۱۳۸۳ شهریور ۳۰, دوشنبه

همه بيماريم

بعضی شب‌ها سياه‌ترند از شب‌های ديگر. خيلی سياه‌تر. انگار که يک مايع سياه و غليط را پخش کرده باشند توی هوا. يک مايع سياه که با افسردگی خاصی معجون شده باشد.

- باز هم که داری سياه می‌نويسی!

دخترک کنار دستيم توی ماشين با عشوه خاصی از دوست پسرش خداحافظی مب‌کند و ماشين راه می‌افتد به سمت آزادی.

- آقا ممکنه دستتون رو کنارتر بکشيد؟

لعنتی! دستم حداقل يک وجب فاصله دارد با او. هر دست‌انداز را هم که رد می‌کنی خودش را نزديک‌تر می‌کند و با حالت خاصی يک «نچ» پرتاب می‌کند به سمت اعصابم.

- علی سلطان! دورت بگردم!

مينی‌بوس‌های لبريز از پسران افسارگسيخته که با جيغ و ويغ ساعات انتهايی شب را به تشويق تيم محبوبشان در خيابان می‌گذرانند تا برای رهگذران جلب توجه کنند.

- برادر کوچيکمه! دوسش دارم! نيازی ندارم به دوست پسر! باهاش رابطه دارم! همين ارضام می‌کنه!

در گوشه و کنار اين شهر چه روابطی ايجاد شده است تازگی‌ها! هر چقدر سعی می‌کنم با افکارشان کنار بيایم، نمی‌شود. آمار آدم‌های لزبين و گی خيلی سريع‌تر از آن چه فکرش را بکنی در حال افزايش است. يکی با افتخار می‌گويد که فتيش هست و پول داده تا وسايلش را از دبی بياورند. ضربدريش را اصلا درک نمی‌کنم. انگار يک جور بيماری جنسی دارد زير پوست شهر نفوذ می‌کند. شايد همه دچار بيماری‌های روانی شده‌ايم و اين روان‌پريشی‌ها دارد از زخم بعضی‌ها اينگونه سر باز می‌کند. از يکی اين گونه و از ديگری تجاوز به 29 پسر بچه و به همين سادگی پيچيده شدن طومار زندگی‌شان. مجلس‌مان دارد درباره حجاب تصميم می‌گيرد. پليس‌مان نگرانيش چيز ديگری‌ست. جای ديگر بلاگرها و روزنامه‌نگاران و هنرمندان دستگير می‌شوند. لابد بيجه‌ی قاتل اول به جشن خانه سينما رفته و بعدش هم سايت‌های سکسی ديده و نهايتا شهوتش غليان کرده و يک سال و نيم جنايت می‌کرده است!

هنوز بوی آش شله قلمکار ميدان انقلاب توی ذهنم بالا و پايين می‌رود. صدای فحش زنی که از تلفن عمومی به همجنس ديگرش فحش می‌دهد قاطی شده با موسيقی‌ای که توی پخش ماشين مسافرکش مدام عربده می‌زند.

سياه ننويسم! نفسم را هم دارم بالا می‌آورم. تقصير کسی نيست. آسمان امشب سياه‌تر از شب‌های ديگر است.

۱۳۸۳ شهریور ۲۴, سه‌شنبه

ای نوزده سالگانی که به تازگی خودتان را کشف کرده‌ايد، بدانيد و آگاه باشيد که من ده سال پيش از اين کشف شدم. پس ايمان بياوريد به آغاز فصل اسب!

۱۳۸۳ شهریور ۲۱, شنبه

امروز يکی دنبال دستش می‌گردد

ديروز شايد دنبال زبانش

فردا شايد عقلش را بجويد از روی ناچاری

و بخندد بر هر آنچه که بر باد نوشتند

۱۳۸۳ شهریور ۱۴, شنبه

خيلی وقته که اينجا درباره زندگی روزمره ننوشتم! يه جورايی انگار لج کردم که انگار زياد ادبی شده حالا. خب آخه چی بنويسم؟ اينکه دو روز آخر دو هفته قبل رو با بچه‌های چلچراغ رفته بوديم سمنان؟ يا اينکه آخر هفته قبل رو رفته بودم شمال؟ يا چی؟ اينکه کار طراحی فلان سايت و بهمان سايت تموم شده؟ اينکه چند هفته پيش موقع ورزش خوردم زمين و 4-5 تا زخم اسفبار رو دستم به دنيا اومد؟ خب اينا به چه دردتون می‌خوره؟ آها چطوره تحليل سياسی-اجتماعی داشته باشم. اينکه به نظر من بوش برنده انتخابات رياست جمهوری آمريکا می‌شه يا کری؟ چطوره؟ به نظر من که مزخرفه! اصلا اينا رو نخونين بهتره. شايد من اصلا حالم خوب نيست. دارم اراجيف می‌بافم.

اينم مثلا يه پست وبلاگيه!

لعنتی!

۱۳۸۳ شهریور ۶, جمعه

آفرينش

داستان اين طور شروع شد. يکی بود، يکی نبود. از اولش هم کسی نبود. اين را از ابتدا ميدانستیم. همه چیز از وسط شروع شد. به خود آمديم و ديديم اين وسط ايستاده‌ايم. ميان يک محيط سيال و خالی. چند چيز فلزی و تيره هم دور و برمان را گرفته بودند. و ما اينگونه آفريده شديم. از بلندی مجهولی افتاديم در آغوش اين سياه‌مست تا با ما برقصد بی‌آنکه ما رقصش را بلد باشيم. داستان اما تمام نشده است هنوز. مانند يک صفحه که توی سینی گرامافون بگردد رقصمان تکرار می‌شود. گاهی گير می‌کند و تمام محيطش تکرار می‌شود. گاهی هم در محيطش گير گرده و مدام تکه‌ای از آهنگش را تکرار می‌کند و ما دوباره می‌بينيم که هنوز هم کسی نيست. هنوز چيزی يا حتی چيزکی شروع نشده!

۱۳۸۳ مرداد ۲۵, یکشنبه

لبريز از هماغوشی

بر بستر خود

سال‌هاست

در درد خود پيچيده‌ای

و زخم‌هایی عميق‌تر می‌طلبی

تا به يادت بماند

صورتک‌هایی وهم‌آلود را

که تو را به تباهی کشيده‌اند

تا به يادت بماند

تبار بی‌ستون‌شان را

سال‌هاست که شبگردی می‌کنی

و طراوتت را خرامان

به ناخريداران می‌سپاری

به نامحرمان بی‌مرهم

هر دو می‌دانيم

کثافت پيوند را محکم‌تر می‌کند

هيچ گندی مشاممان را نمی‌آزارد

حال که بسترم پذيرای توست

۱۳۸۳ مرداد ۲۱, چهارشنبه

خط‌خطی

خونه‌ی لاهيجان‌مون توی يه کوچه بود. پشت به پشت يه خونه داده بود که اون طرف اون خونه هم يه کوچه ديگه‌ بود. يعنی دو تا کوچه موازی هم. کوچه ما بن‌بست بود و اون يکی نه.بين اين دو تا کوچه يه کوچه باريکی بود که هيچکی به رسميت نمی‌شناختش به جز ما بچه‌ها. يه کوچه باريک و پيچ در پيچ و بدقواره که اسم هم نداشت!

يه کوچه که واسه عبور لوله فاضلاب شهرداری ساخته بودنش. واسه همين هم کفش صاف و صوف نبود. نيم دايره بود بيش‌تر جاهاش. انگار اولش لوله فاضلاب بود بعد خونه‌ها رو که دو رو برش ساختن، شد کوچه. يه کوچه بود که فقط يه در اولش بود که مال خونه‌ی نبشی بود. اونم خيلی نزديک به سر کوچه بود. اصلا شايد اسمش کوچه نبود اما هر چی که بود به هيچ دردی نمی‌خورد به جز اين که ميون‌بر باشه و راه‌مون رو کوتاه کنه. که مثلا بريم به بچه‌های اون کوچه سر بزنيم. که مثلا بريم به مدرسه‌مون که اون‌ور اون يکی کوچه بود. که مثلا وقتی وسط بازی حال نداشتيم که بريم خونه‌مون دستشويی، بريم اون تو و توی پيچ و خمش خودمون رو راحت کنيم. که مثلا با دخترای کوچه‌مون بريم اون تو و دزدکی درباره همديگه کنجکاوی کنيم. که مثلا وقتی بزر‌گ‌تر شديم روی در و ديوارش واسه دخترايی که با ما قد کشيدن و تغيير کردن، پيغام پسغام بنويسيم. برای ما مثل يه شاه‌راه حياتی بود!

امسال عيد که سر زدم به اون‌جا ديدم که اون طرفش رو بستن.

انگاری که راه نفسم رو بسته بودن!