بعضي وقتا آدم يه کارايي ميکنه که وقتي چند وقت ازش ميگذره و فرصت ميکنه که خارج از گود بهش يه بار ديگه نگاهي بندازه ميبينه که کارش خيلي احمقانه بوده. اما نکته اينجاست که ديگه نميشه کاري کرد. ديگه فرصت اصلاح وجود نداره. اگه ميشد که زمان برگرده و آدم دوباره فرصت تصميم گيري داشته باشه خيلي از اتفاقات بد توي زندگي ما نميفتاد.
اي کاش برنامه زندگي ما هم مثل بعضي از برنامه هاي تحت ويندوز کليد Undo داشت.
۱۳۸۱ تیر ۱۲, چهارشنبه
۱۳۸۱ تیر ۱۱, سهشنبه
به هيچي نگاه نميکرد... به هيچکي. شيشههاي پنجره ماشينش هم بالا بود. زمزمهاي تند و تند ميدويد دنبال انگشتايي که رو فرمون ضرب گرفته بود. چشماي سياه و ابروهاي همرنگش با لباي قرمز و متناسبش بد جور خراب ميکرد آدم رو. حتما خودش هم ميدونست که چقدر خوشگله. فقط روبرو رو نگاه ميکرد و به ماشيناي کناري توجهي نداشت.
يه لحظه با خودم گفتم اي کاش من چراغ راهنمايي بودم.
يه لحظه با خودم گفتم اي کاش من چراغ راهنمايي بودم.
اشتراک در:
پستها (Atom)