۱۳۸۲ مرداد ۵, یکشنبه

هر چي ماسه‌ها رو مي‌کنم پيداش نمي‌کنم. يادمه همين جاها چالش کرده بودم. سال بيست و هشت بود يا هشتاد و دو؟ بايد همين جاها باشه. چالهه مثل همين يکي سياه بود تهش. کنارش هم هزار تا مرغ دريايي بود. تو يادت نيست نوار «يکي بود يکي نبود» رو کجا چالش کرده بودم اون دفعه که به دنيا اومدم؟ آخه خيلي دوره... يادم نمياد. اگه خبري شد به آسمون سوم زنگ بزن.شام اونجا دعوتم.

۱۳۸۲ مرداد ۴, شنبه

کلاهت را روی سرت ميگذاری و در را پشت سرت می‌بندی. هنوز چيزی نشده آفتاب مخت را داغ کرده. بعضی روزها از همان شروعش خفقان‌آورند.منتظر ماشين که مانده‌ای انگار قرنی گذشته توی تنور. سايه هم قصد فرار کرده است از زير پايت. هيچ شده که هوس کنی بروی توی يخچال حمل گوشت؟ خنک است به خدا اما بوی زخم گوشتهای شقه شده هوای سينه‌ات را سنگين می‌کند. سوار يکی از ماشينهايی می‌شوی که بوی روغن داغ می‌دهد. باد انگاری خبر از جهنم می‌آورد توی گوشَت. پشت وانت را کرده‌اند مغازه لوازم خانگی. يکی هم نشسته پشتش و پاهايش را با بی‌خيالی تاب می‌دهد. انگار فرقی ندارد برايش آب‌خنک با يخ! همشهری… همشهری… همشهری بدم آقا؟… گُل نمی‌خواین؟ آقا گل بدم؟ اين چراغ چرا سبز نميشه؟ خسته کننده‌ست. هر چی ميگذره هم بدتر می‌شه. گرمتر… سخت‌تر. يه کپه برف سراغ ندارين؟ دلم می‌خواد کله‌مو بکنم تو برف!

۱۳۸۲ مرداد ۲, پنجشنبه

عبور از گدار

- ميشه کمکم کني که اين مشکل رو هم حل کنم؟

- خب آره من قبلا اين مرحله رو گذروندم.

- مرسي. پس بگو که به نظرت چيکار کنم؟

- بايد بکشيش!

- نميشه. خيلي سخته.

- خب اگه نکشيش نميشه. بدجوري مي‌بازي. عجله کن!

- اي بابا. آخه... نميشه بابا.

- ميگم زود باش. اه. کُشتت! حالا مجبوري از اول شروع کني. اينقدرم دکمه چپ ماوس رو کليک نکن. اگه تير نداشته باشي، تفنگت شليک نميکنه!

۱۳۸۲ مرداد ۱, چهارشنبه

شمارش معکوس

7- کيوان حسينی، روزنامه‌نگار عزيزی که وبلاگ نامه های ايگناسيو رو می‌نوشت، مهاجرت کرد. هم خودش هم وبلاگش. خودش رفت پراگ. اينبار هم نوشته زيبا و دردناکی داره از اونچه که بر اون تو ايران گذشته. حرف، حرف همه ماهاست. کيوان عزيز هر جا که هستی موفق باشی. نشونی جديد وبلاگشم اينه. يه چيز ديگه. عباس معروفی هم به جمع وبلاگنويسها اضافه شد. عباس معروفی صاحب نشريه گردون و رمان معروف سمفونی مردگان وبلاگش رو با اين جمله شروع کرد: سمفونی زندگان:

نه از مردگان خاصيتی حاصل شد نه از زندگان! وبلاگ عباس معروفی رو با عنوان حضور خلوت انس حتما بخونيد.

6- هيچ دقت کردين که ما از ممالک متمدن دنيا هيچی کم نداريم؟ يکی از نشانه‌های عقب‌ماندگی کشورها، نبود تفريحات عجيب غريبه. حالا به اين سايت دقت کنين و بعدش برين خدا رو شکر کنين که فقط يه غم کم بود که اونم به ياری اين دوستان حل شد.

5- جريان اين نوشته‌ها به زبون اجنبی که گذاشتم سمت چپ صفحه، تبليغاته. مال يه سايته که با عضو شدن در اون ميتونين تبليغات متنی خودتون رو با ديگران به اشتراک بذاريد. به زبون ديگه شما تبليغ اونا رو نشون ميدين، عوضش اونا هم تبليغ شما رو. حالا يه کليک روش بکنين تا ببينين جريان چيه.

4- از اين تورنمنت تخته‌نرد که خبر دارین؟ ديشب قرار بود که بين آبی و زيتون يه مسابقه باشه. آبی که نيومد. فکر کنم زيتون يه بلايی سرش آورد. خلاصه من حاضر شدم تا از کيان مقدس آبی دفاع کنم و نهايتا زيتون رو با اقتدار شکست دادم. باشد تا درس عبرتی باشد بر آنان که ادعای قهرمانی BBS های درپيتی قديمی را دارند.

3- آقا جان اين مقاله ما چه گلی کرد. از گويا و آی تي ايران منتشرش کردن تا هوار تا جای ديگه. فقط دريغ از يه لينک به سرگردون توی آی تی ايران. مطلبم رو بدون لينک گذاشتن تازه لينکهای توی مطلب رو هم غلط پلوط منتشر کردن. پس بخوانيد مطلب و داستان وبلاگها همچنان ادامه دارد را.

2- خلاصه اين مترجم پارس شروع به کار کرد. بعنوان اولين سايتی که خدمات ترجمه انگليسی به فارسی رو ارائه ميده، کار بسيار مفيدی رو شروع کرده. وجود همچين سايت و همچين خدماتی نه تنها لازم بود، بلکه واجب بود. بگذريم از اينکه يه کم دری وری ترجمه می‌کنه، اما باز دستشون درد نکنه.

1- اين سيستم شمارش اعداد فرانسوی هم خيلی باحاله‌ها. کلا فکر می‌کنم اين فرانسويهای اوليه خيلی خنگ تشريف داشتن. آخه اين چه معنی ميده يکی بجای عدد هفتاد بگه شصت و ده؟ يا مثلا به جای هشتاد بگه چهار بيست؟ همينطور بجای نود و نه بگه چهار بيست و نوزده؟

۱۳۸۲ تیر ۲۹, یکشنبه

يک روز ديگر

چرا نميدوي؟

کمي عجله کن.

فردا هم شايد کسي نباشد در انتظار رسيدنت

اما بد نيست که بدوي!

شايد کسي همزمان برسد با تو

و با هم براي دويدن هر روزه گپي بزنيد

و شايد با هم به آخر خط برسيد

بد نيست...

باور کن!

۱۳۸۲ تیر ۲۸, شنبه

لينک‌بازي

پژمان گيس گلاب، يه وبلاگ تازه زده به نام من که آبي نبودم! و داره نوشته‌هاي قديميش رو از روي کاغذ منتقل ميکنه توش. اين نوشته‌ها رو من خيلي دوست دارم. هنوزم که ميخونمش فکر ميکنم تازه‌ست. خوندنش رو به همتون توصيه ميکنم. مطمئنم خوشتون مياد. يه وبلاگ ديگه‌اي که پيدا کردم و از نوشته‌هاش خوشم اومد، وبلاگيه به نام جنسيت گمشده. اينم بخونيد. راديو فردا يه مصاحبه مفصل کرده با بچه‌هاي سياه و سپيد و کلا تاثير وبلاگها رو روي تشکيل مجلات الکترونيک مورد بررسي قرار داده. راستي اين نوشته حدر رو خوندين؟ در نوع خودش منحصر به فرد و جالبه.

من خيلي مريض بيدم فعلا. يه هفته‌ست در حال دست و پنجه نرم کردنم با اين مريضي خنده‌دار. سرما خوردن اونم تو فصل تابستان بد چيزيه به خدا.

۱۳۸۲ تیر ۲۶, پنجشنبه

شمارش معکوس

8- اين طومار ضد سانسور همچنان داره امضا جمع ميکنه. من خوشحالم که دوستان زيادي از صاحبان سايت و وبلاگ و غيره اون رو امضا کردن. حتي برام جالب بود که شخصيتهاي مهمي هم از خارج از کشور اون رو امضا کردن. نمونه اون آقاي تام واتسن، نماينده پارلمان انگليس بود که از اين طومار توي وبلاگش حمايت کرد و اون رو امضا کرد. گرچه خيليها هم کلاس گذاشتن و امضاش نکردن. يعني از لحن آي تي اللهيش خوششون نيومد. و از اونجا هم که لابد انگليسيها از اينجور لحن‌ها حال ميکنن، امضاش کردن.

7- کيمياي عزيز توي مطلب آخرش ميگه:

«تلفنی در کانادا گذاشته شد از طرف يک سايت تلويزيونی بسيار مشهور که تا ساعت ۸ شب امشب يک همه پرسی از تمام انسانهای دنيا می پرسند که آيا موافقيد سفارت ايران در کانادا بسته شود و نتيجه آن هم همين امشب اعلام خواهد شد از تمام دوستان خواهشمندم که به اين همه پرسی که به واسطه قتل خانم زهرا کاظمی انجام گرفته جواب دهيد.» البته به نظر من بهتر بود که آدرس يا اسمي هم از اين سايت تلويزيوني مي‌برد و يا منبع خبرش رو اعلام ميکرد. به هر حال ملت بايد بدونن به کجا زنگ ميزنن.

6- راستي اگه سرگردون رو نميخونين و مطالبش کمي تخصصيه، از لينکدونيش غافل نشين. کلي لينکهاي جالب‌انگيزناک توش پيدا ميشه. نمونه‌ش هم مجله ادبي تولده که يه مجله الکترونيکي خارجي، پر از فلشهاي بسيار قشنگه. (يه توصيه ابوالفلاشري: بهتره که يه عده از جووناي بااستعداد ايروني جمع بشن و همچين چيزي راه بندازن.)

5- آقا جان امروز چه روز فرهنگي بود واسه من. اولش که طبق معمول رفتم نمايشنامه‌خواني تئاتر شهر. يه نمايشنامه بود به نام فرزند نوشته يون فوسه و به کارگرداني و اجراي رويا تيموريان. بعدش هم رفتم تالار هنر و نمايش عروسکي اپيزودهاي مرگبار رو نگاه کردم به کارگرداني آزاده انصاري. کار خيلي جالب و ويژه‌اي بود که من آخرين اجراش رو رفتم. عروسکها به سبک باتومي و بسيار زيبا طراحي شده بودن. خب نمايشنامه بعدي رو هم که حتما بايد ميديدم. نمايشنامه حسن کچل رو هم خواهرم توش عروسک‌گردوني ميکرد، هم دو تا از دوستام. به هر حال به من گفته که اينجا تبليغ کنم براشون. نميدونه که هيچکي به حرف من گوش نميکنه.

4- يکي به ما بگه تو اين اکباتان چه خبره؟ حداقل هفته‌اي يه بار ايست بازرسي ميذارن تو وروديهاش. اونم چه ايست بازرسي‌اي. براي رد شدن بايد از سه لايه پليس و بسيجي و تکاور و غيره بگذريم. اينا رو که مي‌بينم هوار تا حرصم ميگيره. هميشه هم ياد اون سرقت لعنتي ميفتم. هميشه هم از خودم ميپرسم که اينا کجا بودن اون شب که امنيت منو تامين کنن؟ بعدش يادم ميفته که لابد داشتن تو سريال خواب و بيداري با باند ناتاشا مبارزه ميکردن.

3- چند هفته‌اي ميشد که اين يخچال خونه ما مريض شده بود. هي يخ ميزد، هي آب ميشد. معلوم شد که ديگه عمرش به آخر رسيده و هر گونه تعمير، آفتابه خرج لحيمه. اين بود که به فکر يکي نوش افتاديم. گفتيم که بفرستن برامون، آوردنش. اما به يه نکته خيلي مشترک تو تموم بارکشيها پي بردم. اونم اينه که تموم باربرها، جفتي ميان. هميشه هم يکيشون ديسک کمر داره و نميتونه چيزي رو جابجا کنه. اما بعدشم معلوم ميشه که براي معالجه ديسک کمر، کافيه که سه تا اسکناس هزاري رو توي يه ليوان شربت آلبالو بجوشونين تا کمر آقا تبديل به شاه‌فنر ماک بشه.

2- من تا امشب فکر ميکردم که شهريار عاشق هم بوده. تو فکرم هم عشق زميني بود. اما تو يه برنامه ادبي تلويزيوني فهميدم که منظور عشق معنوي بوده. واقعا شرمنده اين سوءتفاهمات شدم.

1- ديگه چي بگم تا تو وراجي پوز بعضيها بخوره؟ ...آها. پيشنهاد ميکنم که يکي بره و دومين sh8un و gh8un رو ثبت کنين. بلکه يکي اشتباها رو دومين شما کليک کنه و بچه معروف شين. راستي، سعي کنين تو ماجراهاتون حتما برنامه بدن‌سازي رو هم بگنجونين که کلي کلاس آدم بالا ميره. يه چيز ديگه. هيچ دقت کردين اين روزا يه چيزي که کلاس محسوب ميشه، آب معدنيه؟ جدي ميگم. الانه تو کافي‌شاپها، مخصوصا اگه تو محيط هنري هم باشه، کلي آدما رو ميبينين که آب معدني سفارش ميدن و باهاش کلاس‌بالا ميشن. امتحان کنين. ضرر نداره.