تاریخچه ایجاد علوم انفورماتيک از زبان ایجاد کننده آن شاید یکي از جالبترين مسائلي باشد که شما ميخوانيد. تاریخچه اين علوم به اينصورت اولين بار است که در جهان منتشر ميشود. نگارنده در مصاحبه اي که با مجله پي سي مگزين داشته، گوشه هاي تاريکي از تاريخ اين علم را عيان ساخته است. به دليل طولاني بودن مطلب اين مصاحبه ممکن است در چندين قسمت منتشر شود. بخوانيد و بينديشيد.
دکترين وبلاگي نورهود
بخش پنجم: داستان باستان قسمت اول
پ: سلام آقاي نورهود. بعنوان اولين سوال ازتون ميخوام که به ما بگيد چطور شد با کامپيوتر آشنا شديد؟
ن: سلام. راستش بهتره سوالتون رو اصلاح کنيد. من با کامپيوتر آشنا نشدم. در اصل اون بود که با من آشنا شد.فکر ميکنم حدوداي سال ۱۳۶۱ بود. اون موقع تقريبا ۲ سالي ميشد که من با ماشين حساب آشنا شده بودم. هميشه وقتي توي درس رياضي به مشکلات پيچيده بر ميخوردم، ماشين حساب بابام رو ور ميداشتم و سعي ميکردم که مسايل رو از اون طريق حل کنم. فکر کنم سومين باري بود که باهاش کار ميکردم که يهو يه دود آبي رنگ از پشت ماشين حساب بلند شد و ديگه کار نکرد. محاسبات اونقدر پيچيده بود که اين ماشين حساب کم آورد. بابام که اينو ديد رفت و برام يه دونه پيشرفته ترش رو خريد و از اون به بعد من کارام رو با اون انجام ميدادم. بعد از يه ماه من تونستم اولين برنامه رو با اون ماشين حساب بنويسم. اونم به زبون جي دبليو بيسيک. اين زبون رو من در عرض 15 روز طراحي کردم. و تونستم باهاش برنامه ای بنويسم که در عرض ۰7/0 ثانيه فاصله بين نوک دماغ مجسمه ابوالهول رو تا شست پای مجسمه آزادی حساب کنه. بعد از شش ماه براي اولين بار تونستم ۳ تا ماشين حساب رو از طريق پورت به هم وصل کنم و اونا با هم اطلاعات رد و بدل ميکردن. اين يه کشف بود که در اون مقطع فقط به درد تقلب تو جلسه امتحان ميخورد. متاسفانه هيچکي جز خودم نميتونست با اونا کار کنه. تا اينکه به فکر افتادم يکي رو پيدا کنم که بتونيم از اين کشف استفاده کنيم. اما چون اون زمان جنگ بود و معمولا نامه ها توي راه گم ميشد به اين فکر افتادم که از طريق اين کشف فاصله ها رو به هم نزديک کنم. اين بود که با يه مقدار صفحه کلاچ و چند تا پيچ و مهره و تعدادي آهنربا تونستم يه فضا درست کنم که ميتونست اطلاعات رو توي خودش ذخيره کنه. و به دنبالش قسمتي از اون رو بصورت صندوق ذخيره براي روز مبادا نگه داشتم. يکي از روزها که داشتم به يه چيز جالب فکر ميکردم و ماشين حسابا رو به تلفن خونمون وصل کرده بودم که ببينم ميشه از اون طريق پول تلفن رو بصورت اتوماتيک حساب کنم، ديدم که يه صداي جلينگي اومد و يه چيزي افتاد توي قسمت صندوق. وقتي که بازش کردم ديدم يه فايل متنيه که توش نوشته We speak across time and space. . . . May the new power promote peace between all nations اين براي من خيلي عجيب بود. براي يه لحظه فکر کردم که يه نفر پشت خط تلفن گير کرده و چون من تلفن رو از پريز جدا کرده بودم و ماشين حسابا رو به هم وصل کرده بودم و احتمالا برنامه کامپايلري در حال اجرا بوده که داشتم براي يه زبون پيشرفته تر به اسم سي مينوشتم. و اين برنامه امواج صوتي رو به کلمه ها ترجمه کرده. اين حتما يه کشف تازه بود که بصورت اتفاقي صورت گرفته. اما چرا انگليسي ترجمه کرده بود؟ اين يکي از بزرگترين سوالات من در سن هشت سالگي بود. يکساعت بعد که تمام برنامه ها رو از اجرا خارج کرده بودم، فايل ديگه اي رو توي همون صندوق مشاهده کردم. محتواي اين يکي از اين قرار بود: Halo? Do You Here Me اين نميتونست يه آدم پشت تلفن باشه. يهو يه چيزي توي ذهنم جرقه زد.
پ: يعني اين پيامها پستهاي الکترونيک بودند؟
ن: بله. اون شخص کسي بود به نام بيل که از آمريکا اون پيغام رو فرستاده بود. بعدها کلي درباره اين شخص صحبت خواهم کرد. اون کسي نبود بجز بيل گيتس.
به هر حال ما تا مدتها با هم از اين طريق به رد و بدل پيغام ميپرداختيم. معمولا اون سوالاتي که داشت از من ميپرسيد. اما متاسفانه کاربرد اين شبکه براي من نفعي نداشت. درسهايي که اونا توي مدارسشون تدريس ميشد کاملا با دروس ما متفاوت بود و اصلا نميشد از اين طريق تقلب کرد. اشکال کار وقتي نمود بيشتري پيدا کرد که فهميدم مدير مدرسمون اجازه نميده که از خط تلفن سر جلسه امتحان استفاده کنم.
پ: شبکه اينترنت چه طور بوجود اومد؟
ن: تا مدتها کار من و بيل اين بود که به اطرافيانمون طرز کار با اين شبکه رو ياد بديم. اما بيل خيلي کمتر به اين کار علاقه نشون ميداد. اون عشق وافري به پنجره ها داشت. اصولا اون دنيا رو از پنجره خودش ميديد. و در حاليکه من داشتم روي توابع هيپربوليک و منحنيهاي بي اسپلاين کار ميکردم. اون يه دوره آموزش براي ساخت در و پنجره رو ميگذروند. از همون موقع به فکر تجارت افتاد تا خودش اين دوره هاي آموزشي رو همه گير کنه و از اون راه پول در بياره. دوره هاي آموزشي که بعد ها به مدارک مايکروسافت مشهور شدند که به تفصيل درباره اش صحبت خواهم کرد.
بعد از حدود يکسال و نيم کار روي اين شبکه ها، بيل تمام اطلاعاتي رو که مشترکا روش کار کرده بوديم فروخت به ناسا. من اصلا ازش انتظار نداشتم. اينو قبول دارم که بيل کله اش خوب کار ميکرد. ما با هم قراردادي امضا کرده بوديم که تا به نتيجه نرسيدن کامل پروژه اون رو فاش نکنيم و فعلا به فکر کسب درآمد نباشيم. اما بيل زير قراردادمون زد و همه چيز رو فروخت. منم نميتونستم کاري بکنم. هنوز بحث امضاي الکترونيک آغاز نشده بود.
پ: بيل گيس با پولي که بدست آورد چي کار کرد؟
ن: اينجور که من گاهگداري ازش خبر ميگرفتم، يه گاراژ تاسيس کرد. اونجا با همون ماشين حسابا حساب کتابش رو انجام ميداد. مثه اينکه با يه نفر که صافکاريش خوب بود رو ماشينا با دقت کار ميکردن و ريزترين چاله چول هاي ماشين رو ميگرفتن. اسم گاراژش رو گذاشته بود ميکروصاف. اونجا داشت کار و بارش سکه ميشد ولي هنوز دست از سر پنجره ها بر نميداشت. در کنار صافکاري رو پنجره سازي هم داشت به جاهايي ميرسيد. اون به تکنولوژي ساخت پنجره هايي دست پيدا کرده بود که کنار هم و روي هم توي هم باز ميشدن. اونم با فشار يه دکمه.
پ: شما در اين مدت که بيل گيتس داشت به ميکروصافش ميرسيد چکار ميکرديد؟
ن: من داشتم سعي ميکردم که ماشين حسابهاي پيشرفته تري درست کنم. سال ۱۳۶۳ بود که موفق شدم اولين ماشين محاسب واقعي رو درست کنم. اسمش رو گذاشتم کامپيوتر. اين بهترين چيزي بود که تا اون زمان اختراع شده بود. تقريبا تمام قطعاتش رو از وسايل دور انداختني درست کرده بودم. ماشين تحرير مادرم، تلويزيون مبله اي که تو زيرزمينمون بود و بخاري برقي پدربزرگم اجزاي تشکيل دهنده اش بودن. همون موقع بود که دوباره سر و کله بيل پيداش شد. الان که فکر ميکنم به اين نتيجه ميرسم که بعد از فروش امتياز شبکه اينترنت به سيا احتمالا اين سازمان اطلاعات جاسوسي خودش رو به بيل ميداده تا اون در پيشرفتشون کمک کنه. هر بار که من به نتيجه مهمي ميرسيدم، سر و کله بيل پيدا ميشد. احتمالا آمار منو سيا بهش ميداده.
ادامه دارد...
۱۳۸۱ شهریور ۱۴, پنجشنبه
ببينين چي پيدا کردم: سايت مگه روزنامه فروشي ندارين دم خونتون دات کام رو از توی وبلاگ دات پيدا کردم. دکتر دمت گرم واقعا. همه ميگفتن اگه 5 تا IT باز تو ايران باشه، اوليش حتما دکتره اما من باور نميکردم. تا اينکه اينو ديدم.
۱۳۸۱ شهریور ۱۳, چهارشنبه
صدايي نفسگير
از فشار حلقه ها
بازدمت را زنجير ميکند
رد زنگاري خشن
بر گردنت تازيانه ميزند
و فضايي وهم آلود
و امواجي بي شکل و خاموش
روحت را درمينوردد
لي لي بچگانه ات
بازيچه اي بيش نبود
آنگاه که به اسارت رفتي
بازيچه ها تو را بازي خواهند داد
گويا همه صورتک شده اند
سرد
با ابرواني عمودي
و تو در اين تراکم
بي حجم ميشوي
و تنها تلنگري کافيست
تا بشکني
از فشار حلقه ها
بازدمت را زنجير ميکند
رد زنگاري خشن
بر گردنت تازيانه ميزند
و فضايي وهم آلود
و امواجي بي شکل و خاموش
روحت را درمينوردد
لي لي بچگانه ات
بازيچه اي بيش نبود
آنگاه که به اسارت رفتي
بازيچه ها تو را بازي خواهند داد
گويا همه صورتک شده اند
سرد
با ابرواني عمودي
و تو در اين تراکم
بي حجم ميشوي
و تنها تلنگري کافيست
تا بشکني
۱۳۸۱ شهریور ۱۲, سهشنبه
اطلاعيه شماره 1 کتاب
دوستان عزيز
آبان ماه اولين سالگرد تولد وبلاگ های پارسی زبان است. جمعی از وبلاگنويسان به اين مناسبت و به هدف آشنايی عموم با پديده وبلاگ تصميم به چاپ کتابی از برگزيده تعدادی از وبلاگها گرفتهاند.
هدف از درج اين خبر در اين مکان، آمادگي عموم شما عزيزان در اين باره است. بنابراين اگر شما دوست عزيز وبلاگنويس، ايميلي از آي دي iranianweblog_book@yahoo.com دريافت نموديد، قطعا مربوط به هيات گردآورنده مطالب اين کتاب است. زمان ارسال اين ايميل، فرمهاي مربوطه و توضيحات ديگر در اطلاعيه هاي بعدي در وبلاگ عمومي به نظر شما خواهد رسيد.
شادکام و پيروز باشيد.
دوستان عزيز
آبان ماه اولين سالگرد تولد وبلاگ های پارسی زبان است. جمعی از وبلاگنويسان به اين مناسبت و به هدف آشنايی عموم با پديده وبلاگ تصميم به چاپ کتابی از برگزيده تعدادی از وبلاگها گرفتهاند.
هدف از درج اين خبر در اين مکان، آمادگي عموم شما عزيزان در اين باره است. بنابراين اگر شما دوست عزيز وبلاگنويس، ايميلي از آي دي iranianweblog_book@yahoo.com دريافت نموديد، قطعا مربوط به هيات گردآورنده مطالب اين کتاب است. زمان ارسال اين ايميل، فرمهاي مربوطه و توضيحات ديگر در اطلاعيه هاي بعدي در وبلاگ عمومي به نظر شما خواهد رسيد.
شادکام و پيروز باشيد.
۱۳۸۱ شهریور ۹, شنبه
از نوشته هاي يک آزاده
وقتي از کارهاي روزانه خسته اي و دلت از همه جا گرفته، هيچکس هم نيست که باهاش حرفاشو بزني. يعني همه دور و بري هات اينقدر درگير مشکلات و دلمشغوليهاي خودشون هستن که فرصتي براي تو باقي نميمونه. مياي بيرون، اونم تنها که يه قدمي بزني تا شايد دلت يه کمي وا شه. اونجا هم آرامش نداري. هر کسي يه جوري باهات برخورد ميکنه. يکي ازت التماس ميکنه سوار ماشينش شي
- خانوم تو رو خدا... هيژده ساله دوست دختر ندارم.
- آقا برو تو رو خدا ول کن... حال و حوصله ندارم.
مگه به خرجش ميره. يه کم جلوتر، يکي از دوستات رو با دوست پسرش ميبيني.
- اِ... سلام... چه خوب شد ديدمت. ميخواستم بهت زنگ بزنم، گفتم احتمالا خونه نيستي.
- تنهايي؟
- آره.
- کجا ميري؟
- هيچ چي ميرم يه کم قدم بزنم. مياي؟... که حرفت تو دهنت خشک ميشه.
- باشه... بعدا بهت زنگ ميزنم. خدافظ
- خدا... حا... فظظظ.
باز بي هدف راه ميري. بيرون هم که نميشه يه سيگاري دود کرد. مردم چي ميگن؟ مگه دختر هم سيگار ميکشه؟ اونم بيرون از خونه؟ تازه مردم هم باهات کار نداشته باشن، معده مزخرفت قاط ميزنه. يه کم ديگه...
- هـــــــــي... چه اعتماد به نفسي!
بازم جلوتر...
- قربونت برم. چنده؟
دوباره...
- خانوم ميتونم چند لحظه مزاحمتون بشم؟
يه کم ديگه...
باز يه کم ديگه...
حتي نميتوني تنهايي قدم بزني چون فکر ميکنن...
ديگه بي خيال همه اين حرفا شدي و احساس ميکني گوشِت کره. ديگه اين حرفا رو نميشنوي که يهو...
- دختر خانوم!
- بعله.
- اين چه وضعيه؟
- چي چه وضعيه؟
- لبه شلوارتو برگردون. لباس بچگيهاتو پوشيدي؟
- برنميگرده. دوخته شده.
- بخوابونم زير گوشِت؟
- آقا چرا بد صحبت ميکني؟
اون يکي از دور...
- حرف زيادي ميزنه ببريمش؟
دوباره همون اوليه...
- گورتو گم کن آشغال انگل!
همه نگاهها رو سنگيني ميکنه. نکنه واقعا مردم اطرافت فکر ميکنن تو يه انگلي! اون يکي از دور سوت ميزنه. يکي ديگه بلند ميخنده. همونه که اون دفه دنبالت راه افتاده بود. ميگفت که تو رو خدا مثلا شمارمو بگير، جلو دوستام ضايع نشم. دارن از دور نگام ميکنن! بغض داره خفه ات ميکنه. اشک تو چشات حلقه ميزنه. حتي تو خيابون نميتوني گريه کني. چقدر... چقدر جلوي خودمو بگيرم؟ چقدر تظاهر کنم؟ چقدر وقتي ناراحتم، الکي بخندم؟ يا به قول دوستان موج منفي نفرستم؟ بيا... هه هه هه! چقدر وقتي عصبيم تو خودم بريزم تا بقيه بهشون بر نخوره؟ اون از خونه، که بايد تابع پدر و مادرت باش. حال نداري باهات شوخي ميکنن. باهاشون شوخي ميکني حال ندارن. همه خوب حرف ميزنن. همه خوب شعار ميدن. ولي کو عمل؟ به هر کي هم که ميرسي از اين درد دلها زياد داره. پس چرا وقتي همين آدما به هم ميرسن، نه تنها هيچ کمکي به هم نميکنن، فقط نمک رو زخم هم ميپاشن. هر کس به نوعي. دلخوشيهاتم که ميشه دلتنگيهات...
اولش:
- ميدوني... خيلي دوسِت دارم. اصلا با هيچ دختري نميتونم ارتباط برقرار کنم. چون اون کسي رو که ميخواستم، پيدا نکردم. آخه من به اين آسونيها از کسي خوشم نمياد. اما اين اتفاق از همون اولين باري که ديدمت افتاد. اصلا ميدوني... ديگه دختر و پسرايي رو که تو خيابون دست تو دست هم ميبينم، حسوديم ميشه. نه نه اصلا دلم ميخواد سر به تنشون نباشه.
با خودت فکر ميکني. اِ... چه پسر خوبيه. خب خره اين همه دوسِت داره. تو هم که ازش بدت(؟) ... نمياد. نه نه خوشتم مياد. با دلت رو راست باش. همونيه که ميخواي. مگه نه؟ ولي نـــــه. من که قيافشو دوست ندارم. گمشــــــو! قيافه که مهم نيست دختر. مهم اينه که خيلي گله. اين همه دوست داره. باشه؟ نباشه؟ باشه؟ نباشه؟ باشــــــــــه.
دومش:
- قشنگم! ملوسم! خوشگلم! دوست دارم چند بخشه؟
سوميش:
- چطوري؟ خوبي عزيزم؟ چه خبر؟
چهارميش:
- چه خبر؟ چي کارا ميکني؟... خبري نيست!
پنجمش:
- خسته ام. ميخوام بخوابم. بعدا بهت زنگ ميزنم.
ششمش:
- ببين من کار دارم. بعدا تماس بگير.
هفتمش:
- همديگه رو ببينيم؟!... تو که ميدوني من چقدر کار دارم.
هشتمش:
- زنگ نميزنم؟ هه!...ديگه تواناييم بيشتر از اين نيست.
نهمش:
- دروغ گفتم؟ مهموني؟ مهموني نـــــــــه! بابا اگه هم رفتم لذتشو بردم.
دهمش:
- من گفته بودم دختر و پسرهايي که ميبينم، ميخوام سر به تنشون نباشه؟ من گفته بودم؟ البتـــــــــه فکر ميکنم که اون حرفم مسخره بود. دليلي نداشت.
آخرش:
- بهم بزنيم؟ خب هر جور راحتي!
ريدم به اين زندگي.
وقتي از کارهاي روزانه خسته اي و دلت از همه جا گرفته، هيچکس هم نيست که باهاش حرفاشو بزني. يعني همه دور و بري هات اينقدر درگير مشکلات و دلمشغوليهاي خودشون هستن که فرصتي براي تو باقي نميمونه. مياي بيرون، اونم تنها که يه قدمي بزني تا شايد دلت يه کمي وا شه. اونجا هم آرامش نداري. هر کسي يه جوري باهات برخورد ميکنه. يکي ازت التماس ميکنه سوار ماشينش شي
- خانوم تو رو خدا... هيژده ساله دوست دختر ندارم.
- آقا برو تو رو خدا ول کن... حال و حوصله ندارم.
مگه به خرجش ميره. يه کم جلوتر، يکي از دوستات رو با دوست پسرش ميبيني.
- اِ... سلام... چه خوب شد ديدمت. ميخواستم بهت زنگ بزنم، گفتم احتمالا خونه نيستي.
- تنهايي؟
- آره.
- کجا ميري؟
- هيچ چي ميرم يه کم قدم بزنم. مياي؟... که حرفت تو دهنت خشک ميشه.
- باشه... بعدا بهت زنگ ميزنم. خدافظ
- خدا... حا... فظظظ.
باز بي هدف راه ميري. بيرون هم که نميشه يه سيگاري دود کرد. مردم چي ميگن؟ مگه دختر هم سيگار ميکشه؟ اونم بيرون از خونه؟ تازه مردم هم باهات کار نداشته باشن، معده مزخرفت قاط ميزنه. يه کم ديگه...
- هـــــــــي... چه اعتماد به نفسي!
بازم جلوتر...
- قربونت برم. چنده؟
دوباره...
- خانوم ميتونم چند لحظه مزاحمتون بشم؟
يه کم ديگه...
باز يه کم ديگه...
حتي نميتوني تنهايي قدم بزني چون فکر ميکنن...
ديگه بي خيال همه اين حرفا شدي و احساس ميکني گوشِت کره. ديگه اين حرفا رو نميشنوي که يهو...
- دختر خانوم!
- بعله.
- اين چه وضعيه؟
- چي چه وضعيه؟
- لبه شلوارتو برگردون. لباس بچگيهاتو پوشيدي؟
- برنميگرده. دوخته شده.
- بخوابونم زير گوشِت؟
- آقا چرا بد صحبت ميکني؟
اون يکي از دور...
- حرف زيادي ميزنه ببريمش؟
دوباره همون اوليه...
- گورتو گم کن آشغال انگل!
همه نگاهها رو سنگيني ميکنه. نکنه واقعا مردم اطرافت فکر ميکنن تو يه انگلي! اون يکي از دور سوت ميزنه. يکي ديگه بلند ميخنده. همونه که اون دفه دنبالت راه افتاده بود. ميگفت که تو رو خدا مثلا شمارمو بگير، جلو دوستام ضايع نشم. دارن از دور نگام ميکنن! بغض داره خفه ات ميکنه. اشک تو چشات حلقه ميزنه. حتي تو خيابون نميتوني گريه کني. چقدر... چقدر جلوي خودمو بگيرم؟ چقدر تظاهر کنم؟ چقدر وقتي ناراحتم، الکي بخندم؟ يا به قول دوستان موج منفي نفرستم؟ بيا... هه هه هه! چقدر وقتي عصبيم تو خودم بريزم تا بقيه بهشون بر نخوره؟ اون از خونه، که بايد تابع پدر و مادرت باش. حال نداري باهات شوخي ميکنن. باهاشون شوخي ميکني حال ندارن. همه خوب حرف ميزنن. همه خوب شعار ميدن. ولي کو عمل؟ به هر کي هم که ميرسي از اين درد دلها زياد داره. پس چرا وقتي همين آدما به هم ميرسن، نه تنها هيچ کمکي به هم نميکنن، فقط نمک رو زخم هم ميپاشن. هر کس به نوعي. دلخوشيهاتم که ميشه دلتنگيهات...
اولش:
- ميدوني... خيلي دوسِت دارم. اصلا با هيچ دختري نميتونم ارتباط برقرار کنم. چون اون کسي رو که ميخواستم، پيدا نکردم. آخه من به اين آسونيها از کسي خوشم نمياد. اما اين اتفاق از همون اولين باري که ديدمت افتاد. اصلا ميدوني... ديگه دختر و پسرايي رو که تو خيابون دست تو دست هم ميبينم، حسوديم ميشه. نه نه اصلا دلم ميخواد سر به تنشون نباشه.
با خودت فکر ميکني. اِ... چه پسر خوبيه. خب خره اين همه دوسِت داره. تو هم که ازش بدت(؟) ... نمياد. نه نه خوشتم مياد. با دلت رو راست باش. همونيه که ميخواي. مگه نه؟ ولي نـــــه. من که قيافشو دوست ندارم. گمشــــــو! قيافه که مهم نيست دختر. مهم اينه که خيلي گله. اين همه دوست داره. باشه؟ نباشه؟ باشه؟ نباشه؟ باشــــــــــه.
دومش:
- قشنگم! ملوسم! خوشگلم! دوست دارم چند بخشه؟
سوميش:
- چطوري؟ خوبي عزيزم؟ چه خبر؟
چهارميش:
- چه خبر؟ چي کارا ميکني؟... خبري نيست!
پنجمش:
- خسته ام. ميخوام بخوابم. بعدا بهت زنگ ميزنم.
ششمش:
- ببين من کار دارم. بعدا تماس بگير.
هفتمش:
- همديگه رو ببينيم؟!... تو که ميدوني من چقدر کار دارم.
هشتمش:
- زنگ نميزنم؟ هه!...ديگه تواناييم بيشتر از اين نيست.
نهمش:
- دروغ گفتم؟ مهموني؟ مهموني نـــــــــه! بابا اگه هم رفتم لذتشو بردم.
دهمش:
- من گفته بودم دختر و پسرهايي که ميبينم، ميخوام سر به تنشون نباشه؟ من گفته بودم؟ البتـــــــــه فکر ميکنم که اون حرفم مسخره بود. دليلي نداشت.
آخرش:
- بهم بزنيم؟ خب هر جور راحتي!
ريدم به اين زندگي.
۱۳۸۱ شهریور ۸, جمعه
ظرفاي يه هفته مونده بود توي ظرفشويي. ماهيتابه ها و ديگها رو و بشقابها رو که شستم، رسيدم به قاشقها و چنگالها. قاشق چنگالها، اولش که اومدن تو اين خونه، شبيه هم بودن. اما تو اين چند سال، چند تاييشون اشتباهي رفتن تو سطل آشغال. چند تا شونم تو کوه و جنگل و دريا گم شدن. چند دست مختلف ازشون تو خونه پيدا ميشه. اولش همه با هم جور بودن. حالا بايد بگردم تا جفت هر کدومشون رو پيدا کنم.اولش اونقدر شفاف بودن که ميشد توي گوديشون يا روي برجستگيشون، کاريکاتور خودت رو ببيني. اما حالا خط خطي و کدر شدن. فقط ميشه فهميد که رو به نور وايسادن يا پشت به اون. اما چيزي که مهمه اينه که با يه جفت از ناجورهاش هم ميشه غذا خورد. بعضي وقتها اگه مجبور باشي، ميتوني حتي از دو تا چنگال هم براي غذا خوردن استفاده کني. حتي ميتوني با يه قاشق يا يه چنگال تنها هم غذا خورد. ليوانها هم دست کمي از اينا ندارن. اگه پنج- شيش تا مهمون واست بياد و بخواي براي همشون چايي بياري، اونوقته که تفاوتشون توي سيني، بيشتر به نظر ميرسه. تنها چيزي که تغيير نکرده بود، قهوه خوريهام بود که اونم ديشب ناقص شد. يه فنجونش شکست. حالا فکر ميکنم نعلبکيش خيلي تنهاست. تنها راهشم اينه که نعلبکيشو بشکونم. آخه خيلي مسخره ست که توي يه ليوان قهوه بريزي و بذاريش توي فنجون ظريف قهوه خوري.
شايد همشون رو ريختم دور. بايد يه دست تازه از همه چيز واسه خونه جور کنم.
شايد همشون رو ريختم دور. بايد يه دست تازه از همه چيز واسه خونه جور کنم.
اشتراک در:
پستها (Atom)