۱۳۸۱ تیر ۱۲, چهارشنبه

بعضي وقتا آدم يه کارايي ميکنه که وقتي چند وقت ازش ميگذره و فرصت ميکنه که خارج از گود بهش يه بار ديگه نگاهي بندازه ميبينه که کارش خيلي احمقانه بوده. اما نکته اينجاست که ديگه نميشه کاري کرد. ديگه فرصت اصلاح وجود نداره. اگه ميشد که زمان برگرده و آدم دوباره فرصت تصميم گيري داشته باشه خيلي از اتفاقات بد توي زندگي ما نميفتاد.

اي کاش برنامه زندگي ما هم مثل بعضي از برنامه هاي تحت ويندوز کليد Undo داشت.
کوچيکتر که بودم يه سري کتاب جايزه گرفته بودم که اسمشون بود به من بگو چرا؟ تقريبا جواب هر سوالي رو که ميخواستم، توش پيدا ميکردم.

سالهاست که دنبال کتاب به من بگو چرايي ميگردم که به سوالاي الآنم جواب بده. اما هر چي بيشتر ميگردم، کمتر پيدا ميکنم.

۱۳۸۱ تیر ۱۱, سه‌شنبه

هفت سنگ

سنگ سوم:

زلفهاي آشفته

قهقهه هاي مستانه بازيهاي کودکانه

خراشهاي سوزناک

و جامه‌ها غبارآلوده

تولد عصياني ديگر

حسادت از براي بازيچه

سومين سنگ

چه پابرجاست...
به هيچي نگاه نميکرد... به هيچکي. شيشه‌هاي پنجره ماشينش هم بالا بود. زمزمه‌اي تند و تند ميدويد دنبال انگشتايي که رو فرمون ضرب گرفته بود. چشماي سياه و ابروهاي همرنگش با لباي قرمز و متناسبش بد جور خراب ميکرد آدم رو. حتما خودش هم ميدونست که چقدر خوشگله. فقط روبرو رو نگاه ميکرد و به ماشيناي کناري توجهي نداشت.

يه لحظه با خودم گفتم اي کاش من چراغ راهنمايي بودم.
سنگ، کاغذ، قيچي: کاغذ -کاغذ

سنگ، کاغذ، قيچي: کاغذ -کاغذ

سنگ، کاغذ، قيچي: قيچي -قيچي

سنگ، کاغذ، قيچي: سنگ -قيچي

- گُل گُل من بردم.

- مگه فوتباله که ميگي گل؟ بي جنبه.
داستان از اونجايي شروع شد که من و يه مورچه ميخواستيم با هم ناهار بخوريم. اميدوارم وقتي اون پايين رسيدم يه تصميم عجولانه نگيري.

مورچه خوار
اگه فکر کرديد که خواستن توانستنه. بايد بگم که اشتباه کرديد. هميشه هم اينطور نيست.