مثه مردن می مونه...
آيدا خلاصه نوشت. به قول خودش يه طومار نوشت. نوشت که ديگه نمینويسه و نوشت که خداحافظی میکنه. اين همه نوشت اما ننوشت که چرا. به زبون رمزی خودش نوشت که ديگه نمینويسه. دوست ندارم که بپرسم چرا. دوست دارم به خواستهش احترام بذارم و نپرسم.
آيدای عزيز. میدونم که نمیخوای بنويسی. اما میدونم که باز هم میخونی. اصلا انگار ناف تو رو با خوندن بريدن! اينجا رو هم میخونی. اين رو میدونم. متاسفانه دلم برای خودت و نوشتههات تنگ میشه. هر چی باشه تو سردسته باند عقبماندگان ذهنی بودی! اين رو هم میذارم به حساب عقبموندگيت. هر جا هستی و با هر کی هستی شاد باشی!
چهارشنبه ۲۸ آوریل ۲۰۰۴
سهشنبه ۲۷ آوریل ۲۰۰۴
خاتمی، جوانان، بیبیسی و خرده ريزهها ديگه
امروز صبح به دعوت سازمان ملی جوانان رفته بوديم نشست رئيس جمهور با جوانان که توی تالار حافظيه سعدآباد تشکيل میشد. بگذريم از اينکه من به خاطر ترافيک يه ساعتی دير رسيدم. از بين جوانان دعوت شده همه رده و همه جور صنفی ديده میشد. از محمدرضا گلزار و پژمان بازغی بگيرين تا عليرضا دبير و يه عده ديگه که اسمشون يادم نمیياد اما بينشون میشد نمايندگان مجلس دانشآموزی، جوانان روستايی، جوانان نخبه، پزشک، اقليت، خبرنگار، طلبه و بسيجی رو ديد. از بر و بچههای وبلاگنويس هم شيده، احسان، پرستو و من بوديم. برنامه به اين ترتيب بود که هر کسی سه دقيقه وقت داشت که سوؤال خودش رو مطرح کنه و قرار بر اين شد که آقای خاتمی هم آخر کار جواب بده. سوؤالات دونه به دونه مطرح شدن و همه جور سوؤالی هم بينشون بود. از بسيجیای که خواستار حفظ ارزشها بود تا خبرنگاری که خواستار آزادی خبرنگاران و روزنامهنگاران زندانی بود. اما پايان کار و جواب آقای خاتمی هيچ تفاوتی با بقيه جوابهاش نداشت. آقای خاتمی تنها کاری که کرد اين بود که قول داد به تمام اين سوؤالات توی يه نامه جواب بده. حالا کی؟ الله اعلم! از بين بچهها پرستو هم رفت و به عنوان يه وبلاگنويس درباره فيلترينگ سايتها و وبلاگها از جمله وبلاگ سردبير: خودم و همچنين مشکلات خطوط کم سرعت اينترنت و نبود بسترهای مناسب برای تجارت الکترونيک سوؤال پرسيد. اما سوؤال مهمش اين بود که چند درصد از طرح تکفا به جوونها میرسه و يا رسيده؟
عصر هم توی کافهبلاگ در خدمت تلويزيون بی بی سی بوديم که در حال تهيه يه گزارش مفصل در زمينه وبلاگها و وبلاگرهای ايرانی هستند. اونجا هم با صنم، شيده، حميدرضا، سامان، آرش و نيما و يکی دو تا از خبرنگارهای بی بی سی کلی خنديديم. بخش خنده دارتر ماجرا هم اين بود که ميکروفون 300 دلاريشون چپه شد توی فنجون قهوه دوستان و پرررررر! برای اين مصيبتزدگان از ته قلب صبر جزيل آرزومندم.
-----------
پینوشت: امروز ديدم که دوست عزيزم، محمدرضا طاهری مطلبی نوشته درباره نوشته بالا (لينک ثابتش درست نمياد). متاسفانه گويا دچار سوءتفاهمی شدهايم. حضور من و چند نفر ديگه به هيچوجه به عنوان نمايندههای وبلاگنويسان ايرانی نبود. سازمان ملی جوانان صرفا از چند نفر از وبلاگنويسان دعوت کرده بود اون هم به دليل اينکه اونها رو میشناخت. اين دعوت ممکن بود شامل شما يا هر فرد ديگهای هم بشه. آقای عموزاده خليلی هم به عنوان معاون اين سازمان من رو دعوت کرد. فکر میکنم به دليل اينکه من توی چلچراغ هر هفته مطلب مینويسم و میدونست که من هم وبلاگ دارم. البته دعوتش هم مستقيما توسط خودش نبود. از طرف مسؤولی بود که برای اين کار در نظر گرفته بود. به هر حال توی اون جلسه هم از پرستو به عنوان نماينده وبلاگنويسان اسمی برده نشد. تنها چيزی که گفتن اين بود «خانم دوکوهکی، يکی از وبلاگنويسان»! در جايي از نوشتههای اين دوست گرامی اومده که «خانم دوكوهكي از زمان 3 دقيقه اي خود كه قرار است به عنوان نماينده جوانان فعال (؟؟؟!!!!) در اينترنت صحبت كند به مشكل فيلترينك وبلاگ حسين درخشان مي پردازد. انگار كه يكي از مشكلات اصلي جوانان فعال اينترنت ما نديدن وبلاگ آقاي درخشان است». محمدرضا جان، شايد اگر من میرفتم و اونجا صحبت میکردم، چيز ديگهای میگفتم. اما خب به دلايل شخصی نرفتم! محمدرضا جان، نه! مشکل اصلی جوانان فعال اينترنت ما ندين وبلاگ حدر نيست. فکر میکنم منظور پرستو ذکر تنها يک مثال از وبلاگها بود. ضمن اينکه شايد برای پرستو به عنوان يه خبرنگار، آوردن اين مثال به علت اين بوده که حدر هم همکارشه. شايد اگه من بودم اشاره میکردم به فيلترينگ وبلاگ احمد انوری. شايد شما هم بودی به فيلترينگ يه وبلاگ ديگه اشاره میکردی. اتفاقا شيده هم وقتی خودش رو از مجله کاپوچينو معرفی میکنه اصلا در بين پرسش و پاسخ نيست (هر چند اين قسمت پاسخش اصلا وجود خارجی نداشت!). شيده هم بعد از اتمام برنامه اين رو میگه. من فقط يه سوؤال دارم. ببين تعداد افرادی که اونجا بودن فکرمیکنم 100 نفری میشد. خيلیها هم بودن که نمايندهای نداشتن. اونجا کسی به عنوان نماينده وبلاگنويسها نبود. من هم حرفت رو کاملا قبول دارم. من هم نوشتم که از وبلاگرها اين افراد حاضر بودن. يعنی کسايی که اونجا بودن اين تعدادشون وبلاگ هم مینوشتن. يه نکته ديگه هم اين بود که پرستو فقط درباره فيلترينگ صحبت نکرد. پرستو به اين اشاره کرد که فيلتر کردنهای شما فقط باعث افزايش اطلاعات فنی کاربران برای عبور از اون شده. و البته اشاره کرد به خطوط کمسرعت و نبود زيرساختهای تجارت الکترونيک از قبيل کارتهای اعتباری و سهم جوانان از طرح تکفا... . حتما تاييد میکنی که توی يه فرصت 3 دقيقهای بيشتر از اين هم نمیشد گفت.
درباره ملاقاتمون با بی بی سی نوشته بودی. محمدرضا جان. اتفاقا اونجا هم ما به عنوان نمايندههای وبلاگنويسان ايرانی نرفته بوديم. اونها اومده بودن تا توی يکی از قرارهای وبلاگنويسهای ايرانی حضور داشته باشن. فقط همين. براشون جالب بود که ببينن اين همه وبلاگنويس ايرانی چه قرارهايی با هم میذارن. بين صحبتها حتی من هم اشارهای کردم به اينکه شما خيلی از مسائل وبلاگستان رو از دست دادين. شما توی کمکرسانی وبلاگرها به زلزلهزدهگان بم نبودين. شما توی فعاليتهای تخصصی و همايشهای ما هم نبودين. نوشتی که «آيا ممكن نيست كه شما وبلاگ نويسان ايراني و وبلاگ نويسي در ايران را صرفا از منظر خودتان برايشان توصيف كنيد و آنها هم به حساب تمامي اين قشر بگذارند؟». حرفت کاملا درسته. البته به شرطی که اونها فرض کنن ما نماينده هستيم. نه عزيز من ما نماينده هيچ کسی نيستيم. مسلما اون ها هم فکر نکردن که به سفرا و نمايندگان وبلاگرها صحبت کردن. ديروز توی کافه بلاگ حدود 30 نفر ديگه از وبلاگرها حضور داشتن که جلسه داستانخوانی داشتن. اتفاقا بعد از رفتن ما خبرنگاران سراغشون هم رفتن. وبلاگستان فارسی محدود به من و تو اين 30 نفر نيست. همهمون اين رو می دونيم. محدود به تهرانیها و وبلاگرهای داخل ايران هم نمیشه. اين رو هم همه میدونيم. شايد بهتر باشه که بی بی سی سراغ همه قشر بره. درستش هم همينه.
اما درک يکی دو تا از جملاتت هم برای من سخت بود. شکل و شمايل يه نفر و طرز لباس پوشيدن کسی يه چيز کاملا شخصيه! اينکه شيده چطور لباس میپوشه کاملا به خودش مربوطه! من نمی دونم چرا اين دو تا موضوع رو ربطش دادی به هم، و البته تصديق میکنی که ته لهجه تمسخر رو هم توش گنجوندی!
آخر از همه چيز هم بايد يه نکتهای بگم و روش تاکيد هم دارم. اون هم اينه که شخص من با هر گونه انحصارطلبی شديدا و قويا مخالفم و خودم رو به هيچوجه نماينده جايی نمیدونم.
امروز صبح به دعوت سازمان ملی جوانان رفته بوديم نشست رئيس جمهور با جوانان که توی تالار حافظيه سعدآباد تشکيل میشد. بگذريم از اينکه من به خاطر ترافيک يه ساعتی دير رسيدم. از بين جوانان دعوت شده همه رده و همه جور صنفی ديده میشد. از محمدرضا گلزار و پژمان بازغی بگيرين تا عليرضا دبير و يه عده ديگه که اسمشون يادم نمیياد اما بينشون میشد نمايندگان مجلس دانشآموزی، جوانان روستايی، جوانان نخبه، پزشک، اقليت، خبرنگار، طلبه و بسيجی رو ديد. از بر و بچههای وبلاگنويس هم شيده، احسان، پرستو و من بوديم. برنامه به اين ترتيب بود که هر کسی سه دقيقه وقت داشت که سوؤال خودش رو مطرح کنه و قرار بر اين شد که آقای خاتمی هم آخر کار جواب بده. سوؤالات دونه به دونه مطرح شدن و همه جور سوؤالی هم بينشون بود. از بسيجیای که خواستار حفظ ارزشها بود تا خبرنگاری که خواستار آزادی خبرنگاران و روزنامهنگاران زندانی بود. اما پايان کار و جواب آقای خاتمی هيچ تفاوتی با بقيه جوابهاش نداشت. آقای خاتمی تنها کاری که کرد اين بود که قول داد به تمام اين سوؤالات توی يه نامه جواب بده. حالا کی؟ الله اعلم! از بين بچهها پرستو هم رفت و به عنوان يه وبلاگنويس درباره فيلترينگ سايتها و وبلاگها از جمله وبلاگ سردبير: خودم و همچنين مشکلات خطوط کم سرعت اينترنت و نبود بسترهای مناسب برای تجارت الکترونيک سوؤال پرسيد. اما سوؤال مهمش اين بود که چند درصد از طرح تکفا به جوونها میرسه و يا رسيده؟
عصر هم توی کافهبلاگ در خدمت تلويزيون بی بی سی بوديم که در حال تهيه يه گزارش مفصل در زمينه وبلاگها و وبلاگرهای ايرانی هستند. اونجا هم با صنم، شيده، حميدرضا، سامان، آرش و نيما و يکی دو تا از خبرنگارهای بی بی سی کلی خنديديم. بخش خنده دارتر ماجرا هم اين بود که ميکروفون 300 دلاريشون چپه شد توی فنجون قهوه دوستان و پرررررر! برای اين مصيبتزدگان از ته قلب صبر جزيل آرزومندم.
-----------
پینوشت: امروز ديدم که دوست عزيزم، محمدرضا طاهری مطلبی نوشته درباره نوشته بالا (لينک ثابتش درست نمياد). متاسفانه گويا دچار سوءتفاهمی شدهايم. حضور من و چند نفر ديگه به هيچوجه به عنوان نمايندههای وبلاگنويسان ايرانی نبود. سازمان ملی جوانان صرفا از چند نفر از وبلاگنويسان دعوت کرده بود اون هم به دليل اينکه اونها رو میشناخت. اين دعوت ممکن بود شامل شما يا هر فرد ديگهای هم بشه. آقای عموزاده خليلی هم به عنوان معاون اين سازمان من رو دعوت کرد. فکر میکنم به دليل اينکه من توی چلچراغ هر هفته مطلب مینويسم و میدونست که من هم وبلاگ دارم. البته دعوتش هم مستقيما توسط خودش نبود. از طرف مسؤولی بود که برای اين کار در نظر گرفته بود. به هر حال توی اون جلسه هم از پرستو به عنوان نماينده وبلاگنويسان اسمی برده نشد. تنها چيزی که گفتن اين بود «خانم دوکوهکی، يکی از وبلاگنويسان»! در جايي از نوشتههای اين دوست گرامی اومده که «خانم دوكوهكي از زمان 3 دقيقه اي خود كه قرار است به عنوان نماينده جوانان فعال (؟؟؟!!!!) در اينترنت صحبت كند به مشكل فيلترينك وبلاگ حسين درخشان مي پردازد. انگار كه يكي از مشكلات اصلي جوانان فعال اينترنت ما نديدن وبلاگ آقاي درخشان است». محمدرضا جان، شايد اگر من میرفتم و اونجا صحبت میکردم، چيز ديگهای میگفتم. اما خب به دلايل شخصی نرفتم! محمدرضا جان، نه! مشکل اصلی جوانان فعال اينترنت ما ندين وبلاگ حدر نيست. فکر میکنم منظور پرستو ذکر تنها يک مثال از وبلاگها بود. ضمن اينکه شايد برای پرستو به عنوان يه خبرنگار، آوردن اين مثال به علت اين بوده که حدر هم همکارشه. شايد اگه من بودم اشاره میکردم به فيلترينگ وبلاگ احمد انوری. شايد شما هم بودی به فيلترينگ يه وبلاگ ديگه اشاره میکردی. اتفاقا شيده هم وقتی خودش رو از مجله کاپوچينو معرفی میکنه اصلا در بين پرسش و پاسخ نيست (هر چند اين قسمت پاسخش اصلا وجود خارجی نداشت!). شيده هم بعد از اتمام برنامه اين رو میگه. من فقط يه سوؤال دارم. ببين تعداد افرادی که اونجا بودن فکرمیکنم 100 نفری میشد. خيلیها هم بودن که نمايندهای نداشتن. اونجا کسی به عنوان نماينده وبلاگنويسها نبود. من هم حرفت رو کاملا قبول دارم. من هم نوشتم که از وبلاگرها اين افراد حاضر بودن. يعنی کسايی که اونجا بودن اين تعدادشون وبلاگ هم مینوشتن. يه نکته ديگه هم اين بود که پرستو فقط درباره فيلترينگ صحبت نکرد. پرستو به اين اشاره کرد که فيلتر کردنهای شما فقط باعث افزايش اطلاعات فنی کاربران برای عبور از اون شده. و البته اشاره کرد به خطوط کمسرعت و نبود زيرساختهای تجارت الکترونيک از قبيل کارتهای اعتباری و سهم جوانان از طرح تکفا... . حتما تاييد میکنی که توی يه فرصت 3 دقيقهای بيشتر از اين هم نمیشد گفت.
درباره ملاقاتمون با بی بی سی نوشته بودی. محمدرضا جان. اتفاقا اونجا هم ما به عنوان نمايندههای وبلاگنويسان ايرانی نرفته بوديم. اونها اومده بودن تا توی يکی از قرارهای وبلاگنويسهای ايرانی حضور داشته باشن. فقط همين. براشون جالب بود که ببينن اين همه وبلاگنويس ايرانی چه قرارهايی با هم میذارن. بين صحبتها حتی من هم اشارهای کردم به اينکه شما خيلی از مسائل وبلاگستان رو از دست دادين. شما توی کمکرسانی وبلاگرها به زلزلهزدهگان بم نبودين. شما توی فعاليتهای تخصصی و همايشهای ما هم نبودين. نوشتی که «آيا ممكن نيست كه شما وبلاگ نويسان ايراني و وبلاگ نويسي در ايران را صرفا از منظر خودتان برايشان توصيف كنيد و آنها هم به حساب تمامي اين قشر بگذارند؟». حرفت کاملا درسته. البته به شرطی که اونها فرض کنن ما نماينده هستيم. نه عزيز من ما نماينده هيچ کسی نيستيم. مسلما اون ها هم فکر نکردن که به سفرا و نمايندگان وبلاگرها صحبت کردن. ديروز توی کافه بلاگ حدود 30 نفر ديگه از وبلاگرها حضور داشتن که جلسه داستانخوانی داشتن. اتفاقا بعد از رفتن ما خبرنگاران سراغشون هم رفتن. وبلاگستان فارسی محدود به من و تو اين 30 نفر نيست. همهمون اين رو می دونيم. محدود به تهرانیها و وبلاگرهای داخل ايران هم نمیشه. اين رو هم همه میدونيم. شايد بهتر باشه که بی بی سی سراغ همه قشر بره. درستش هم همينه.
اما درک يکی دو تا از جملاتت هم برای من سخت بود. شکل و شمايل يه نفر و طرز لباس پوشيدن کسی يه چيز کاملا شخصيه! اينکه شيده چطور لباس میپوشه کاملا به خودش مربوطه! من نمی دونم چرا اين دو تا موضوع رو ربطش دادی به هم، و البته تصديق میکنی که ته لهجه تمسخر رو هم توش گنجوندی!
آخر از همه چيز هم بايد يه نکتهای بگم و روش تاکيد هم دارم. اون هم اينه که شخص من با هر گونه انحصارطلبی شديدا و قويا مخالفم و خودم رو به هيچوجه نماينده جايی نمیدونم.
چهارشنبه ۲۱ آوریل ۲۰۰۴
تبعيدگاه زندانی شماره 1353
قايق با سرعت از پيچ و خم رودخانه میگذشت.
ما 29 نفر بوديم... گيج و منگ و ناتوان به جريان آشفته آب نگاه میکرديم. بخت خيلی يارمان بود که قايقمان بر ساحل نشست. کف پاهايمان که سفت شد، همگی کلاههايمان را به احترام برداشتيم و غرق شدن قايقی را نظارهگر شديم که اسکلت کاغذيش را جوی آب میبلعيد.
قايق با سرعت از پيچ و خم رودخانه میگذشت.
ما 29 نفر بوديم... گيج و منگ و ناتوان به جريان آشفته آب نگاه میکرديم. بخت خيلی يارمان بود که قايقمان بر ساحل نشست. کف پاهايمان که سفت شد، همگی کلاههايمان را به احترام برداشتيم و غرق شدن قايقی را نظارهگر شديم که اسکلت کاغذيش را جوی آب میبلعيد.
سهشنبه ۲۰ آوریل ۲۰۰۴
فکر میکنم اولين فراری رو که توی ذهنم ثبت کردم، فرار از سرويس مدرسهمون بود. کلاس اول ابتدايی بودم. هيجانانگيزترين چيز برام توی اون لحظه اين بود که مسيری رو که هر روز با مينیبوس طی میکنم، پياده راه برم. بعدیهاش اينقدر فيزيکی نبودن. يه جورايی مربوط میشدن به فرار از روزمرهگی، فرار از خيال، فرار از دوست داشتن، فرار از دين و... اون وقتا انتخاب اينکه از چه چيزی میخوام فرار کنم اصلا مشکل نبود اما در حال حاضر مشکلم اينه که میخوام فرار کنم. اما نمیدونم از چی!
جمعه ۱۶ آوریل ۲۰۰۴
آي دخترك... كجا مي بري خوابم را با خودت؟ بايست...
نه تقصير از تو نيست كه من يادم رفته چگونه بگويم «سلام... اين منم»... بايست...
و نگاهي كن به پشت سرت كه تاب نمي آورم... بايست...
اينگونه كه تو مي روي شايد هرگز نشود كه خواب هايم را تعريف كنم برايت و...
آي دخترك... كجا مي بري خوابم را با خودت؟ بايست...
لاقل بايست تا بگويمت آنچه را كه بايد...
كه خوابم تاريخ انقضاء دارد...
بايست شايد خوابي را كه فراري داده اي هرجايي شود و... ناتمام!
نه تقصير از تو نيست كه من يادم رفته چگونه بگويم «سلام... اين منم»... بايست...
و نگاهي كن به پشت سرت كه تاب نمي آورم... بايست...
اينگونه كه تو مي روي شايد هرگز نشود كه خواب هايم را تعريف كنم برايت و...
آي دخترك... كجا مي بري خوابم را با خودت؟ بايست...
لاقل بايست تا بگويمت آنچه را كه بايد...
كه خوابم تاريخ انقضاء دارد...
بايست شايد خوابي را كه فراري داده اي هرجايي شود و... ناتمام!
پنجشنبه ۱۵ آوریل ۲۰۰۴
دوشنبه ۱۲ آوریل ۲۰۰۴
چاقوی جراحی نو را از توی لفافهاش بيرون آوردم. روی پوست سفت سرش فشار دادم و سعی کردم از ميان پوست نازک به هم تابيده، کوتاهترين مسير را به سمت توده خاکستری کج و معوجی پيدا کنم که به من گفته بود نه. با مته بزرگ قسمتی از استخوان سرش را برداشتم. لخته را که برداشتم از روی مخچهاش، دستم ناخودآگاه رفت به سوی زائدهای که خوب میشناختمش. گوشهای از آن را فقط لمس کردم با تيغه.
به هوش که آمد، دوستداشتنش قد کشيده بود و قلبش ضربان را عميقتر مینواخت.
به هوش که آمدم، جايی ميان زائربروخ و هانيبال لکتر گم شده بودم.
به هوش که آمد، دوستداشتنش قد کشيده بود و قلبش ضربان را عميقتر مینواخت.
به هوش که آمدم، جايی ميان زائربروخ و هانيبال لکتر گم شده بودم.
چهارشنبه ۷ آوریل ۲۰۰۴
اين مردم عزيز
ساعت 2 نيمه شب را پشت سر می گذاشت که در ميدان نور دست نگه داشتيم جلوی يک تاکسی که برويم اکباتان. بیتوجه به راننده با پيام صحبت میکردم درباره ملاقاتی که با احمدرضا درويش داشتيم. حتی اسم کوچکش را هم نبرده بوديم که برگشت و بهمان گفت شما توی کار سينما هستيد؟ گفتیم نه. شروع کرد درباره درويش و فيلمهايش صحبت کردن و حرفهايش ادامه پيدا کرد تا کشيده شد به بهرام بيضايی و فيلمها و تئاترهايش. فهميديم که علوم تربيتی يا يک چيزی مشابه آن خوانده توی دانشگاه. پياده که شديم يک جور فضای سنگينی بود. به گمانم ايران تنها جايی است که تحصيلکردههايش راننده تاکسی میشوند و بعضا در مسايلی غير از تخصصشان تبحر دارند. يک بار ديگر هم همچنين حسی به من دست داده بود و آن وقتی بود که توی آستانه اشرفيه کباب می خورديم و صاحب آنجا درباره انتخابات رياست جمهوری صحبت میکرد و میگفت به خاتمی رای نمیدهد و دلايل بسيار هوشمندانهای میآورد و ما هم سعی میکرديم که با استدلال «انتخاب ميان بد و بدتر» قانعش کنيم که رای دهد. الآن که به صحبتهايش عميقتر فکر میکنم بيشتر به حرفهای عميقش پی میبرم.
ساعت 2 نيمه شب را پشت سر می گذاشت که در ميدان نور دست نگه داشتيم جلوی يک تاکسی که برويم اکباتان. بیتوجه به راننده با پيام صحبت میکردم درباره ملاقاتی که با احمدرضا درويش داشتيم. حتی اسم کوچکش را هم نبرده بوديم که برگشت و بهمان گفت شما توی کار سينما هستيد؟ گفتیم نه. شروع کرد درباره درويش و فيلمهايش صحبت کردن و حرفهايش ادامه پيدا کرد تا کشيده شد به بهرام بيضايی و فيلمها و تئاترهايش. فهميديم که علوم تربيتی يا يک چيزی مشابه آن خوانده توی دانشگاه. پياده که شديم يک جور فضای سنگينی بود. به گمانم ايران تنها جايی است که تحصيلکردههايش راننده تاکسی میشوند و بعضا در مسايلی غير از تخصصشان تبحر دارند. يک بار ديگر هم همچنين حسی به من دست داده بود و آن وقتی بود که توی آستانه اشرفيه کباب می خورديم و صاحب آنجا درباره انتخابات رياست جمهوری صحبت میکرد و میگفت به خاتمی رای نمیدهد و دلايل بسيار هوشمندانهای میآورد و ما هم سعی میکرديم که با استدلال «انتخاب ميان بد و بدتر» قانعش کنيم که رای دهد. الآن که به صحبتهايش عميقتر فکر میکنم بيشتر به حرفهای عميقش پی میبرم.
دوشنبه ۵ آوریل ۲۰۰۴
بعضی از روابط را نمیتوانی نشخوار کنی. انگاری يک جور آبستراکسيون خاص تويش در جريان باشد که هيچ جوری توی چين و چروکهای مغزت جا نمیگيرد. فقط میدانی اين روزها دلت آنقدر نطپيده که رويش خاک نشسته است! بعضی وقتها فکر میکنم شايد زمان من مربوط است به جاهايی حول و حوش دهه هفتاد. انگاری پنجاه سالی دير به دنيا آمدهام هر چند برايم زياد دلچسب نيست اگر حالا همسن پدرم باشم. راستش را بخواهيد ديگر کشش ندارد اين تصور ناتوان برای تصوير کردن. بد جوری هوای ماشين زمان به سرم زده که بشود با عقربهها زمان را بازی داد و سرعت تغيير را زياد و کم کرد. آنها که Sim City بازی کردهاند میدانند که چه میگويم. همه اينها شايد برای اين باشد که بفهميم آخرش چه میشود؟
اشتراک در:
پیامها (Atom)