۱۳۸۱ فروردین ۱۷, شنبه

ميخواستم صفحه امروز رو ببندم ولي با خوندن اين مطلب اپسيلون دلم نيومد بهش لينك ندم.
ميدونين هوس چي كردم امروز؟

هوس كارتونهاي باحال قديمي مثل كارتون پت پستچي كارتون باربا پاپا كارتون تنسي تاكسيدو كارتون سايمون در سرزمين نقاشيها كارتون پرفسور بالتازار كارتون الفي اتكينز ولي هر چي گشتم دنبال خپل همون گربه كه توي باغ گلها با زنبوراي راه راه زندگي ميكرد پيداش نكردم.

با لادن كه درباره اين چيزا حرف ميزديم به اين نتيجه رسيديم كه بيخود نيست بچه هاي اين دوره يه خورده وحشي شدن واسه اين كارتونايي كه به خوردشون ميدن. يادمه يه برنامه اي تلويزيون نشون ميداد به اسم سراب كه توش با ايرانيهايي مصاحبه ميكرد كه يا خارج بودن يا از اونجا اومده بودن. دائما هم اصرار داشت كه نشون بده همه خل و چل شدن. بعدش تيكه هايي از برنامه هاي تلويزيوني اونجا رو نشون ميداد كه همشون فيلماي خشونت آميز بود. حالا بياين تلويزيون ما رو ببينيد. از عزاداريهاش كه بگذريم همش شده فيلمها و سريالهاي بكش بكش و خشونت آميز.
رفته بودم سينما عصر جديد، فيلم شام آخر به كارگرداني فريدون جيراني. به نظر من در دسته فيلمهاي هنري قرار نميگيره ولي در دسته فيلمهاي گيشه پسند با داستاني كشش دار چرا.
ما كه نفهميديم منظور خانوم گل از اين مطلبش چي بود...

نفهميديم كه آدم پروفايل خودشو بذاره تو وبلاگ بده يا خوبه؟ حالا بعضيها هي ميگن پشت اسامي پنهان نشين بعضيها هم ميگن پنهان شين لابد.

۱۳۸۱ فروردین ۱۶, جمعه



گفتم: سلام يه سوال؟

گفت: سلام بپرس.

گفتم: وبلاگت رو درست كردي؟

گفت: نه عزيز.

گفتم: يك ماهه ميخواي وبلاگ درست كني پس چي شد؟

گفت: ميدوني مشكل ما آدما چيه؟

گفتم: چي؟

گفت: كارايي كه دوست داريم رو به خاطر كارايي كه اسمشو گذاشتيم مهم هي عقب ميندازيم... البته اين بيشتر مشكل منه تا آدما !
بعضي وبلاگها رو كه ميخونم دلم براي مدرسه رفتن تنگ ميشه.

يادمه كه هفته اي نبود كه ما بخاري كلاسمون رو منفجر نكنيم. حتي يه بار كه ما رو ميبردن آموزش دفاعي يكي از بچه ها از اونجا يه مقدار T.N.T بلند كرده بود كه يه روز انداختيمش تو بخاري... بخاري هم جر خورد. شده بود شبيه يه پوست موز. حالا فكرشو بكنين كه ما رو فرستادن توي هواي برفي حياط كه مثلا تنبيه بشم ما هم شال گردنا و كلاهها رو به هم گره زديم كرديمش توپ، شروع كرديم به راگبي توي برف (براي اولين بار در جهان). مدير و ناظم هم كه ديدن كه اين تنبيه شده مايه تفريح، همه رو دوباره چپوندن توي كلاس دود گرفته و تا دو هفته هم بهمون بخاري ندادن. بعد از دو هفته يه بخاري جديد آوردن و ديدن كه يه چند ماهي ميشه كه ما ديگه انفجار نداريم. كلي ذوق مرگ شدن كه بعــــــــــــله تنبيهه اثر كرده. تا اينكه...

يه روزي آقاي جمالزاده ناظممون اومد تو كلاس و ديد يه بوهاي خوبي مياد. رفت در بخاري باز كرد. فكر ميكنين صحنه بعدي چي بود؟

حركت آقاي جمالزاده به سوي دفتر با دو سيخ سيب زميني تنوري فرد اعلا... بعدشم كشف اينكه اون چند تا پره موتور مستخدم مدرسه كه دو ماه پيش بريده شده بود همون سيخهايي بودند كه سيب زميني ها رو تنوري ميكردند.
سيب، اتفاقيست كه مي افتد.