. فردا قراره برم باطريم رو عوض کنن.
يک مزاحم تلفني در حدود دهه هفتاد (يعني يه چيزي تو مايه هاي هشت سال پيش) از دسته برو بچه هاي خودمون:
بر و بچه هاي خودمون: الو سلام
اون ور خط: عليک سلام
بر و بچه هاي خودمون: منزل آقاي حميدي؟
اون ور خط: بله بفرمايين
بر و بچه هاي خودمون: شما با اون آقاي حميدي که تو کارخونه شير پاستوريزه رشت مدير عامله نسبتي دارين؟
اون ور خط (حالت اول): نه خير نسبتي نداريم
بر و بچه هاي خودمون: پس چرا ايشون عکستون رو روي شيشه هاي شير چاپ کردن؟!!
اون ور خط (حالت دوم): بله جناب فاميلمونن ايشون
بر و بچه هاي خودمون: آهــــــا! ديدم عکستون رو روي شيشه هاي شير چاپ کردن!!
بر و بچه هاي خودمون: الو سلام
اون ور خط: عليک سلام
بر و بچه هاي خودمون: منزل آقاي حميدي؟
اون ور خط: بله بفرمايين
بر و بچه هاي خودمون: شما با اون آقاي حميدي که تو کارخونه شير پاستوريزه رشت مدير عامله نسبتي دارين؟
اون ور خط (حالت اول): نه خير نسبتي نداريم
بر و بچه هاي خودمون: پس چرا ايشون عکستون رو روي شيشه هاي شير چاپ کردن؟!!
اون ور خط (حالت دوم): بله جناب فاميلمونن ايشون
بر و بچه هاي خودمون: آهــــــا! ديدم عکستون رو روي شيشه هاي شير چاپ کردن!!
۱۳۸۱ مهر ۱۰, چهارشنبه
تکه اي از دنياي آسمانيم را گم کرده ام
روياي شانه هاي لخت
و تبادل گرما
در بستري آشفته
هر گاه که مرا مي ربود
فرياد مي زدم
آي ي ي. کسي آن تکه را نديده است؟
يک پاک کن
يک پاک کن بزرگ ميخواهم
که روياهايم را پاک کنم
امروز پر بود
از دستهاي فشرده نا متنجانس
سري آرام، بر شانه هايي سخت
تکرار متوالي دوستت دارم
هديه روز والنتاين
زمزمه سيمهاي يک گيتار
فاصله هاي صفر
دغدغه هاي بيماري چشماني که ميخندد
ساختن يک قلعه شني با ماسه هايي مشترک
گوشه هاي پنهان پارک
يا دو صندلي در سينما
هيچ کدام تکه هاي گم شده اين معما نبودند
من روياهايم را هر صبح گم ميکنم
من فقط دلم براي تانگو تنگ شده است
روياي شانه هاي لخت
و تبادل گرما
در بستري آشفته
هر گاه که مرا مي ربود
فرياد مي زدم
آي ي ي. کسي آن تکه را نديده است؟
يک پاک کن
يک پاک کن بزرگ ميخواهم
که روياهايم را پاک کنم
امروز پر بود
از دستهاي فشرده نا متنجانس
سري آرام، بر شانه هايي سخت
تکرار متوالي دوستت دارم
هديه روز والنتاين
زمزمه سيمهاي يک گيتار
فاصله هاي صفر
دغدغه هاي بيماري چشماني که ميخندد
ساختن يک قلعه شني با ماسه هايي مشترک
گوشه هاي پنهان پارک
يا دو صندلي در سينما
هيچ کدام تکه هاي گم شده اين معما نبودند
من روياهايم را هر صبح گم ميکنم
من فقط دلم براي تانگو تنگ شده است
آقا از زماني که ما اومديم خونه جديد همه چيز قاطي پاطي شده. انگار چشممون زده باشن ملت. اين دات کامها يه جورايي شيمبيلشون قيطونيه. گفتم شيمبل ياد يه بنده خدا افتادم. اين آقاي شيمبل از اولين وبلاگنويساست. آخر مرام و معرفت و لوطي گريه. دوستش تعريف ميکرد که اون زماني که هنوز مهره بود (يه موقعي بود تقريبا همزمان با تمدن مادها) اين شيمبل عزيز اولين وبلاگش رو تخته سنگ مينوشت. اين يکي از جالبترين اتفاقات بود که اصلا در مخيله من نميگنجيد. از اونجايي که گفته اند ز گهواره تا گور دانش بجوي، تصميم گرفتم که باهاش يه صحبتي داشته باشم که خلاصه بفهمم چطور اين کار رو ميکرد. آقا بعد از چند هفته دويدن و اين در اون در زدن تونستم با هزار جور پارتي بازي يه وقتي ازش بگيرم. يه سري اصطلاحات قامفيوتري بود که اصلا نميفهميدم چيه. هي توي صحبتاش اون رو بکار ميبرد. از کيفيت ببلاگهاي اون موقع که پرسيدم، توضيح داد که پابليش هر صفحه سه روز طول ميکشيد. از همه مشکل تر هم لينک دادن به سايتها و ببلاگهاي تازه وارد بود. اولين لينکي هم که داد به ببلاگ همين دوستش بود که البته اون موقع هنوز مهره بود. کاراي مربوط به اين لينک هم سه ماهي طول کشيد. کلي کار برد تا تونست با نخ ماهيگيري بهش لينک بده.
اشتراک در:
پستها (Atom)